|
روزهای انتظار |

شامم سيه تر است ز گيسوي سرکشت
خورشيد من برآي، که وقت دميدن است

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
در پناه حضرت دوست

زحمت پست امروز با آقای غفاری بود. دستشون درد نکنه!
امام سجاد عليه السلام ميفرمايند:
«در حضرت قائم از خانواده ما، سنتهايي از انبياست، سنتي از حضرت آدم عليه السلام پدر ما، سنتي از حضرت نوح عليه السلام و سنتي از حضرت ابراهيم عليه السلام و سنتي از حضرت موسي عليه السلام و سنتي از حضرت عيسي عليه السلام و سنتي از حضرت ايوب عليه السلام و سنتي از حضرت محمد صلي الله عليه و آله.
از حضرت آدم و نوح علیهما السلام، طول عمر.
و از حضرت ابراهيم عليه السلام مخفي بودن ولادت و گوشه گيريش از مردم
و از موسي خوف و تقيه است.
و از عيسي اختلاف مردم درباره اش.
و از ايوب فرج و گشايش پس از بلا و ناراحتي .
و اما از حضرت خاتم النبی صلي الله عليه و آله خروج با شمشير.››

خوش به حال ما اگر واقعا درك كنیم كه شیعهایم و شیعه بودن چه نعمت بزرگیه...
" دانشمند فاضل آقای شیخ علی رشتی میگوید: زمانی از زیارت حضرت سیدالشهدا «علیهالسّلام» از طریق رودخانه فرات به نجف بر میگشتم. مسافرین كشتی كه در آن بودم همه اهل شهر حلّه و مشغول لهو و لعب بودند فقط یك نفر در میان آنه باوقار و مؤدب بود كه گاهی به خاطر مذهبش مورد طعن و اذیت واقع میشد.
بالاخره فرصتی پیش آمد ومن از آن مرد باوقار پرسیدم چرا آنها شما را اینگونه اذیت میكنند؟ او گفت: اینها اقوام من و همگی سنی هستند. پدرم هم سنی بود ولی مادرم شیعه بود و من خودم هم سنی بودم اما به بركت حضرت مهدی «علیهالسّلام» شیعه شدم. من گفتم: شما چطور شیعه شدید؟
گفت: اسم من یاقوت و شغلم روغن فروشی در كنار پل شهر حلّه بود. چند سال قبل برای خرید روغن از روستاهای اطراف شهر همراه جمعی از شهر خارج شدم و پس از خرید به طرف شهر به راه افتادیم. در بین راه در یكی از مناطق كه استراحت كرده بودیم، من به خواب رفتم و وقتی بیدار شدم، دیدم دوستانم همگی رفتهاند و من تنها در بیابان ماندهام. اتفاقاً راه ما با شهر حلّه راه بی آب و علفی بود كه حیوانات درندهی زیادی هم داشت و آبادی هم در آن نزدیكی نبود. به هر حال به راه افتادم ام راه را گم كردم و در بیابان سرگردان شدم. كم كم از درندگان وحشی و نیز از تشنگی كه ممكن بود مرا از پای درآورند به شدت به وحشت افتادم. به اولیای خدا كه در آن روز به آنها معتقد بودم مثل ابابكر و عمر و عثمان و معاویه متوسل شدم و از آنها كمك خواستم ولی خبری نشد. در همین بین یادم آمد كه مادرم به من میگفت: ما امام زمانی داریم كه زنده است و هر وقت كار بر ما مشكل میشود یا راه را گم میكنیم او به فریاد م میرسد و كنیهاش اباصالح است.
من با خدای تعالی عهد بستم كه اگر آن حضرت مر از این گمراهی نجات دهد به مذهب مادرم كه تشیع است مشرف میشوم. بالاخره از آن حضرت كمك خواستم و فریاد میزدم: یا اباصالح ادركنی!
ناگهان دیدم یك نفر كه عمامهی سبزی به سر دارد، كنار من راه میرود و راه را به من نشان میدهد و میگوید: به دین مادرت مشرف شو. همچنین فرمود: الان به منطقهای میرسی كه اهل آن همه شیعه هستند.
عرض كردم: آقای من! با من نمیآیی تا مرا به این منطقه برسانی؟
فرمود: نه! زیرا در اطراف دنیا هزاران نفر از من كمك میخواهند ومن باید به آنها كمك كنم و آنها را نجات دهم. این را فرمود و فوراً از نظرم غایب شد.
چند قدمی كه رفتم به همان منطقه رسیدم كه آن حضرت فرموده بود. در حالی كه مسافت تا آنجا به قدری زیاد بود كه دوستانم روز بعد به آنجا رسیدند. وقتی به شهر حلّه رسیدیم من به نزد دانشمند بزرگ سید مهدی قزوینی رفتم و ماجرای خود را برای او نقل كردم و شیعه شدم."
اقتباس از بحارالانوار، ج 53- ص 292.

