تبليغاتX
روزهای عاشقی

روزهای انتظار


شامم سيه تر است ز گيسوي سرکشت

خورشيد من برآي، که وقت دميدن است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 0:39  توسط رهگذر  | 


به نام حضرت دوست

 

 

    اللهم  صل  علي  محمد و  آل  محمد و  عجل فرجهم

    اللهم  صل  علي  محمد و  آل  محمد و  عجل فرجهم

    اللهم  صل  علي  محمد و  آل  محمد و  عجل فرجهم

    اللهم  صل  علي  محمد و  آل  محمد و  عجل فرجهم

    اللهم  صل  علي  محمد و  آل  محمد و  عجل فرجهم

    اللهم  صل  علي  محمد و  آل  محمد و  عجل فرجهم

    اللهم  صل  علي  محمد و  آل  محمد و  عجل فرجهم

 

 

در پناه حضرت دوست

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 10:0  توسط سيد محسن  | 


زحمت پست امروز با آقای غفاری بود. دستشون درد نکنه! 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 0:2  توسط آمون  | 


 

امام سجاد عليه السلام ميفرمايند:

«در حضرت قائم از خانواده ما، سنتهايي از انبياست، سنتي از حضرت آدم عليه السلام پدر ما، سنتي از حضرت نوح عليه السلام و سنتي از حضرت ابراهيم عليه السلام و سنتي از حضرت موسي عليه السلام و سنتي از حضرت عيسي عليه السلام و سنتي از حضرت ايوب عليه السلام و سنتي از حضرت محمد صلي الله عليه و آله.

از حضرت آدم و نوح علیهما السلام، طول عمر.

و از حضرت ابراهيم عليه السلام مخفي بودن ولادت و گوشه گيريش از مردم

و از موسي خوف و تقيه است.

و از عيسي اختلاف مردم درباره اش.

و از ايوب فرج و گشايش پس از بلا و ناراحتي .

و اما از حضرت خاتم النبی صلي الله عليه و آله خروج با شمشير.››

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 10:42  توسط بهار  | 


خوش به حال ما اگر واقعا درك كنیم كه شیعه‌ایم و شیعه بودن چه نعمت بزرگیه...

" دانشمند فاضل آقای شیخ علی رشتی می‏گوید: زمانی از زیارت حضرت سیدالشهدا «علیه‏السّلام» از طریق رودخانه فرات به نجف بر می‏گشتم. مسافرین كشتی كه در آن بودم همه اهل شهر حلّه و مشغول لهو و لعب بودند فقط یك نفر در میان آنه باوقار و مؤدب بود كه گاهی به خاطر مذهبش مورد طعن و اذیت واقع می‏شد.

بالاخره فرصتی پیش آمد ومن از آن مرد باوقار پرسیدم چرا آنها شما را اینگونه اذیت می‏كنند؟ او گفت: اینها اقوام من و همگی سنی هستند. پدرم هم سنی بود ولی مادرم شیعه بود و من خودم هم سنی بودم اما به بركت حضرت مهدی «علیه‏السّلام» شیعه شدم. من گفتم: شما چطور شیعه شدید؟

گفت: اسم من یاقوت و شغلم روغن فروشی در كنار پل شهر حلّه بود. چند سال قبل برای خرید روغن از روستاهای اطراف شهر همراه جمعی از شهر خارج شدم و پس از خرید به طرف شهر به راه افتادیم. در بین راه در یكی از مناطق كه استراحت كرده بودیم، من به خواب رفتم و وقتی بیدار شدم، دیدم دوستانم همگی رفته‏اند و من تنها در بیابان مانده‏ام. اتفاقاً راه ما با شهر حلّه راه بی آب و علفی بود كه حیوانات درنده‏ی زیادی هم داشت و آبادی هم در آن نزدیكی نبود. به هر حال به راه افتادم ام راه را گم كردم و در بیابان سرگردان شدم. كم كم از درندگان وحشی و نیز از تشنگی كه ممكن بود مرا از پای درآورند به شدت به وحشت افتادم. به اولیای خدا كه در آن روز به آنها معتقد بودم مثل ابابكر و عمر و عثمان و معاویه متوسل شدم و از آنها كمك خواستم ولی خبری نشد. در همین بین یادم آمد كه مادرم به من می‏گفت: ما امام زمانی داریم كه زنده است و هر وقت كار بر ما مشكل می‏شود یا راه را گم می‏كنیم او به فریاد م می‏رسد و كنیه‏اش اباصالح است.

