تبليغاتX
روزهای عاشقی

روزهای انتظار


به نام حضرت دوست

هر كجا كه هستيد فردا رو يه كم به ياد آقا باهاشون حرف بزنيم.

ايشون صداي ما رو مي شنوند،

اون ماييم كه گوشمون از شدت گناه ناشنواست.

فردا روز جمعه  هست!

روز اتمام انتظاره! دعا، صدقه، نماز يا صلوات هر چقدر كه مي‌تونيد براشون هديه كنيم.

روزهای جمعه  هست که مي‌شه با آقامون بيشتر مأنوس بشيم.

فردا روز ظهور كسي هست كه از حضرت آدم (ع) تا به امروز همه منتظر ظهورش هستند.

كسي كه جهان رو به جهان انسانيت تبديل مي كنه،

يعني همون بهشتي كه ما فقط يه كم به اسم مدينه فاضله در موردش فكر كرديم رو ايجاد ميكنه.

وقتي كه اسلام تمام كره زمين رو مي‌گيره.

خود آقا چقدر خوشحالند، بهشت روي زمين درست مي‌شه،

ديگه هيچ مشكلي نيست مگر اينكه راه حلش باشه،

نه ظالم و نه مظلوم معنايي دارند،

ميتونيم بريم كوفه تا نمازها رو هم پشت سرشون بخونيم و هر وقت سوالي داشتيم به خودشون رو در رو بگيم ...

فردا هم شاد و خوشحاليم و هم اشكبار

چطور ميشه توي روزي كه متعلق به ايشان هست ، خودشون رو نبينيم.

اينجاست كه قطره‌هاي اشك از چشمام مي‌ريزه.

اي كاش كه ميشد ...

در پناه حضرت دوست

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 0:30  توسط سيد محسن  | 


للحق

 

ای عشق همه بهانه از تو

                                               من خامشم این ترانه از تو

یا حق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 7:5  توسط   | 


بسم الله الرحمن الرحیم

ای نامداری که نامت یادگار جان است و دل را شادی جاودان

رَوح رُوح دوستان و آسایش غم گنان

هر که او نام کسی یافت، از این درگه یافت

ای برادر کس او باش و میندیش از کس1

--------------------------------------------------------------

فیض بن مختار گفت : از حضرت صادق شنیدم که می فرمودند :

من مات منکم  و هو منتظر لهذاالامر

کمن هو مع القائم فی فسطاطه،

هر کس از شما بمیرد در حالی که برای این امر – فرج حضرت حجت علیه السلام – چشم براه باشد، مانند کسی است که همراه قائم – آل محمد علیهم السلام – و در خیمه اوست.

بسیجی 14 ساله گردان قاسم برادرم موسی دودکانلو

 

فیض بن مختار – گفت : حضرت اندکی مکث کرده و سپس فرمودند :

...

لا، بل کمن قارع معه بسیفه

نه بلکه مانند کسی است که همراه او با شمشیر غلبه می کند.

...

سپس فرمودند:

لا والله، الا کمن استشهد مع رسول الله

به خدا سوگند نیست مگر آنکه در رکاب پیامبر خدا – صلی الله علیه و اله و سلم- به شهادت رسیده باشد.2

                                                           

 

 

1-       تفسیر عرفانی خواجه عبدالله انصاری

2-       المحاسن، ص 174، حدیث 151

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 6:58  توسط   | 


اي غايب از اين محضر از مات سلام الله

اي از همه حاضرتر از مات سلام الله

اي نور پسنديده وي سرمه هر ديده

احسنت زهي منظر از مات سلام الله

اي صورت روحاني وي رحمت رباني

بر مؤمن و بر كافر از مات سلام الله

چون ماه تمام آيي و آن گاه ز بام آيي

اي ماه تو را چاكر از مات سلام الله

اي غايب بس حاضر بر حال همه ناظر

وي بحر پر از گوهر از مات سلام الله

اي شاهد بي‌نقصان وي روح ز تو رقصان

وي مستي تو در سر از مات سلام الله

اي جوشش مي از تو وي شكر ني از تو

وز هر دو تويي خوشتر از مات سلام الله

شمس الحق تبريزي در لخلخه آميزي

هم مشكي و هم عنبر از مات سلام الله

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 17:42  توسط   | 


 

به نام حضرت دوست

 

 باز به نیابت از طرف برادر بزرگوارم  آقای غفاری

پوزشم را پيشاييش پذيرا باشيد.

***************

الهی ای خالق

بی مدد و ای واحد بی عدد ،

ای اول  بی بدایت و ای آخر بی نهایت ،

ای ظاهر بی صورت و ای باطن بی سیرت ،

ای حی بی ذلت ،

ای معطی بی فکرت و ای بخشنده بی منت ،

ای داننده رازها ،  

ای شنونده آوازها ،

ای بیننده نمازها ،

ای پذیرنده نیازها ،

ای شناسنده نامها ،

ای رساننده گامها ،

ای مبرّا از عوایق ،

ای مطلع بر حقایق ،

ای مهربان بر خلایق  

عذرهای ما بپذیر  که تو غنی و ما فقیر

و بر عیبهای ما مگیر که تو قوی و ما حقیر

از بنده خطا آید و زلّت و از تو عطا آید و رحمت

 

در پناه حضرت دوست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 14:10  توسط سيد محسن  | 


من از پشت نقاب شب به دنبال تو میگردم
کجایی گرمی خورشید
شبی سرد است و می لرزم
نگاهی بر من و شب کن
که تنها مانده ام بی تو
ببین چشمم چه می گرید
برای تو برای تو
به گردم هاله می بینم
ز شعر و از سرور تو
به من خورشید خود بخشای
که پر نور است حضور تو...
(ا-ب)


مولای من
ظهور کنید و عظمت پیامبر(ص) و خاندانش را به تصویر بکشید.

مولای من
ظهور کنید و به دشمنان اسلام اجازه ندهید بیش از این به ساحت مقدس پیامبر(ص) توهین کنند.

مولای من
در این روز بزرگ که متعلق به پیامبر اعظم (ص) است ،همه ما با هم دست به دعا بر می داریم ،و از خداوند خواستاریم ظهور شما را که منجی عالم بشریت هستید نزدیک گرداند.

مولای من
"میلاد جدت رسول خدا ، خاتم انبیا، محمد مصطفی(ص)

و ششمین اختر تابناک ولایت امام جعفر صادق(ع)

 را به شما و عاشقانتان تبریک میگوییم"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 0:30  توسط بهار  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

حضرت باقر علیه السلام فرمودند :

ای ابا جارود هرگاه روزگار به جایی رسد که مردم بگویند  :

 قائم - آل محمد علیهم السلام – مرده است یا هلاک شده است.

 یا بگویند : به کدامین بیابان رفته است ؟ و یا خواستارش بگوید او کجاست در حالی که استخوانهایش پوسیده است ؟

در چنان وقتی به او امیدوار باشید. پس هرگاه سخنی از - ظهور وقیام – او شنیدید به سویش بروید گرچه با سینه خیز  بر روی برف و یخ باشد.1

 

 

1-      کمال الدین صدوق، ص 326، حدیث 5

 

 

صبا به لطف بگو ختم آل طاها را

که فرقت تو بزاری بسوخت دلها را

قرار خاطر ما هم تو می توانی شد

که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را

برون خرام زمغرب که تیره شد آفاق

ز رسم خویش بگردان طلوع بیضا را

بیا بیا که حضور تو مرده زنده کند

ز اسمان به زمین آورد مسیحا را

نماند صبر و سکون بعد از این به هیچ دلی

به وصل گل برسان بلبلان شیدا را

خوش ان زمان که به نور تو راه حق سپریم

طریق و منزل و مقصد یکی شود ما را

نهد به پای تو سر فیض و جان کند تسلیم

گذشت قطره زمستی چو دید دریا را

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 6:8  توسط آمون  | 


 

بنام خدا

گفتم : چشمم گفت : به راهش می دار

گفتم : جگرم گفت : پر آهش می دار

گفتم : که دلم گفت : چه داری در دل

گفتم : غم تو گفت : نگاهش می دار  ( مولوی )

آری : جگرم خون شد و دلم از غصه فسرد ، چشم در راه و دیده پر اشک .