من با خدای تعالی عهد بستم كه اگر آن حضرت مر از این گمراهی نجات دهد به مذهب مادرم كه تشیع است مشرف می‏شوم. بالاخره از آن حضرت كمك خواستم و فریاد می‏زدم: یا اباصالح ادركنی! 

ناگهان دیدم یك نفر كه عمامه‏ی سبزی به سر دارد، كنار من راه می‏رود و راه را به من نشان می‏دهد و می‏گوید: به دین مادرت مشرف شو. همچنین فرمود: الان به منطقه‏ای می‏رسی كه اهل آن همه شیعه هستند.

عرض كردم: آقای من! با من نمی‏آیی تا مرا به این منطقه برسانی؟

فرمود: نه! زیرا در اطراف دنیا هزاران نفر از من كمك می‏خواهند ومن باید به آنها كمك كنم و آنها را نجات دهم.  این را فرمود و فوراً از نظرم غایب شد.

چند قدمی كه رفتم به همان منطقه رسیدم كه آن حضرت فرموده بود. در حالی كه مسافت تا آنجا به قدری زیاد بود كه دوستانم روز بعد به آنجا رسیدند. وقتی به شهر حلّه رسیدیم من به نزد دانشمند بزرگ سید مهدی قزوینی رفتم و ماجرای خود را برای او نقل كردم و شیعه شدم."

منبع:

اقتباس از بحارالانوار، ج 53- ص 292.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 0:6  توسط آمون  | 


تو اى تلاطم موج قلوب دريايى

دلم زهجر تو خون شد چرا نمى آيى؟

تمام گلشن دنيا به چشم خود ديدم

مثال قامت سروت نبود بالايى

دوباره نيمه شعبان و يك غزل هديه

اميد آن كه شبى روى خويش بنمايى

قسم به گلبن طه و غنچه نرگس

كه غير يار مبادا به دل تمنايى

به گوش دل چو شنيدم ترنّم عشقت

هزار وعده بدادم به جان كه مى آيى

زمانه تابش مهر تو آرزو دارد

بتاب اى ز كريمى سخاتر از طايى

نگاه بيوه زنان و يتيم و مسكينان

به ذو الفقار تو باشد كه ظلم بزدايى

بهار شيعه ز هجرانت اى صبا زرد است

ترا چه مى شود اريك شميم بفزايى

تو آن طراوت زيباى فصل بارانى

كه با نسيم عدالت جهان بيارايى

تو در نگاه خيالم پرستوى كوچى

خدا كند كه بزودى زود باز آيى

طلوع كن از پس ابر سياهى اى خورشيد

مگر كه راز حقيقت به نور بگشايى

دلم به مسلخ عشقت چو مرغ بسمل شد

بگير جان من اى غم كه نيست پروايى

دگر سرود صبورى مخوان چو «فرزانه»

گسست رشته جان من از شكيبايى

ص. عبداللهى

میلاد با سعادت امام عشق مبارکباد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 16:24  توسط آمون  | 


به نام حضرت دوست

 

 

چه كردي ،‌انتظار ، اي انتظار لاله گون با من؟

كه اينسان در سفر شد جاي دل يك لجه خون با من

 

 

در پناه حضرت دوست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 3:13  توسط سيد محسن  | 


حكایت امروز طولانیه اما به خوندنش می‌ارزه. پیشنهاد می‌كنم حتی در حالت آف لاین هم كه شده مطالعه كنید:

" جناب حجة الاسلام و المسلمین حاج سید محمّد مهدی مرتضوی لنگرودی كه از علماء و نویسنده‏گان مشهور می‏باشد، این واقعه را بدون واسطه از مرحوم آیة اللّه شیخ عبدالنبی اراكی شنیده‏اند و چنین نقل می‏نماید: «روزی آیة اللّه اراكی برای دیدن مرحوم پدرم به منزل ما آمدند، در ضمن ملاقات، آقای اراكی به پدرم گفت: شما از طرز تفكر ما نسبت به آیةاللّه سید ابوالحسن اصفهانی تا اندازه‏ای با اطلاع بودید و می‏دانستید كه ما نه تنها برای ایشان ترویج نمی‏كردیم بلكه در مجامع علماء و فضلاء درباره ایشان می‏گفتیم كه ما از آیة اللّه اصفهانی آنقدر كمتر نیستیم كه ترویج مرجعیت شان را بنماییم. ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 0:2  توسط آمون  | 


دوران غریبی رو داریم می گذرونیم. دورانی که تشخیص حق و باطل بسیار سخت خواهد بود. و انگار داریم به سالهای ظهور نزدیک می‌شیم. زمانی که از اسلام فقط اسمش باقی می‌مونه و زمانی که بدعتها به اوج خودش می‌رسه.

احتمالا خیلی از شماها اخبار دیشب شبکه دو (۸:۳۰) رو دیدید. مدعیان دروغین... بدعت در اسلام... تحریف دین... و اغلب به اسم روحانیت.

راستی وظیفه ما این وسط چیه؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 9:13  توسط آمون  | 


به نام حضرت دوست

 

 

    اللهم  صل  علي  محمد و  آل  محمد و  عجل فرجهم

    اللهم  صل  علي  محمد و  آل  محمد و  عجل فرجهم

    اللهم  صل  علي  محمد و  آل  محمد و  عجل فرجهم

    اللهم  صل  علي  محمد و  آل  محمد و  عجل فرجهم

    اللهم  صل  علي  محمد و  آل  محمد و  عجل فرجهم

    اللهم  صل  علي  محمد و  آل  محمد و  عجل فرجهم

    اللهم  صل  علي  محمد و  آل  محمد و  عجل فرجهم

 

 

در پناه حضرت دوست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 10:0  توسط سيد محسن  | 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 8:39  توسط بهار  | 


و این گونه است ندبه عاشقان بی‌دل....

" مرحوم سید محمدحسن طباطبائی میرجهانی جریان ملاقاتش با حضرت ولی‏عصر (علیه‏السلام) را این‏گونه بیان می‏كند:

«در عصر ریاست و مرجعیت مرحوم آیت‏اللَّه سیدابوالحسن اصفهانی (قدس‏سره)، این جانب مورد وثوق و توجّه معظم‏له بودم. روزی ایشان پول زیادی به من دادند و امر فرمودند كه به سامراء بروم و پولها را بین طلاب سامراء و خدّام حرم عسكریین (علیهماالسلام) تقسیم كنم. این جانب به سامرا رفتم و فرمان ایشان را امتثال كردم و پولها تقسیم شد.

 خدّام حرم عسكریین (علیهماالسلام) احترام زیادی برایم قائل بودن و من از این احترام استفاده كردم؛ از كلیددار حرم خواستم تا اجازه دهد من شبه به تنهائی در حرم بیتوته كنم؛ كلیددار نیز موافقت كرد. ده شب تا صبح در كنار قبر آن دو امام معصوم (علیهماالسلام) شب زنده‏داری و تضرّع كردم. قبل از طلوع فجر روز دهم كه شب جمعه بود، كلیددار در را برایم گشود و شمع‏ها را روشن كرد. در آن هنگام ب شوقی زیاد به سرداب مقدّس مشرّف شدم و از پله‏ها پائین رفتم؛ با تعجّب دیدم فضای سرداب كاملاً روشن است و شمع‏ها گویا در آفتاب روشن شده‏اند.

 سید بزرگواری به قیافه مرحوم سید العراقین اصفهانی به حالت تشهد نشسته و مشغول ذكر و عبادت بودند. چون سلام كردن به نمازگزار مكروه است، سلام نكردم و از مقابل ایشان گذشتم و نزد دَرِ «صُفِّه» ایستادم و زیارت حضرت ولی‏عصر (عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف) ر خواندم.

سپس آمدم و در جلوی آن سید بزرگوار ایستادم و به نماز مشغول شدم و پس از نماز، مشغول «دعای ندبه» شدم و با سوز و حال، جملات آن را زمزمه كردم. هنگامی كه به جمله «و عرجت بروُحِهِ الی سمائك» رسیدم، آن بزرگوار از پشت سرم فرمودند: «و عرجتَ به الی سمائك»، معراج پیامبر جسمانی بوده است، «بروحه» از ما اهل‏البیت نرسیده است و چرا وظیفه خود را رعایت نمی‏كنید و جلوتر از امام نماز می‏خوانید؟ ! من با دیدن و شنیدن این نشانه‏ها باز هم در غفلت بودم! دیگر حال دعا از دست رفته بود. دعای ندبه را به سرعت تمام كردم و سپس به سجده رفتم. ناگهان در سجده به خود آمدم و با خود گفتم: این آقا كیست؟ می‏فرماید: «بروحه» از م اهل‏البیت نرسیده است! می‏فرماید: چرا جلوتر از امام نماز می‏خوانید! آن نور خیره كننده‏ای كه سرداب را روشن كرده و نور شمع‏ها را تحت‏الشعاع قرار داده است، از كجاست؟

بسیار ترسناك شدم و سر از سجده برداشتم تا دامن او را بگیرم؛ اما دیدم سرداب تاریك است و هیچ كس در آنجا نیست...»."