    ذکر یا مهدی یا مهدی بر لبم ، برق امید در دلم  :

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم

شادی آورد گل و باد صبا شـاد آمـد     ( حافظ )

سرکشی و طغیان و گستاخی در عالم به اوج خود رسیده است و مستضعفان

 در گرداب رنج و درد ، اسیرند .

و با تمام وجود فریاد می زنند :

بــرآی ای آفــتــاب صــبـح امـیـــد

که در دست شب هجران اسیرم    

  ( حافظ )

نسـیـم  بـاد  صـبـا  دوش  آگـهـی  آورد

که روز  محنت و غم رو  به کوتهی  آورد

به مطربان صبوحی دهیم جامه ی چاک

بدین  نوید   که  باد  سحر   گهی  آورد

بیا   بیا   که تو  حور بهشت  را  رضوان

در  این  جهان  ز  برای  دل  رهی  آورد .

 

آری آری سخن عشق نشانی دارد  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 0:5  توسط صدر  | 


به نام حضرت دوست

هزاران سلام و

هزاران گل واژه صلوات بر « او »

« او » كه فردا را به انتظارش نشسته‌ايم.

آيا فردا خواهد آمد؟!

خوب گوش كن!

ميشنوي؟

تپش قلبهامان را مي‌شنوي كه از الان براي فردا،

براي جمعه!

براي جمعه ظهور و براي شنيدن بانگ انا المهدي مي‌تپد؟!

نكند فردا نيايي

واي خداي من! واي خداي من! واي اگر فردا نيايي

آقا جان !

جان مادرت بي بي فاطمه الزهرا (س)

بيا! بيا! بيا!

بيا! و ما را از اين ظلمت رها کن.

بيا! و دل ما را روشن کن.

آقا جان

ميداني كه امروز رهسيار ديدار

جلوه هاي ايثار و مظاهر شكوه و عظمت

هستيم.

اي كاش بتوانيم و لايق باشيم كه

عِطر حضورت

را در آنجا حس كنيم و ……

 *****

فردا جمعه عيد دلهاست

امشب را بيشتر دعا كنيم

*****

در پناه حضرت دوست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 0:30  توسط سيد محسن  | 


 

للحق

          

مشتاق

 

امام حسن عسگری (علیه السلام) خطاب به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف):

 

و بدان که دل های اهل اطاعت و اخلاص  چونان پرندگانی که میل به آشیانه شان دارند

مشتاق لقای تو می باشند

 

 

بحار -ج ۵۲-ص ۳۵

 

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 5:58  توسط قصه گو  | 


 

به نام حضرت دوست

به نيابت از طرف پريشان:

 

رسول الله صلّى الله عليه و آله

مَنِ انْقَطَعَ اِلَي اللّهِ كَفاَهُ اللَّهُ كُلَّ مَؤُنَةٍ

وَ رَزَقَةُ مِنْ لاَ يًحْتَسِبْ



هر كس تنها خدا را بخواهد خدا همه نيازهايش را برآورد

و او را از جائيكه گمان نميبرد روزي رساند.

 

چو خالص شوي بهر رب رحيم           بر آرد نياز تو را آن كريـــــــم

از آنجا دهد روزيت كردگــــــــار          كه دور است از ديده انتظـار

 

در پناه حضرت دوست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 11:15  توسط سيد محسن  | 


ما نباید در مورد آقا امام زمان خیال پردازی بکنیم برای همین مقاله ای را از آقای مودب برایتان اینجا می گذارم که خالی از لطف نیست که بخوانیم منبع (ماهنامه سوره دی ماه ۱۳۸۴ شماره ۲۲):

غیبت منتظر یا غیبت موعود

 

علیمحمد مودب                                                                                                                 

 


نگاهی به شخصیت پردازی منتظر در شعر انتظار معاصر

ساختمانی چندین طبقه، تمام پنجره، سرشار ازاشیاء و اشکال و پدیده­های صنعتی و سرشار از مزخرفات زندگی بروکراتیک و ماشینیزه شده نو با چراغهای روشن، ساختمانی تمام پنجره و یا به تعبیری همه تن چشم، بدون روح و بدون کسی که پشت پنجره منتظر باشد و مظلوم­تر و غریب­تر از همه تسبیحی از چراغهای رنگی، آویخته از پیشانی ساختمان، این گزارش مختصر و ساده من است از «نیمه شعبان»، آخرین تابلوی جواد مدرسی که سوژه­اش را در غلغله جشنهای نیمه شعبان گرفته است و ان هم از ساختمان شیشه­ای صدا وسیما، تابلویی بسیار ساده و عمیق از نقاشی جوان با همین خصیصه­ها، که تنها یک جمله را به ذهن می­آورد؛ چه کسی غایب است؟!