 

منبع:

عنایات حضرت مهدی (ع) به علماء و طلاب - چاپ اول 1379 - ص 71- 72. 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 0:58  توسط آمون  | 


به نام حضرت دوست

 

 

    اللهم  صل  علي  محمد و  آل  محمد و  عجل فرجهم

    اللهم  صل  علي  محمد و  آل  محمد و  عجل فرجهم

    اللهم  صل  علي  محمد و  آل  محمد و  عجل فرجهم

    اللهم  صل  علي  محمد و  آل  محمد و  عجل فرجهم

    اللهم  صل  علي  محمد و  آل  محمد و  عجل فرجهم

    اللهم  صل  علي  محمد و  آل  محمد و  عجل فرجهم

    اللهم  صل  علي  محمد و  آل  محمد و  عجل فرجهم

 

 

در پناه حضرت دوست

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 10:0  توسط سيد محسن  | 


به نام حضرت دوست

آخوند ملا زين العابدين سلماسى - از شاگردان و ياران نزديك سيد بحر العلوم - مى گويد :

ايامى كه در جوار خانه خدا نزد سيد به خدمت مشغول بودم ، روزى اتفاق افتاد كه در خانه چيزى نداشتيم .

مطلب را به سيد عرض كردم ، چيزى نفرمود . از عادات جناب بحر العلوم اين بود كه صبح اول وقت طوافى دور كعبه مى كرد و به خانه میآمد و با اتاقى كه مخصوص خودش بود ، میرفت . ما قليان تنباكويى براى او مى برديم ، آن را مى كشيد و براى هر صنفى بر طريق مذهبش درس مى گفت .

در آن روزى كه از تنگدستى شكايت كردم، چون از طواف برگشت به حسب عادت قليان را حاضر كردم كه ناگهان كسى در را كوبيد .

سيد بحر العلوم بشدت مضطرب شد و به من گفت : قليان را بگير و از اينجا بيرون ببر . آنگاه خود با شتاب به طرف در رفت و آن را باز كرد . شخص بزرگوارى در لباس عربى داخل شد و در اتاق سيد نشست و سيد در نهايت فروتنى و ادب دم در نشست . ساعتى نشستند و با يكديگر سخن گفتند . آنگاه برخاست و در خانه را باز كرد و دست مهمان را بوسيد .

او را بر ناقه اى كه دم در خانه خوابانده بود سوار كرد .

مهمان رفت و بحر العلوم با رنگ دگرگون بازگشت و حواله اى به دست من داد و گفت :

اين حواله اى ست براى مرد صرافى كه در بازار صفاست . نزد او برو و هر چه بر او حواله شده بگير . آن حواله را گرفتم و آن را نزد همان مرد كه سيد سفارش كرده بود ، بردم .

مرد چون حواله را گرفت به آن نظر نمود و آن را بوسيد و گفت :

برو چند باربر و كارگر بياور .

پس رفتم و چهار باربر آوردم . به قدرى كه آن چهار نفر قدرت حمل داشتند ، پول آن زمان را برداشتند و به منزل آوردند .

من فورى برگشتم نزد آن صراف كه از حال او و نويسنده حواله جويا شوم كه او چه كسى بود . وقتى رفتم نه صرافى را ديدم و نه مغازه اى را كه ديده بودم .

از مغازه صراف پرس و جو كردم ، گفتند ما اصلا در اينجا دكان صرافى نديده ايم

*************

آقاجون ما هم درمونده هستیم - فقیرم - راه گم کرده ایم

آقا جون نسخه ای هم برای ما و دلم بیتابمان بنویسید!

در پناه حضرت دوست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 3:13  توسط سيد محسن  | 


به نام حضرت دوست

 

 

ميرزا حسين لاهيجى به نقل از شيخ زين العابدين سلماسى مى گويد : روزى سید بحر العلوم وارد حرم مطهر امام على عليه السلام شد و سپس اين شعر را زمزمه كرد :


چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنيدن

به رخت نظاره كردن سخن خدا شنيدن


پس از آن از بحر العلوم سبب خواندن اين شعر را پرسيدم . فرمود :

چون وارد حرم حضرت على عليه السلام شدم ديدم مولايم حجه بن الحسن ( عج ) در بالاى سر به آواز بلند قرآن تلاوت مى كند . چون صداى آن بزرگوار را شنيدم اين شعر را خواندم .