«
تمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو
ببین باقی است روی لحظه­هایم جای پای تو»
غیبت، یا نمایش حضور اشیاء و عناصر به نحوی که غیبت دیده شود و به چشم آید، تمام آن چیزی است­­، که برجسته­ترین هنرمندان همواره به دنبال آن بوده­اند و خواهند بود. در آثار برجسته هنری، همواره جای خالی کسی و چیزی و سایه­ای از موعود و محبوب گمشده­ای، به وضوح قابل مشاهده است. و غم اصلی­­ترین شاکله شخصیتی بزرگترین نویسندگان و شاعران بوده و خواهد بود، غمی که اشاره محوی است به موجودی گمشده یا غایب، غم نشانه و اثر طولانی شدن جست­و­جوست. حتی آن دسته از هنرمندان که به مناسبت موضوع اثرشان و یا شیوه پرداختشان به سراغ شادی می­روند نیز شارحان و مبینان غیبت­اند، زیرا شادی حقیقی همواره گمشده و مطلوب آدمیان بوده و خواهد بود انسان و جهان در زندگی دنیا و زندگی پست­تر، خمیر است و خام و خوی و خصلت خمیر، خمیدگی و خمودگی است و سستی و کسالت، حقیقت تنوری است داغ و گدازنده که خمیران و خامان را می­پزد و شادی و سرخی پخته شدن را در آنان پدید می­آورد و نهایت این پخته شدن، مرگ سرخ است، پختگی و سرخی شهادت در آنان پدید می­آید که در تنور زیسته­اند و در معرض آفتاب حقیقت بوده­اند، هنرمندان مؤمن شارحان عالم غیب­اند و مخاطبان را از خمیری و خمودگی مجاز به تنور و کوره حقیقت می­اندازند، مهم­ترین تکنیک و شگرد این دسته از هنرمندان، نمایش غیبت و نمایش وضعیت فقدان و انسان گمشده است. به تعبیر دیگر در آثار هنری چیزی وجود دارد که در زندگی سهمگین میلیونها انسان گمشده است.
اگر چه اصالتاً «­­موعود­» پدیده و مفهومی نیست که ویژه دین اسلام باشد و همه ادیان به نحوی از آمدن کسی که جهان را از عدل و داد پر خواهد کرد، خبر داده­اند اما فرهنگ انتظار به این شکل خاص وابسته به مفهوم «­­موعود­» از حدیث یعنی از سخن آسمانی پیامبر جلیل­القدر اسلام(ص) و پیشوایان ارجمند شیعه وارد زبان و ادب فارسی شده است.
کاوش این مفهوم در سخن بزرگان ادب، بحثی است قابل تأمل که خود موضوع جست­وجوی دراز دامن علیحده­ای است. موضوع این مقال، واکاوی و بحث و فحص دو شخصیت «­منتظر­» و «­­موعود­» در اندیشه شاعران - و آن هم معاصرانشان- است گونه­شناسی نگاه به این دو مقوله می­تواند راهگشای نگرش کیفی به کارنامه ادب معاصر در موضوع انتظار باشد.
در بیشتر اشعار معاصر که حول این موضوع خلق شده‌اند، بلافاصله و بی هیچ مکث و تعلل و نیز بی­هیچ مقدمه و فضاسازی با نام موعود و با کلمه­های وابسته و هم­خانواده موعود و یا زمانه ظهور موعود مواجه می­شویم، این نکته نشان دهنده این است که شاعران ما بیش از هر چیزی به خود موعود می­اندیشند.
در مقوله انتظار، شاعران بلا­فاصله دست به دامن موعود می­شوند و زمانه موعود (عج) را وصف می­کنند و یا خبر از آمدن حضرتش می­دهند، شاید این اتفاق نتیجه وضعیت روانی شاعر نیز باشد که درآشفتگی­ها و گرفتاری­ها و ابتلائات زیستن به منجی و نجات دهنده می­اندیشد. بسیاری از این شعرها با خطاب و آن هم خطاب به موعود (عج) آغاز می شوند و حاوی و متضمن نوعی دعوت­اند. در سطرهای نخست شعر دعوت انجام می­شود و در ادامه وصف می­شود که در هنگام آمدن موعود (عج) زمین و زمان، چنین و چنان خواهد شد.
وصف­های متعدد و از زاویه­های مختلف درباره خونریزی­ها و نبردهای هنگام ظهور حضرت و نیز درباره وضعیت گل و بلبل پس از ظهور، ادامه شعر انتظار را تشکیل می­دهد و انتهای شعر نیز معمولا با دعایی و با بازگشت مستقیم به نخست بسته می­شود و باز آن دعوت تکرار می­شود و نیز سختی انتظار و حال خراب منتظِر بیان می­شود.
یعنی نهایت چیزی که در این گونه آثار درباره منتظر، مطرح می­شود وصف سیاهی زمانه او، نیز وصف حال خراب و گرفتاری وقبض و خستگی منتظر است. در این بخش به آشفتگی­های اجتماعی زمانه منتظر، اشاره می­شود و به کوتاه سخن بیان می­شود که زمانه، زمانه گرگ است و مردم خیلی بد شده­اند و از موعود (عج) خواسته می­شود تا بیاید و این گرگها را قلع و قمع کند و همه چیز را به گل و بلبل تبدیل کند. البته الحق در بیان وضعیت بد زمانه، شاعران به جوانب مختلف ماجرا پرداخته­اند و از منظرهای مختلف و متفاوت اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، مذهبی و اخلاقی.... به بیان بدی­های زمانه و تعبیر ساده رایج، بد شدن مردم پرداخته­اند.
شخصیت موعود نیز در شعر انتظار معاصر پرداخت می­شود و طرحی از چهره موعود در روایت­های اسلامی ودر شعر معاصر، موضوع نوشته­ای دیگر می­تواند باشد.
شعر شاید تنها جایی است که ما می­توانیم در آن سایه حرکتهای گذشته، حال و آینده را همزمان، با هم ببنیم و در شعر انتظار هر سه نوع این حرکتها بسامد بالایی دارند، سایه حرکتهای موعود نیز در این شعرها به وضوح قابل مشاهده است، این سایه­ها در مجموع شخصیت موعود و ویژگی­های زمانه انتظار و زمانه موعود را معرفی می­کنند.
اما مسئله مهمی که این مقدمه عریض و طویل را به خاطر آن آورده­ام، این است که شاعر و منتظر در این شعر، سایه ندارد و اگر دارد سایه­اش، سایه­ای ساکن وصامت است، به بیان دیگر، منتظر طرح شده در این نوع شعر، فاعل نیست و انتظار او نیز فعل نیست، بلکه بیشتر انفعال است و واماندگی و منتظر گویی کودک دبستانی کوچکی است که از هم کلاسی­هایش کتک خورده است و به همین خاطر، آنها را با نام برادر بزرگترش تهدید می­کند(!)
طبیعتاً هیچ تشبیهی تام وتمام نیست و هر تشبیهی از وجهی نزدیک کننده و از وجهی دور کننده است، اما به هر حال، روحیه انفعالی منتظر است و ساکن بودن آنان و ترسیدن و کم آوردن آنان با این تشبیه به خوبی بیان می­شود.
در ادبیات تشیع، انتظار فرج از سنخ عمل و حتی بهترین و برترین اعمال معرفی شده است، انتظار فرج با بسیاری از کارهای نیک دیگر و بابسیاری از عبادتها و آیینها، گره می‌خورد و مفهومی چند وجهی می­یابد، انتظار فرج برآیند عمل کردن به بسیاری از امر و نهی­های شارع مقدس است و به هیچ وجه نمی­توان، کسی را که عامل و آمر به فرمانها و ترک کننده و ناهی نهی­های شارع مقدس نیست، منتظر نامید.
ادبیات بازتاب­دهنده، نمایشگر و تحلیل­گر فرایندهای تمدنی است و چنین ماجرایی در عالم شعر، دنباله نگرش­ها و کنشهای ما در زندگی روزمره است.
عدم آگاهی از مفهوم درست وحقیقی انتظار، موجب سکون و رکود و منفعلانه شدن انتظار فرج می­شود و سایه این فرایند در عالم شعرقابل مشاهده است، آنچه لازم است دقت هر چه بیشتر است در آموزش و پرورش انسان مسلمان ایرانی و طراحی انسان شناسی قرآنی تا سپس بر اثر آن و براساس آن، روندهای تربیتی و آموزشی شکل و شیوه‌ای صحیح و هدفمند پیدا کنند آموزش و پرورش، صدا و سیما، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، حوزه هنری و همه سازمانهایی که به نحوی در آموزش و تعلیم انسان ایرانی- و به تبع هنرمند و شاعر ایرانی- شریک و مسئول­اند، باید نخست انسان مطلوب اسلام را با نگاهی معاصر به متون مذهبی طراحی کنند و سپس وارد میدان تعلیم و تعلم شوند همه مشکل ما آن است که نمی­دانیم چه می­خواهیم و نیز نمی­دانیم آن چه را که باید بخواهیم، چگونه بخواهیم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 5:23  توسط   | 


مولای من
اولین بار که اومدم جمکران یادتونه
چه صفایی داشت
عاشقا همه جمع بودن
توی حیاط نشسته بودم
چشمامو بستم
 باهاتون حرف میزدم
دلم آروم شد
 احساس کردم  کنار من نشستینو به حرفام گوش می دین
چشمامو باز کردم
به آسمون نگاه کردم تا از خدا تشکر کنم
ماه...
  ماه خودشو پشت سایه ی زمین پنهون کرده بود
دیگه مطمئن شدم که شما اونجا هستین.
خوب می دونم
ماه وقتی روی قشنگتر از ماه شما رو دیده خجالت کشیده
هیچ وقت اون احساس قشنگ رو فراموش نمی کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 9:59  توسط بهار  | 


 

هزار مرتبه شويم دهان به مشك و گلاب      هنوز نام تو بردن كمال بي‌ادبي‌ست

 

السلام عليك يا ابا صالح المهدي (عج)

 

به يازده خم مي‌ گرچه دست ما نرسد     بده پياله كه يك خم هنوز سربسته است

 

" الحمدلله كما هو اهله"

بارالها! چگونه شاكرت باشم به سبب بزرگي نعمتت و چقدر كوچك و حقيرم كه هرچه شكر كنم يك از هزارانت نخواهد بود. پس استغفار مرا به سبب كوتاهيم در شكر و عبادتت بپذير.

 

مبارك * مبارك * مبارك

 

آغاز حكومت عشق مباركباد. باشد آنروز كه بيايد و بهار ظهورش را جشن بگيريم. خداوندا در آنروز ما را از ياران حضرتش قرار ده.

آمين يا رب العالمين

 

و اما مناجاتهاي شما:

 

تو ای معلم وجود

الف که قامت تو بود

و باء بی بهاء من

کمی ز تابش تو بود

وجیم جوی جستنت

جواب پرسش تو بود

و دست خط معوجم

ز شوق دیدن تو بود

تو ای معلم وجود

مهاجرت خزان شده

و چشم پر تلاطمش

چو بحر بیکران شده

به عشق و مشق ما نگر

به قلب هایمان نگر

به لکنت زبانمان

به دفتر وجودمان

کبوتر نگاهمان

به سوی تو گشوده پر

بیا بمان کنارمان

و درس دال را بده

و درد را دوا بده.... (مهاجر)

 

و اين دو بيتي از آقا سامان:

عمری است که جویای توأم يا مهدي

لـب تـشـنه صـهـباي تـوام يـا مـهـدي

بـر صفـحه قـلـب خـود چـنين بنوشتم

مــن خـاك كـف پـاي تــوأم يـا مـهـدي

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 0:39  توسط آمون  | 


به نام حضرت دوست

 

 

 

 

ای قاصدک!

 

اگر رهسپار دیارِ یار هستی،

از او پرسشی نما که:

 

ای بهار! کی ظهور می کنی؟

 

در پناه حضرت دوست

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 0:0  توسط سيد محسن  | 


بنام خدای دلهای باد صفا

 

این سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هــر کــجـا هسـت خــدایــا بسـلامـت دارش

مدتی بود در فکر بودم که : چه کسی با چه حجمی از خودسازی و خدمت بمردم و کار

 در زمینه خدمت به آقا حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه و الشریف ، مشمول این

تعاریف قرار می گیره که هر کس در جایگاه خودش مورد لطف و عنایت حضرت آقا علیه

 السلام واقع می شود .

یک روز صبح جمعه که برگزاری دعای ندبه منزل یکی از برادرا بود ، جهت حمل بلندگو و

کتابهای دعا به طرف منزل والده حرکت کردم . خیابانها خلوت بود . در مسیر چشمم افتاد

 به پیر زنی که به عصای خود ( واکر ) تکیه داده بود . در کنار خیابان دستش را جلو خودروها

 می گرفت که او را سوار کنند .

به راهم ادامه دادم و بلندگو و کتابها را برداشتم و از همان راه برگشتم .به آن محل که رسیدم

 متوجه شدم که هنوز کسی آن پیر زن را سوار نکرده است . حس کردم باید کاری بکنم ، لذا

دور میدان چرخیدم و به خیابان مقابل آمدم و آن پیر زن را توسط جوانی که سعی داشت به او

 کمک کند ، سوار ماشین کردم . پرسیدم مادر کجا می روی ؟ گفت : به مرقد علی بن مهزیار

می روم ، آن جوان در بین راه پیاده شد ، کمی جلوتر ، خانمی میان سال دست دراز کرد و

گفت : علی بن مهزیار ، با خود گفتم من که می روم ایشان را هم می برم ایستادم سوار شد .

 هر دو خانم را در مقابل درب مرقد آقا علی بن مهزیار پیاده کردم . تا واکر ( عصای ) پیر زن را از

 صندوق عقب بیرون بیاورم کمی طول کشید ، متوجه شدم که خانم میانسال با عجله و سریع

( که نشان از دیر شدن وقت کارش داشت ) رفت و یکی دو تا از سائلان درب مرقد را کنار زد و

زیرانداز خود را پهن کرد و نشست .

پیر زن هم مقداری پول تعارف کرد ، گفتم مسافر کش نیستم ، فقط بخاطر خودش اینکار

 را کرده ام بگمانم دعائی در حقم کرد . ایشان هم گرچه کمی دیر رسیده بود و آرام حرکت

 می کرد اما بمحل مورد نظرش که درب حرم حضرت علی بن مهزیار اهوازی بود رسید و در

 کناری قرار گرفت .

 

 

و اما بعد :

در جائی امام علی علیه السلام فرمودند :

وال غشومٌ ظلومٌ خیرٌ من فتنةٍ تدوم .

والی ستمگر ظالم ، بهتر از هرج و مرج همیشگی است .

و در جائی دیگر می فرمایند :

سبُعٌ أکُولٌ  حطُومٌ خیرٌ من وال غشوم ٍ ظلُوم ٍ

حیوان درنده ِ شکم گنده ی پر خور ، بهتر از حاکم ستمگر است .

و بعنوان حسن ختام : حضرت رسول اعظم صلی الله علیه و آله و سلم می فرمایند :

انما بُعثتُ لاُتمم ِ مکارم الاخلاق .

من برای تمام نمودن مکارم اخلاق مبعوث شدم .

دعا کنید بخیر بگذرد تا عاقبت بخیر شوم . انشاالله

 

                                                             

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 10:6  توسط صدر  | 


 

           بیا

 
للحق

آقا مهدي خوب...

 

خانم اکبري گفته:(اگه تو بياي همه جا آباد ميشه .همه ي بديها مي ميرن - اونوقت آدم خوبا مي شن رئيس همه شهر . همه آدمها پولدار ميشن -همه جا قشنگ ميشه - تازه گفته تو آنقدر خوبي که هر چي دوست دارم ميتونم صدات کنم - ميخوام بهت بگم:(آقا مهدي خوب)

 

آقا مهدي خوب!

 

امشب بابام که اومد خونه ابروهاش تو هم بود . حتي نمره امتحان رياضيمو که بيست شده بودم بهش نشون دادم اما نخنديد- مامانم زود جا انداخت و گفت بخوابين - داداشم و اکرم خوابيدن ولي من يواشکي از زير لحاف گوش کردم . بابام گفت قاسم آقا صاحبخونه گفته اگه کرايه ي اين ماهو بهش نديم رو هم ميشه سه ماه - اونوقت بايد خونه رو تخليه کنيم . من نفهميدم تخليه يعني چه ! فردا از نسرين خانوم دختر قاسم آقا ميپرسم .

 

آقا مهدي خوب!

 

امروز خيلي گريه کردم - آخه خانوم معلم امتحان نقاشيمو 18 داد - بعد هم بلند به همه بچه ها گفت(کي تا حالا خورشيد سبز رنگ ديده؟)

بچه ها هم همه خنديدن - ولي من فقط سه تا مداد رنگي داشتم -قرمز آبي و سبز.

 

آقا مهدي خوب!

 

اصغر آقاي معمار و شاگردش بعد يه هفته بابام رو آوردن خونه . فرخنده مي گفت مامانش گفته باباي من ديگه نميتونه بره سر کار . به مامانم گفتم:بابا چه ش شده ؟ صورتش رو از من برگردوند و گفت:نصف تنش لمس شده .

آقا مهدي خوب تو ميدوني لمس چيه ؟

 

آقا مهدي خوب!

 

امروز دير از خواب بيدار شدم .زودي لباس پوشيدم که برم مدرسه . به مامانم گفتم:چرا منو زود بيدار نکردي ؟ حالا خانم مدیر دعوام ميکنه . مامانم گفته ديگه نمي خوام بري مدرسه .مدرسه خرج داره . منم به حرفش گوش نکردم . دويدم طرف در حياط . مامان هم دويد دنبالمو و منو عقب کشيد .در حياطو بست . بهم گفت اگه نري مدرسه برات آبنبات ميخرم از اونا که نسرين داره .

 

منم داد زدم:من آبنبات نميخوام ولم کن مي خوام برم مدرســــه . مامان هم داد کشيد:نميشـــــــــه . اونوقت نشست و گريه کرد و هي گفت:پـــــــــــــول نداريم نبايد بري .منم دلم سوخت و گريه ام گرفت اشکاشو پاک کردم بهش گفتم:باشه نميرم مدرسه غصه نخور خانم اکبري گفته آقا مهدي خوب که بياد پولدار ميشيم . اونوقت هم ميتونم برم مدرسه هم آبنبات بخورم .