 

در پناه حضرت دوست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 10:0  توسط سيد محسن  | 


 

" از دیگر علمایی كه دارای مقامات والای معنوی و روحی بوده و دارای ارتباط روحی و ملاقات حضوری با امام عصرارواحنافداه بوده است و سوالات خویش را بدون هیچ مانعی با آن نور مقدس ‏علیه السلام در میان گذارده و جواب دریافت می‏نموده است، آیت‏الله ملاّاحمد مقدس اردبیلی‏قدس سره است؛ شخصی كه در عصر غیبت كبری تشرفات بسیاری به محضر آن حضرت داشته است و خود مستقیماً از آن امام ‏علیه السلام بهره‏مند می‏شده است؛ از میان تشرفات بسیار ایشان، تشرف زیر است كه خود نشانه مقام والا و عظمت روحی و روحانی آن عالم بزرگوار است:

سید میر علاّم تفرشی كه از شاگردان فاضل مقدس اردبیلی است، می‏گوید:

شبی در صحن مقدس امیرالمؤمنین‏علیه السلام راه می‏رفتم؛ پاسی از شب گذشته بود؛ ناگاه شخصی را دیدم كه به سمت حرم مطهر می‏آید. من نیز به سمت او رفتم؛ وقتی نزدیك شدم، دیدم استاد م ملاّ احمد اردبیلی است. خود را از او مخفی كردم تا آنكه نزدیك در حرم رسید و ب اینكه در بسته بود، باز شد و مقدس اردبیلی داخل حرم گردید. دیدم مثل اینكه با كسی صحبت می‏كند. بعد از آن بیرون آمد و در حرم بسته شد. به دنبال او به راه افتادم ؛ به طوری كه مرا نمی‏دید تا آنكه از نجف اشرف بیرون آمد و به سمت كوفه رفت. وارد مسجد جامع كوفه شد و در محرابی كه حضرت امیرالمؤمنین‏علیه السلام شربت شهادت نوشیده‏اند، قرار گرفت؛ دیدم راجع به مسئله‏ای با شخصی صحبت می‏كند و زمان زیادی هم طول كشید. بعد از مدتی از مسجد بیرون آمد و به سمت نجف اشرف روانه شد. من نیز من به دنبالش می‏رفتم تا نزدیك مسجد حنانه رسیدم. در آنجا سرفه‏ام گرفت ؛ به طوری كه نتوانستم خودم را نگه دارم. همین كه صدای سرفه مرا شنید، متوجه من شد و فرمود: آی تو میرعلاّم هستی؟ عرض كردم: بلی. فرمود: اینجا چه كار می‏كنی؟ گفتم: از وقتی كه داخل حرم مطهر شده‏اید تا الان با شما بودم ؛ شما را به حق صاحب این قبر (امیرالمؤمنین‏علیه السلام) قسم می‏دهم اتفاقی را كه امشب پیش آمد، برای من بگویید. فرمود: می‏گویم، به شرط آنكه تا زنده‏ام آن را به كسی نگویی. من هم قبول كردم و ب ایشان عهد و میثاق بستم ؛ وقتی مطمئن شد، فرمود: بعضی از مسائل بر من مشكل شد و در آنها متحیر ماندم و در فكر بودم كه ناگاه به دلم افتاد به خدمت امیرالمؤمنین‏علیه السلام بروم و آنها را از حضرتش بپرسم ؛ وقتی كه به حرم مطهر آن حضرت رسیدم، همان طوری كه مشاهده كردی، در بر روی من گشوده و داخل شدم ؛ در آنجا به درگاه الهی تضرع نمودم تا آن حضرت جواب سوالاتم را بدهند؛ در آن حال صدایی از قبر شنیدم كه فرمود: به مسجد كوفه برو و مسائلت را از قائم بپرس ؛ زیرا او امام زمان تو است. به نزد محراب مسجد كوفه آمده و آنها را از حضرت حجت‏علیه السلام سوال نمودم ؛ ایشان جواب عنایت كردند و الان هم بر می‏گردم."

منبع:

بركات حضرت ولی عصر(ع)، صص 37 و 38، به نقل از كتاب العبقری الحسان، ج 2، ص 64.