 

 

آقا مهدي خوب!

 

امروز صبح اکرمو بغل کردمو نشستم در خونه . آخه همش گريه ميکرد . مامانم رفته بود رختاي فرنوش خانم اينا رو بشوره . نسرين از مدرسه اومد و بهم خنديد و شکلک درآورد .بعد هم بهم گفت:شماها پول نداريد واسه همين نمياي مدرسه . منم بهش گفتم آقا مهدي خوب که اومد پولدار ميشيم . اونوقت ميگم آقا مهدي خوب دعوات کنه . اما آقا مهدي خوب نسرين رو خيلي دعوا نکن گناه داره .

 

آقا مهدي خوب!

 

شبا که همه ميخوابن و فقط مامانم داره خياطي ميکنه -يواشکي از زير لحاف بهش نگاه ميکنم . بيشتر وقتا چشماش خيسه . بعد که ميرمو به گردنش آويزون ميشم و ميپرسم چرا گريه ميکني ؟ زود دست مي کشه رو چشماشو ميگه:گريه نميکنم پياز پاک ميکردم چشمام اشک اومد . بعد که مي پرسم پياز کو . ميگه بردم گذاشتم تو آشپزخونه براي نهار فردا - ولي من ميدونم که راست نميگه آخه چند بار يواشکي رفتم تو آشپزخونه ولي پياز نديدم .

 

آقا مهدي خوب!

 

خانم اکبري اومد خونمون مي خواست با مامانم حرف بزنه . منم تا ديدمش بغلش کردم . مامانم رفته بود خياطي ها رو بده به عباس آقاي خرازي .خانم اکبري هم تو کوچه کنار من نشست تا مامان بياد من خانم اکبري رو خيلي دوست دارم .آخه اون بهم گفت مي تونم با تو دوست بشم .خانم اکبري که ميخواست از مامانم خدا حافظي کنه چشماش خيس بود . يعني مامانم پياز پاک کرده بود؟!

 

آقا مهدي خوب!

 

نامه ام دستت رسيده يا نه ؟ قاسم آقاي صاحبخونه با دو سه تا آقا پليسه اومدن دارن وسايلمونو ميذارن تو کوچه - مامانم داره گريه ميکنه . اکرم هم مدام ونگ ميزنه .بابام هم با همون حالش لميده کنار ديوار و سرشو انداخته پايين- اخماش خيلي تو همه -آقا مهدي خوب! پاهام خيلي درد ميکنه آخه از صبح هي از خونه ميدوم تا سر کوچه که ببينم تو اومدي يا نه . يه بار هم خوردم زمينو زانوم کبود شد و خون اومد اما گريه نکردم . نسرين بهم شکلک درآورد . من هم بهش گفتم ( آقا مهدي خوب که اومد نشونت ميدم) اون هم بهم گفت:آقا مهدي خوب که خونه شما نمياد شما که خونه ندارين !!!

 

آقا مهدي خوب!

 

اگه بياي جلوي قاسم آقا رو ميگيري که دفتر مشقمو پاره نکنه ؟ من فقط همين يه دفتر مشقو داشتم . مامانم ديگه پول نداره برام دفتر مشق بخره.

 

آقا مهدي خوب!

 

سه روزه غذا نخوردم . مامانم گفته فردا برام نون و انگور مي خره . ديروز هم همينو گفت . ولي من بهش گفتم نون و انگور نميخوام برام دفتر مشق بخر. آخه اين آخرين کاغذ دفتر مشقمه . اگه مامانم برام دفتر مشق نخره اونوقت چطوري برات نامه بنويسم ؟

 

آقا مهدي خوب!

 

اگه تو بياي ما رو پيدا مي کني؟ اگه کاغذ نداشته باشم که برات نامه بنويسم ما رو گم نميکني؟ آخه ما ديگه خونه نداريم ...

 

 

 

                              **************************************************************************

پ.ن:نوشته  ی این بار رو از وبلاگ دست نوشته هایی از سنگ گرفتم البته از نوشته های مدتهای پیش این وبلاگه

 

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 0:24  توسط قصه گو  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

ام حسبتم ان تدخلو الجنه و لما یاتکم مثل الذین خلو من قبلکم مستهم الباساء و الضراء و زلزلو حتی یقول الرسول و الذین معه متی نصرالله الا انّ نصرالله قریب

شما می پندارید که به بهشت می روید ؟ آیا خبر کسانی که پیش از شما بودند و گرفتار بیم ناکیها و نگرانی ها و تنگیها و نیازمندیها شدند به شما نرسیده؟ که آنان را از آن همه بلاها لرزانیدند تا آن که پیامبر و کسانی که ایمان آورده بودند می گفتند :

 

پس آن یاری که خدا وعده داده کجا و کی خواهد بود ؟

 

آری آگاه باشید که یاری خداوند نزدیک است

خبر نداری که پیوستن در گسستن است و زندگانی در مردن

و مرادها در بی مرادی

پروانه را وصال در وقت سوختن است

و شمع را زندگی در سر بریدن

 

 

نتوان گفت حدیث خوبان آسان

آسان آسان حدیث ایشان نتوان

 

درد دین خود بوالعجب دردی است کاندر وی چو شمع

چون شوی بیمار، بهتر گردی از گردن زدن

***********************************************

بقره – 214 – تفسیر ادبی و عرفانی خواجه عبدالله انصاری

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 6:50  توسط   | 


 به نام حضرت دوست

 

http://gonon14.persiangig.ir/other/bagiat%20allah.jpg

 

بازآ مگر قرار دل باز آيد

وان مايه اقتدار دل باز آيد

من گريه كنم غبارم از دل برود

تو خنده كني بهار دل باز آيد

 

 

در پناه حضرت دوست

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 10:0  توسط سيد محسن  | 


تو می آیی و ازهفت آسمان اعجاز می بارد              
                             نمی گویی چرا از بال من پرواز می بارد؟
شدم مبهوت و سر گردان در این صحرای وانفسا         
                            و از بخت بدم ،بر شانه هایم راز می بارد
کجایی ای که زیبایی،الفبا از لبت آموخت                 
                            و از خال سیاه گونه ات ،صد ناز می بارد
نشسته بر رهت ،جن و ملایک گوش بر فرمان           
                              برای یاریت از ماســــــوا سرباز می بارد
(ع-ا)

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 0:55  توسط بهار  | 


هزار مرتبه شويم دهان به مشك و گلاب        هنوز نام تو بردن كمال بي‌ادبي‌ست

 

السلام عليك يا اباصالح ‌المهدي (عج)

سلام آقاي من!

مشق مي‌نويسيم. مشق انتظار. مشق عشق. آقا جان كي مي‌خواهي زير مشقهايمان را امضاء كني. خط بكشي. نمره بدهي. كي ‌مي‌شود صدايمان كني: پسرانم سيد صدر، سيد محسن، پريشان، حسين، سامان...، دخترانم قصه‌گو، بهار، مهاجر... بياييد دفترتان را ببينم. يا مرا صدا كني: رويا تو تا كي مي‌خواهي با خط بدت اسم مرا بنويسي! اين چه دست خطي است كه داري! از روي اين مشق چند بار جريمه بنويس! آقاي من رنجاندنت را دوست ندارم. پس ببخش مرا و تمام كوتاهي‌هايم را...

بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست

بـگشاي لب كه قند فراوانـم آرزوست

اي آفـتــاب رخ بـنـمـــا از نــقــاب ابــر

كآن چهـره مشعشع تابانـم آرزوسـت

گفتـي زنـاز بـيـش مـرنـجـان مـرا بـرو

آن گفتنت كه بيـش مرنجانم آرزوست

اي‌باد خوش كه‌از چمن عشق ميوزي

بـر من بوز كـه مـژده ريـحانم آرزوست

يــعــقـوب ‌وار وا اسـفـاهـا همـي‌زنـم

ديـدار خـوب يـوسف كنـعانـم آرزوست

بالله كه شهر بيتو مرا حبس مي‌شود

آوارگــي بـكـوه و بـيـابـانــم آرزوســت

گــويـاتـرم ز بـلـبـل امــا ز رشـگ عـام

مهريست بـر دهانم و افغانم آرزوست

پنهان زديده‌ها و همه ديده‌ها ازوست

آن آشـكـار صنـعـت و پنهانـم آرزوست

مي‌گويد آن ربـاب كـه مـردم ز انـتـظار

دست و كنـار و نغمـه الحانم آرزوست

من‌هم‌رباب‌عشقم‌وعشقم‌ربابي‌است

آن لطفهاي رحمـت رحمانـم آرزوسـت

 

مي‌دانم كه مي‌خواني خوب مي‌دانم....

 

و اما امروز از بين مناجاتهاي زيباي شما شعري از آقاي (ع- ي) سامان را انتخاب كردم:

 

زبـان به شكـوه دراز است چـرا نمي‌آيـي؟

جهان كه تشنه ناز است چرا نمي‌آيي؟

كجايي اي شه خوبان تو اي ستاره صبح؟

شبـانه ميـكده باز است چـرا نمي‌آيي؟

   خداوندا!

   ما را آنی و کمتر از آنی از خود و اهل بیت رسولت جدا مکن.

   آمین یا رب العالمين

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 0:46  توسط آمون  | 



بنام خدای عشق


عشق با مولا خدائی می کند


قـلـبهـا را کـیـمـیـائی می کـند

                                                                               ( ژولیده نیشابوری  )


از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر ---- یادگاری که در این گنبد دوار بماند


سلام


سلامی از روی صدق و صداقت


گر چه میدانم برای ادای چنین سلامی نیاز به قلبی سلیم دارم


حال تو بگو من چه کنم ؟ که در کویر قلبم سرگردانم .



...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 10:45  توسط صدر  | 


 

به نام حضرت دوست

 

یکی از دوستان خاطره‌ای برایم تعریف کرد که مناسب دیدم امروز آن را برایتان بنویسم:

«مشهد، شب شهادت امام رضا، دقایقی مانده به نیمه شب. من، پدرم و همسرم پس از زیارت وارد صحنی شدیم که در آن پنجره‌ی فولادی قرار دارد. جمعیت آن قدر زیاد بود که از ابتدای صحن نتوانستیم جلوتر برویم. روبرویمان سقاخانه قرار داشت، سمت چپ پنجره فولاد و گنبد طلایی امام رضا و سمت راستمان هیئتی که در بینشان دختری بود که معلولیت جسمانی داشت. چشمم که به او افتاد دوباره چون چند روز گذشته فکرم مشغول مسئله شفا شد. حال عجیبی داشتم. دلم مانند کبوتری از این سو به آن سو پر می‌کشید. در همین لحظات بود که ساعت شروع کرد به دینگ دینگ کردن. ساعت 12 نیمه شب بود. اولین دینگ ساعت را که شنیدم یک لحظه به ذهنم آمد؛ امام رضا کو؟ این که می‌گن شفا می‌دی، کو؟ می‌خوام ببینم. صدای دینگ دوم رو نشنیدم. دیگر نه صدای دینگ ساعت و نه صدای جمعیتی که تا لحظاتی قبل گویی ولوله‌ای در بینشان به پا بود. جمعیت سکوت کرد. سکوت و سکونی مطلق همه چیز را فرا گرفت. نه صدایی، نه حرکتی. گویی زمان متوقف شده بود.

لحظاتی به همین منوال گذشت تا این که صدای فریادی از میان جمعیت بلند شد. من تکبیر گفتم. بلند تکبیر گفتم. ناگهان جمعیت به خروش آمد و همگی با هم شروع به تکبیر گفتن کردند. جمعیت مانند موج دریا به این سو و آن سو می‌رفت. حدود بیست نفر از خدام حرم خودشان را به کسی که در کنار پنجره فولاد شفا گرفته بود رساندند و دور او حلقه انسانی تشکیل دادند. خیلی طول کشید تا او را از میان جمعیت بیرون کشیدند. همان‌طور که ایستاده بودم آمدند و از کنار من ردش کردند. تا خدام برسند جمعیت لباس‌هایش را پاره کرده بودند. از کنارم که می‌گذشت دستم را به بدنش کشیدم.

آن شب امام رضا گوشه‌ای از معنویتش را به من نمایاند، به من و همه‌ی کسانی که در آن لحظه آن حالت سکوت و سکون را درک کرده بودند و همه‌ی آنهایی که در آن لحظه آن‌جا بودند.»

 

در پناه حضرت دوست

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 6:51  توسط سيد محسن  | 


 به نام حضرت دوست

السلام عليک يا علي بن موسي الرضا المرتضي،

حجتک علي من فوق الارض

همراه با کبوتران حرم ...

 

خورشيد، در حال غروب است

 

و هفت ستاره روشن در آسمان، آغوش گشوده هشتمين اخترند.

 

کبوتران بال مي‌زنند

آسماني را که چشم هايمان سال هاست به آن دوخته شده،

صداي بال کبوتران در صداي سنج عزاداران مي پيچد

 

و خواب مسموم انگورهاي پيچيده بر خوشه هاي حادثه آشفته مي شود،

 

خورشيد،

ذره ذره در عطش چشم هايش رسوب مي کند ... 

 

******

واقعه ای را که چند سال پیش در شب شهادت امام رضا (ع) در حرم رضوی برایم رخ داد برای یکی از دوستان تعریف کردم و از ایشان خواستم که مطلب را در وبلاگ درج کنند - امید وارم که موفق بشوند.

******

 

در پناه حضرت دوست

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 6:0  توسط سيد محسن  | 


 

للحق

 

روزی که پیامبر می رفت .. مارا

چشم انتظار تو گذاشت

و غربت مولایمان....

آقا ..

...تسلیت یا مولا

 

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 7:59  توسط قصه گو  | 


سلام، لطفا اول این دعا را بخوانید

برو به کار خود واعظ این چه فریاد است

ببین به جای که بنشسته ای چه بیداد است

به کام تا نرساند مرا هوای امام

نصیحت همه عالم به گوش من باد است

اگرچه شوق حضورش خراب کرد مرا

مقام و رتبه من زین خراب آباد است

حدیث سر نهان که او چراست نهان

دقیقه ای است که هیچ آفریده نگشاد است

در انتظار توام حرف خلد رفت از یاد

اسیر شوق تو از هر دو عالم آزاد است

منال فیض زبیداد دوست که دوست

تو را نصیب همین کرده است و این داد است

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 6:9  توسط   | 


هو

با عرض سلام به همه دوستان امشب ما از راه مشهد رسیدیم .

امیدوارم از دوشنبه آینده بتوانم مطلب جدید ارسال کنم .

در این دو باری که آمون زحمت ارسال مطالب ما را را داشتند از ایشان تشکر می کنم .

یکی به نام من ثبت شده یکی به نام خودشان.

می خواهم برای هفته بعد در باره اینکه امام غایب است یا ما مطلب بنویسم.

شما هم فکر کنید.