 

 به نیابت از برادر خوبمون پریشان بزرگوار

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 17:0  توسط آمون  | 


رسـالـه‏ای كـه نـوشتـم بــه اشـك نــاز فـروشم
نه شد كـه بـر تو فـرستـم نه شد كه باز بپوشم
گـنـاه و درد بـه یـك سـو غـم فـراق بـه یـك سـو
تمام عـمر دوبــاره گـــران نـشستـه بــه دوشـم
گــلایـه هسـت و لـیـكـن نـمـانـده حـال گــلایـه
تو در سئوال بكوش و مبین چنین‏ كـه ‏خموشم
ز پـای گـر چه بیفتم، وصـــال تـو نـدهـد دسـت
ولی چـه چـاره كــه بـایـد تمـام عـمـر بكـوشـم
اگـر چه بی كـس و كـارم، اگـر چـه هیچ ندارم
بـه عـالـمی سـر مـویی ز زلـف تـو نـفــروشـم
قسم به دیده جوشان قسم به خانه بدوشان
كـه تـا نـیـامـدنت جـز بـه خُـمّ اشـك نـجـوشم
بـه حـال بی كـسی من، كسی نكــرد عـنایت
ثـمــــر نــداد فـغـانـــــم، اثـر نـكــرد خـروشـم
دل گــرفـتـه عـلاجـی، بــه غـیــر گــریـه نـدارد
مـن آن عـلاج بـه دستـم من آن پـیـالـه بدوشم
چـگـونـه هـست میـسّر كـه رانی از در لـطـفت
مرا كه قید تـو بر گردن است و حلقه به گوشم

حسین احمدی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 0:17  توسط آمون  | 


به شام فراقت، زوصلت سرودم

نبودي بر من، كنار تو بودم

تو غايب زعاشق، كجايي كه باشد 

  گواه حضورت، تمام وجودم

بدون حضورت، نمازي نخواندم 

  فضا شد معطر، زعطر سجودم

دلي را نديدم، زعشقت نلرزد 

  چو از تو نوشتم، چو از تو سرودم

هميشه همه جا، همه روز و شبها

به بامت پريدم، به كويت غنودم

نبودي ببيني؟ كه پر بودم از تو 

به گاه پريدن، به اوج صعودم

همه كهكشانها، به زير پرم بود 

چوبال دلم را به عشقت گشودم

تو احساس نابي، به شعر تر من

  تو جاري عشقي، به تار و به پودم

به آهنگ چنگ دلم مي‌نوازي،

سرود غمت را به آواي رودم

تو آن بي‌مثالي كه  مثلت نباشد

  تو آن بي‌بديلي، ترا آزمودم

تو درياي آبي منم قطره، هرگز 

كه بي تو ندارد بقايي، وجودم

نمانده قرارم، زهرم فراقت  

  به تحرير چشمم، به آهنگ عودم

 

محمد علی جعفریان

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 8:27  توسط بهار  | 


و باز هم حكایتی دیگر از عنایات حضرت ولیعصر ارواحنا فداه به علما. وقتی این حكایتها رو می‌خونم بیش از پیش باورم می‌شه كه دردها رنجهای ما برای آقا و سرورمون هم مهمه. و هر چه بیشتر به اون حضرت نزدیك باشیم طبعا این ارتباط قویتره. این حكایت رو بخونید:

" دانشمند فرزانه، علامه میرجهانی (قدس سره الشریف)، بعد از مدتی اقامت در نجف اشرف به اصرار پدرش به اصفهان بازگشت و به نشر معارف و فضائل اهل‏بیت عصمت و طهارت (علیهم الصلاة و السلام) پرداخت و بعد از فوت پدر بزرگوارش به مشهد مقدّس مشرّف گردید و در آنجا ساكن شد. در این بین مدتی به كسالت نقرس، سیاتیك و عرق النساء، مبتلا شده بود و چندین سال در اصفهان و تهران و خراسان معالجه نمود؛ ولی اصلاً بهبودی حاصل نشده بود، تا اینكه خود ایشان می‏فرمود: «بعضی از دوستان آمدند و مرا به شیروان بردند و در مراجعت، در قوچان توقف كردیم. روزی به زیارت امامزاده‏ای كه در خارج شهر قوچان و معروف به «امامزاده ابراهیم» است رفتیم و چون هوای لطیف و منظره جالبی داشت، رفقا گفتند: «ناهار را در اینجا بمانیم، خیلی خوب است. گفتم: «عیبی ندارد»

پس آنها مشغول تهیه غذا شدند و من گفتم: برای تطهیر به رودخانه می‏روم. گفتند: راه قدری دور است و برای درد پای شما، مشكل است. گفتم: «آهسته آهسته می‏روم» و رفتم تا به رودخانه رسیدم و تجدید وضو نمودم و در كنار رودخانه نشستم و به مناظر طبیعی نگاه می‏كردم. ناگهان دیدم شخصی كه لباس نمدی چوپانی در بَر داشت آمد و سلام كرد و گفت: آقای میرجهانی! شما با اینكه اهل دعا و دوا هستی، هنوز پای خود را معالجه نكرده‏ای؟!

 گفتم: تاكنون كه نشده است. گفت: آیا دوست داری (یا مایل هستی) من درد پایت را علاج كنم؟ گفتم: البتّه!
 پس آمد و كنار من نشست و از جیب خود چاقوی كوچكی در آورد و اسم مادر مرا پرسید(یا بُرد) و سر چاقو را به موضع درد گذاشت و به پائین كشید، تا به پشت پا آورد و فشاری داد كه بسیار متألم شدم. آخ گفتم. چاقو را برداشت و گفت: برخیز خوب شدی. خواستم مانند همیشه با كمك عصا برخیزم، عصا را از دست من گرفت و به آن طرف رودخانه انداخت. دیدم پایم سالم است؛ برخاستم ایستادم و دیگر ابداً پایم درد نداشت.

به او گفتم: شما كجا هستید؟ فرمود: من در همین قلعه‏ها هستم و دست خود را به اطراف گردانید. گفتم: من كجا خدمت شما برسم؟ فرمود: تو آدرس مرا نخواهی داشت؛ ولی من منزل شما را می‏دانم و آدرس مرا گفت و فرمود: هر وقت مقتضی باشد، خودم نزد تو خواهم آمد و رفت. در همین موقع رفقا رسیدند و گفتند: آقا عصا كو؟ گفتم: آقا را دریابید! هر چه تفحص كردند، اثری از او نیافتند.»"

 

منبع:

عنایات حضرت مهدی (ع) به علماء و طلاب - چاپ اول 1379 - ص 184- 185. 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 0:8  توسط آمون  | 


مولاي من! بايد به ارتفاع دل شما اقتدا کنم
تا اضطراب بي کسي‌ام را دوا کنم
من وسعتي شبيه كويري شكستــه‌ام
بايد براي بارش اين شب ابري دعا کنم
امن يجيب يک دل خسته به سوي شماست
بايد دوباره نام شما را صدا کنم

...

(محب)

به نیابت از جناب صدر بزرگوار

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 17:2  توسط آمون  | 


 

مى‏گويند: والعصر ان الانسان لفى خسر . عصر، انسان كامل است، امام زمان عليه السلام است; يعنى عصاره‏ى همه‏ى موجودات . قسم به عصاره‏ى همه‏ى موجودات; يعنى قسم به انسان كامل .

عصر، هم محتمل است كه در اين زمان حضرت مهدى عليه السلام باشد يا انسان كامل باشد كه مصداق بزرگش رسول اكرم صلى الله عليه و آله وسلم و ائمه هدى عليهم السلام و در عصر ما حضرت مهدى عليه السلام است . قسم به عصاره‏ى موجودات عصر، فشرده‏ى موجودات، آن‏كه فشرده‏ى همه‏ى عوالم است . يك نسخه است، نسخه‏ى تمام عالم . همه‏ى عالم در اين موجود، در اين انسان كامل عصاره شده است و خدا به اين عصاره قسم مى‏خورد ...

 

 

امام زمان (عج) از نگاه امام خمينى (ره)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 14:14  توسط رهگذر  | 


شخصي براي شهيد نواب صفوي نوشته بود :

بيماري روحي دارم چه کنم ؟

او در پاسخ گفت :

گل درخت سخاوت

و مغز حبه صبر

و برگ فروتني را به ظرف يقين بريز

و با وزنه حلم آن ها را بکوب

و با هم مخلوط کن و سپس آن را با آب خوف از خدا  خمير نما ؛

و با جوهر اميد رنگ بزن

و در ديگ عدالت بجوشان

سپس آن را در جام رضا و توکل صاف کن

و داروي امانت و صداقت را با آن مخلوط کن ،

و از شکر دوستي آل محمد (ص) و شيعيان ايشان به مقدار کافي به آن بريز

و چاشني تقوا و پرهيزگاري را به آن اضافه کن

و هر روز با ذکر خدا در پياله توبه

قدري بنوش تا بهبودي حاصل شود !!!

 

 

رجب مقدمه رمضان است. وقتی پاک شدن.. وقت درمان بیماریها برای آمادگی روح تا رمضان...