حسین غفاری

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 7:24  توسط آمون  | 


جرعه اي از جام ولايم دهيد
قطره اي از ساغر نابم دهيد
مست كنيدم ز نواي حبيب
درد دهيدم به هواي طبيب
ماه در اين نيمه چه مهتابي است
آب در اين ماه چه پر، آبي است
مأذنه ها چنگ ربابي زنند
عقربه ها چرخ شبابي زنند
چرخ در اين دور سماعي به دور
مست، زمان است در اين طي عمر
اين همه رنگ از قِبَل آفتاب
آينه ها عاجز از اين باز تاب
قاب زمان تاب تو را ناورد
كوزه چسان اين همه دريا برد
سيب ز سيمين عذارت خجل
تاك سر افكنده از آن حال دل
ريسه مهر تو كشد ماه مهر
بر در هر مسجد و هر بام دير
منتظران بر نظرت منتَظَر
بي نظرت نذر كسان بي اثر
خضر رهي ، موسي عمران مَهِل
يوسف مصري تو ز كنعان مَهِل
ما همه در چاه و تو جبل المتين
ما همه سينا و تو نور اليقين
زمزمه ات زمزم داوودي است
نام تو از احمد محمودي است
حسين غفاري مهر 82 شعبان 1424

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 1:35  توسط آمون  | 


بهار آمد
اما این بهار، تنها تصویر بهاریست که با خود می آوری
مولای من
می دانم که لایق نیستم
اما...
به خاطر 313 ستاره ای که به یاریتان میآیند
بیایید...
بیایید و بهار واقعی را به تصویر بکشید
بیش از این چشم به راهشان  نگذارید
ببینید مولای من!
منتظرند....

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 0:30  توسط بهار  | 


  السلام عليك يا اباصالح المهدي(عج)

 

ای خوش آن روز که اندر عرفاتت بینم

در کنار تو عزیزا به گله بنشینم

ای خوش آن روز که در سعی صفا و مروه

گوشه‌ای را به امید نظرت بگزینم

ای خوش آن روز که در طوف حریم کعبه

شویم از آب وصالت گنه ننگینم

ای خوش آن روز که در کعبه یا کعبه دل

منصرف یاد تو گرداند از آن و اینم

ای خوش آن روز که در زمزم و آن چشمه پاک

نوشم از کوثر عشقت که همین شد دینم

ای خوش آن روز که اندر حرم جد تو من

در غمت ناله نمایم زدل غمگینم

ای خوش آن روز که در وادی مظلوم بقیع

شکوه آرم به تو از دشمن بد آیینم

ای خوش آن روز که اندر حرم چار امام

گویمت شرح غم و مشکله سنگینم

ای خوش آن روز که از جده پاکت زهرا

قبر نادیده بیابم چو کنی تعیینم

ای خوش آن روز که حجم بتو گردد مقبول

در بر خالق یکتا به دو صد تحسینم

ای خوش آن روز که در آخر برنامه حج

وصل روی تو دهد ای مه من تسکینم

ای خوش آن روز که شائق به حضور تو رسد

گوید ای مهدیم ای عشق بسی دیرینم

(محمد شائق قمی)

  در هفته‌اي كه گذشت دوستان زيادي به وبلاگ اظهار لطف داشتند و نظر خودشون رو نوشتند ولي بيشتر ابراز لطف بوده تا مناجات با آقا. و دوستاني كه مناجات‌هاشون رو نوشتند اونقدر زيبا است كه انتخاب يك مورد از بين آنها بسيار سخت بود. امروز يكي از اشعار دوست و همراه خوب "مهاجر" عزيزيمون رو پست مي‌كنم.

به خاک پای تو ای مرد سجده خواهم کرد        فقط به خاطر زهرا بیا بیا برگرد
تمام روزگار بپایت شکوفه خواهد شد       تو ای شکفته بر دل زهرا بیابیا برگرد
شعر از لبان توست که می‌چکد هردم         ای لحظه سرودن زهرا بیا بیا برگرد
در انتظار جمعه تو جمع گشته ایم                منها زعالمی شده ام بیابیا برگرد
اشک زلال و روی سیاهم نظر نما                    مولا به خاطر زهرا بیا بیا برگرد

خداوندا

ما را آنی و کمتر از آنی از خود و اهل بیت رسولت جدا مکن.

آمین یا رب العالمين

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 9:32  توسط آمون  | 


 

بنام خدا

حضرت علی بن مهزیار دورقی اهوازی ( ره ) یکی از کهکشان های علم و معرفت با کنیه

( ابوالحسن ) می باشد . ایشان در سال ۱۸۰ هجری در دورق ( شادگان ) پا به عرصه وجود

گذاشت و در سال ۲۵۴ هجری تقریبا در سن ۷۰ سالگی دار فانی را وداع گفت و در محلی بنام

خزعلیه ( خرمکوشک ) اهواز چشم از جهان فرو بست ، این عالم جلیل القدر مفتخر به

مصاحبت و نیابت نزد چهار معصوم از اهل بیت عصمت و طهارت ( امام رضا ، امام جواد ،

حضرت امام هادی و امام حسن عسکری علیهم السلام ) می باشد . پس از درگذشت عبدالله

بن جندب صحابه بزرگ امام صادق علیه السلام ، امام موسی علیه السلام و امام رضا علیه

السلام ، حکم جانشینی علی بن مهزیار ( ره ) به جای عبدالله بن جندب توسط آقا امام رضا

علیه السلام صادر گردید و این مرد بزرگ مقام وکالت امور مردم اهواز و خوزستان را عهده دار

شد .

                نکته ای در مورد اسلام آوردن علی بن مهزیار اهوازی ( ره )

 نگاهی به زندگی علی بن مهزیار ما را به این حقیقت می رساند که او اولین قدم را استوار بر

داشته است . بی شک مسیحیت نمی توانسته او را راضی کند لذا در آن نه توقف می کند و نه

تعصب بی جا می ورزد ، مانند پدر دست از مسیحیت می کشد و به اسلام مشرف می شود .

آن چه مسلم است . چشم باز و دل با معرفت او است که هیچ حجابی میان خود و خدا نمی

بیند .

آری علی بن مهزیار انسانی از انسانهای نیکو نهاد و پاک سرشت بود که نور معرفت الهی بر

اثر نزدیکی و مصاحبت با اهل البیت علیهم السلام بر ایشان تابیدن گرفت و قلب نازنین ایشان

را با انوار الهی نورانی و منور ساخت ، تا با این روشنائی به کامل ترین دین یعنی اسلام روی

بیاورد ، و در انجام فرائض و دستورات دین مبین اسلام آن چنان دقت و مراقبت می فرمود

که :الگوئی برای تمامی شیعیان گردید .

 نامه ای از امام محمد تقی حضرت جواد علیه السلام به علی بن مهزیار اهوازی

رحمه الله علیه

بنام خداوند بخشنده همربان ، ای علی ، خداوند پاداش تو را نیکو گرداند و در بهشتش جایت

دهد و در دنیا و آخرت ، تو را از فلاکت و بدبختی دور دارد ، و در روز قیامت با ما محشور نماید ،

ای علی من تو را امتحان و آزمایش کردم ، در خیر خواهی ، نصیحت پذیری ، اطاعت خدا ،

خدمت به مردم ، متانت و انجام آنچه که وظیفه ات بود .

اگر بگویم من کسی را مانند تو ( متعهد ، مسئول و فداکار ) ندیده ام امیدوارم که راست گفته

باشم ، خداوند به خاطر فعالیت هایت ، تو را در بهشت جاویدان منزل دهد ، موقعیت تو از من

پوشیده نیست ، کارهایت را در گرما و سرما مشاهده می کنم ، می بینم که شبانه روز چه

تلاشی داری ، از درگاه خداوند مسئلت دارم که در روز قیامت هنگامی که همه مخلوقات گرد

آمده اند الطافی شامل حال تو گرداند ، که همه حسرت برند ، و غبطه بخورند .

 مسلم است که خدا شنونده دعا و درخواست است .

 فضائل و کرامات حضرت علی بن مهزیار اهوازی در زمان حیات و در حال حاضر زیاد است .

در اینجا به اختصار یک مورد ذکر می گردد .

تصادف و ضربه مغزی

در روز تصادف سواری با کامیون به صورتی تصادف کرده بود که سواری دو نصف شده بود و با

جک کامیون را بلند کردند ، تا ماشین سواری را که من لا به لای آهن های له شده آن بیهوش

بودم بیرون بیاورند ، بطوری که شاهدان هم گفتند : این دیگر مرده است ، لازم نیست او را به

بیمارستان ببرید .