چقدر آماده ایم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 8:30  توسط رهگذر  | 


يا مهدي

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

كه به كوه و بيابان تو داده اي ما را

شكرفروش كه عمر اش دراز باد چرا

تفقدي نكند طوطي شكرخا را

غرور حسن ات اجازت مگر ندادي گل

كه پرسشي نكني عندليب شيدا را

به خلق و لطف توان كرد صيد اهل نظر

به بند و دام نگيرند مرغ دانا را

ندانم از چه سبب رنگ آشنايي نيست

سهي قدان سيه چشم ماه سيما را

چو با حبيب نشيني و باده پيمايي

به ياد دار محبان باده پيما را

جز اين قدر نتوان گفت در جمال تو عيب

كه وضع مهر و وفا نيست روي زيبا را

در اسمان نه عجب گر بگفته حافظ

سرود زهره به رقص آورد مسيحا را

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 10:34  توسط   | 


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 14:49  توسط بهار  | 


 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 9:37  توسط بهار  | 


 امام علی علیه‌السلام:

بار خدایا! بیعت او را خروج از غم قرار بده و به واسطه او

امر امت اسلامی را از پراکندگی به اتحاد برسان.

منتخب الآثار

عید میلاد با سعادت اولی اختر آسمان ولایت و امامت بر حضرت ولیعصر

مبارک باد

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 20:33  توسط آمون  | 


   

 

In the name of God

The compassionate and the merciful

 

My Lord I love you.

 

I like your messengers, your innocent Imams.

 

I like their great mother, Fatima.

 

I like my Imam, Mahdi. What a lovely human being; hold him and our love.

 

Send him back to us, for our life, our world,

 

and for the other world as well;

 

 to have a better life, live in safe, and to have a good death.

 

 

Amen.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 15:44  توسط صدر  | 


به نام حضرت دوست

 

میدانم که روزی خواهی آمد...

یا صاحب الزمان

 
 
 
پیشاپیش میلاد خجسته
 
مولی متقین حضرت علی بن ابی طالب (ع)
 
را به پیشگاه آقا امام زمان (عج) و نیز همه شما عزیزانم تبریک می گویم
 
تا ساعتی دیگر ( چهارشنبه ۳ - مرداد - ۸۶  ساعت ۱۶) راهی مشهد الرضا هستم
نایب الزیاره همه دوستان خواهم بود
 
در اعتکافهاتون برای همه دعا کنید
 
 
 
 
در پناه حضرت دوست
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 0:0  توسط سيد محسن  | 


رفیق ِ حادثههایی به رنگ ِ تقدیـــــــــری

اسیر ِ ثانیههایی شبیه ِ زنجیـــــــــــــری


در این رسانهی دنیـــــــــا میان ِ برفکها

نه مانده از تو صدایی،نه مانده تصویــری


رسیده سنّ ِ حضـــــورت به سنّ نوح امّا

شمار ِ مــــــــردم ِ کشتی نکرده تغییری


هزار جمعهی بیتو گذشته از عمــــــرم

هــــــــــــــزار سال ِ پیاپی دچار ِ تأخیری


شبیه ِ کودک ِ زاری شدم که در بــازار...

،تو دست ِ گمشدهها را مگر نمیگیری؟

 

کاظم بهمنی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 4:54  توسط رهگذر  | 


سيوطي از نعيم اين حماد روايت كرده است كه امام باقر عليه السلام فرمود :

مهدي عليه السلام شب هنگام در مكه ظهور كند

 در حالي كه پرچم ، پيراهن، شمشير، نشانه ها، نور

و

بيان رسول خدا صلي الله عليه و آله همراه اوست.

چون نماز عشا را بخواند با صداي بلند ندا مي كند :

" اي مردم به يادتان مي آورم لحظه اي را كه در برابر پروردگارتان خواهيد ايستاد.

 خداوند حجت ستاند، پيامبران را بر انگيخت، كتاب را فرستاد،

 به شما فرمان داد كه چيزي را شريك او نگيريد

و بر طاعت خدا و رسول اش محافظت نماييد.

 آن چه را كه قرآن زنده ساخته، زنده بداريد

 و آن چه را كه بر آن خط بطلان كشيده، بميرانيد.

 بر هدايت يار و ياور يگديگر باشيد

و بر تقوي نيز كمك كار هم،

كه نابودي جهان نزديك شده و بانگ وداع اش بلند گرديده است.

 من شما را به سوي خدا و رسول و عمل به كتاب او فرا
مي خوانم و به ريشه كن كردن باطل و احياي سنت دعوت مي كنم. "

 سپس در ميان سيصد و سيزده نفر به شمار رزمندگان بدر قيام مي فرمايد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 9:41  توسط   | 


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 13:36  توسط بهار  |