مرا به  بخش آی سی یو  بیمارستان بردند . چند دکتر مغز و اعصاب مرا ویزیت کردند و گفتند

این تا ۴۸ ساعت دیگر زنده نمی ماند . پدر و بستگانم به حضرت علی بن مهزیار اهوازی

متوسل شدند و از آقا شفا خواستند و نذر بسیار کردند . بعد از ۴۸ ساعت الحمدلله خطر رفع

شد و بعد هم دکترها گفتند : اگر این بیمار زنده بماند یا کور می شود یا لال یا فلج می شود .

پدر و بستگانم شفای عاجل مرا از خداوند بزرگ و بنده بزرگوارش علی بن مهزیار خواهان

شدند ، من به طور معجزه آسائی خوب شدم و هیچ ناراحتی ندارم و پدرم قالیچه ای که نذر

کرده بود . با دست خود در صحن حرم پهن کرد .    از کتاب حریم عشق آقای ابراهیم مکوندی

 

حضرت امام موسی بن جعفر امام کاظم علیه السلام فرمود :

کسی که ( دوست دارد از نزدیک ما را ببیند ، ولی ) نمی تواند با ما دیدار کند ، باید به دیدار

فقرای شیعه برود ، ( که دیدار با شیعیان فقیر ، دیدار با ماست ) و هر که ( دوست دارد ، بر

مزار ما حاضر شود ولی ) نمی تواند قبور ما را زیارت کند ، باید به زیارت قبور برادران صالح ما

( از علما و ... ) برود .

 

یا اباصالح مولای من

 

عمری است که در دام ولای تو اسیرم

از عـمـر گـران بی رخ زیبـای تـو سیـرم

تنها ز خدا خواهشم این است در عالم

یـک بـار تـو را بینـم و صـد بـار به مـیـرم

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 23:21  توسط صدر  | 


به نام حضرت دوست

 

آنگاه كه

قطرات اشك بر حسين (ع) ، با قطرات باران بهاري در هم مي‌آميزد،

به راستي آدمي درمي‌يابد كه :

وَ جَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَيءٍ حَيّ

بار خدايا همچنان كه بهار را فصل رويش و زايش طبيعت قرار دادي، دلهاي ما را نيز به مدد

عشق

به تمامي مظاهر جمالت آنگونه كن كه

برويد و بروياند

 

 

***********

حلول سال 1385 بر تمامي عزيزان مبارك باد

سلام به همه عزيزانم،

نميدونم زماني كه اين مطالب و ديگر مطالبم كه امروز ( ۳ فروردين ۸۵ ) و يا در ساير روزهاي عاشقي در معرض ديد شما قرار ميگيريد،

در بين شما هستم يا نه!

اگر نبودم دعا كنيد كه خدا مرا آنگونه كه دوست داشتم مرا پذيرفته باشد

و اگر هنوز روح اسير قفس تن بود

دعا كنيد ، دعا كنيد كه اين جامونده از كاروان شهدا قلبش جز با شهادت از كار نيافتد.

***********

در پناه حضرت دوست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 15:7  توسط آمون  | 


به نام حضرت دوست

 قال اميرالمؤمنين ‏عليه السلام :

... ثم اذا قام تجتمع اليه اصحابه على عدّة اهل بدر و اصحاب طالوت و هم ثلثمأة و ثلاثة عشر رجلا،

كلّهم ليوث قد خرجوا من غاباتهم مثل زبر الحديد لو انّهم همّوا بازالة الجبال الرّواسى لازالوها عن مواضعها فهم الذين و حّدوا اللّه به حق توحيده،

لهم بالليل اصوات كاصوات الثواكل خوفا من خشية اللّه تعالى،

قوّام الليل،

صوّام النهار،

و كانّما ربّاهم أبٌ واحدةٌ قلوبهم مجتمعة بالمحبة و النصيحة ...

 

اميرالمؤمنين‏عليه السلام مى‏فرمايد:

 ...چون قيام كند جمع مى‏شوند به سوى او يارانش كه به شماره اصحاب بدر و اصحاب طالوتند و ايشان سيصد و سيزده نفرند.

همه آنها شيرانى هستند كه از كمينگاه‏هاى خود بيرون آيند مانند پاره‏هاى آهن،

اگر ايشان اراده كنند كه كوه‏هاى سخت را از جا بِكَنند هر آينه آنها را از جاهاى خود مى‏كَنند.

پس ايشانند كسانى كه خدا را به وسيله مهدى بيگانگى پرستش مى‏كنند.

براى ايشان در شبها،

صداهايى مانند صداهاى زنهاى جوان مرده از ترس خدا است نماز گذارندگانند در شبها و روزه دارانند در روز، گويا يك پدر و يك مادر آنها را تربيت كرده‏اند.

دلهاشان در دوستى كردن به همديگر و پند دادن به يكديگر با هم جمع و يكى است

نوائب الدّهور فى علائم الظهور، ج   ۲ ص ۱۱۴

در پناه حضرت دوست

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 6:6  توسط آمون  | 


 

                                             بیا

للحق

 

آمدنت را  شکوفه ها هم به انتظار نشسته اند..گلها چشم بر راه دارند تا تو قدم بر دیدگانشان بگذاری

به خاطر ما نه .. به خاطر اشکهای ما .. نه...

روسیاهیم

مولا

به خاطر شکوفه ها بیا ..

عمرشان کم است و چشم انتظار تو

آیا به چهل روز می کشد عمرشان تا دعای عهد بخوانند به امید دیدارت؟

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 5:15  توسط قصه گو  | 


 

بسم الله، آشنایی را سبب و روشنایی راه را مدد است. از جدایی در امان و بی قراری را درمان

اربعین سالار شهیدان تسلیت

خدایا !

من همانطور که آخر آن ها را دوست می دارم  اول آن ها را نیز دوست می دارم

درود بر تو باد ای بزرگ اهل عبادت – سید العابدین

سلام بر تو باد ای حامل علوم پیغمبران

درود بر تو باد ای صادق مصدق در گفتار و کردار

ای پیشوایان من، روز سه شنبه متعلق به شماست

و من در این روز مهمان شما هستم و پناهنده به شما

پس، از من مهمان نوازی کنید

و به حرمت مقام و منزلتی که شما و اهل بیت شما (که خوبان و پاکان عالمند) نزد خداوند دارید

 مرا پناه دهید !

سالی در پناه و عنایت این بزرگوران برایتان آرزو می کنم

......

***************************************

ای دل اگر از آن چاه زنخدان به در آیی

هر جا که روی زود پشیمان به در آیی

هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوش

آدم صفت از روضه رضوان به در آیی

شاید که به آبی فلکت دست نگیرد

گرتشنه لب از چشمه حیوان به در آیی

جان می دهم از حسرت دیدار تو چون صبح

باشد که چو خورشید درخشان به در آیی

چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت

کز غنچه چو گل خرم و خندان به در آیی

در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد

وقت است که همچون مه تابان به در آیی

بر رهگذرت بسته ام از دیده دو صد جوی

تا بو که تو چون سرو خرامان به در آیی

حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مه رو

باز آید و از کلبه احزان به در آیی

****************************************

روزی که اینجا آمدم و مطالب دیگر دوستان را(که ثبت موقت شده اند) خواندم

احساس حقارت و کوچکی زیادی کردم

احساس کردم من از جنس این ها نیستم

احساس کردم این ها اصلند و من تقلبی

قصد داشتم اعلام انصراف کنم

بعد با خودم گفتم

خدا را چه دیدی شاید مولایمان چشم بر هم نهاد و من تقلبی را هم بین این اصل ها پذیرفت.

برای این کمترین که ادای عشاق را در می آورد دعا کنید

شاید به آرزویش برسد و مثل کسانی شود که دوستشان دارد.

یا مهدی ادرکنی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 6:41  توسط   |