تو اى تلاطم موج قلوب دريايى
دلم زهجر تو خون شد چرا نمى آيى؟
تمام گلشن دنيا به چشم خود ديدم
مثال قامت سروت نبود بالايى
دوباره نيمه شعبان و يك غزل هديه
اميد آن كه شبى روى خويش بنمايى
قسم به گلبن طه و غنچه نرگس
كه غير يار مبادا به دل تمنايى
به گوش دل چو شنيدم ترنّم عشقت
هزار وعده بدادم به جان كه مى آيى
زمانه تابش مهر تو آرزو دارد
بتاب اى ز كريمى سخاتر از طايى
نگاه بيوه زنان و يتيم و مسكينان
به ذو الفقار تو باشد كه ظلم بزدايى
بهار شيعه ز هجرانت اى صبا زرد است
ترا چه مى شود اريك شميم بفزايى
تو آن طراوت زيباى فصل بارانى
كه با نسيم عدالت جهان بيارايى
تو در نگاه خيالم پرستوى كوچى
خدا كند كه بزودى زود باز آيى
طلوع كن از پس ابر سياهى اى خورشيد
مگر كه راز حقيقت به نور بگشايى
دلم به مسلخ عشقت چو مرغ بسمل شد
بگير جان من اى غم كه نيست پروايى
دگر سرود صبورى مخوان چو «فرزانه»
گسست رشته جان من از شكيبايى
ص. عبداللهى
میلاد با سعادت امام عشق مبارکباد
چه كردي ،انتظار ، اي انتظار لاله گون با من؟
كه اينسان در سفر شد جاي دل يك لجه خون با من
در پناه حضرت دوست

حكایت امروز طولانیه اما به خوندنش میارزه. پیشنهاد میكنم حتی در حالت آف لاین هم كه شده مطالعه كنید:
" جناب حجة الاسلام و المسلمین حاج سید محمّد مهدی مرتضوی لنگرودی كه از علماء و نویسندهگان مشهور میباشد، این واقعه را بدون واسطه از مرحوم آیة اللّه شیخ عبدالنبی اراكی شنیدهاند و چنین نقل مینماید: «روزی آیة اللّه اراكی برای دیدن مرحوم پدرم به منزل ما آمدند، در ضمن ملاقات، آقای اراكی به پدرم گفت: شما از طرز تفكر ما نسبت به آیةاللّه سید ابوالحسن اصفهانی تا اندازهای با اطلاع بودید و میدانستید كه ما نه تنها برای ایشان ترویج نمیكردیم بلكه در مجامع علماء و فضلاء درباره ایشان میگفتیم كه ما از آیة اللّه اصفهانی آنقدر كمتر نیستیم كه ترویج مرجعیت شان را بنماییم. ...
دوران غریبی رو داریم می گذرونیم. دورانی که تشخیص حق و باطل بسیار سخت خواهد بود. و انگار داریم به سالهای ظهور نزدیک میشیم. زمانی که از اسلام فقط اسمش باقی میمونه و زمانی که بدعتها به اوج خودش میرسه.
احتمالا خیلی از شماها اخبار دیشب شبکه دو (۸:۳۰) رو دیدید. مدعیان دروغین... بدعت در اسلام... تحریف دین... و اغلب به اسم روحانیت.
راستی وظیفه ما این وسط چیه؟؟؟؟

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
در پناه حضرت دوست


و این گونه است ندبه عاشقان بیدل....
" مرحوم سید محمدحسن طباطبائی میرجهانی جریان ملاقاتش با حضرت ولیعصر (علیهالسلام) را اینگونه بیان میكند:
«در عصر ریاست و مرجعیت مرحوم آیتاللَّه سیدابوالحسن اصفهانی (قدسسره)، این جانب مورد وثوق و توجّه معظمله بودم. روزی ایشان پول زیادی به من دادند و امر فرمودند كه به سامراء بروم و پولها را بین طلاب سامراء و خدّام حرم عسكریین (علیهماالسلام) تقسیم كنم. این جانب به سامرا رفتم و فرمان ایشان را امتثال كردم و پولها تقسیم شد.
خدّام حرم عسكریین (علیهماالسلام) احترام زیادی برایم قائل بودن و من از این احترام استفاده كردم؛ از كلیددار حرم خواستم تا اجازه دهد من شبه به تنهائی در حرم بیتوته كنم؛ كلیددار نیز موافقت كرد. ده شب تا صبح در كنار قبر آن دو امام معصوم (علیهماالسلام) شب زندهداری و تضرّع كردم. قبل از طلوع فجر روز دهم كه شب جمعه بود، كلیددار در را برایم گشود و شمعها را روشن كرد. در آن هنگام ب شوقی زیاد به سرداب مقدّس مشرّف شدم و از پلهها پائین رفتم؛ با تعجّب دیدم فضای سرداب كاملاً روشن است و شمعها گویا در آفتاب روشن شدهاند.
سید بزرگواری به قیافه مرحوم سید العراقین اصفهانی به حالت تشهد نشسته و مشغول ذكر و عبادت بودند. چون سلام كردن به نمازگزار مكروه است، سلام نكردم و از مقابل ایشان گذشتم و نزد دَرِ «صُفِّه» ایستادم و زیارت حضرت ولیعصر (عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف) ر خواندم.
سپس آمدم و در جلوی آن سید بزرگوار ایستادم و به نماز مشغول شدم و پس از نماز، مشغول «دعای ندبه» شدم و با سوز و حال، جملات آن را زمزمه كردم. هنگامی كه به جمله «و عرجت بروُحِهِ الی سمائك» رسیدم، آن بزرگوار از پشت سرم فرمودند: «و عرجتَ به الی سمائك»، معراج پیامبر جسمانی بوده است، «بروحه» از ما اهلالبیت نرسیده است و چرا وظیفه خود را رعایت نمیكنید و جلوتر از امام نماز میخوانید؟ ! من با دیدن و شنیدن این نشانهها باز هم در غفلت بودم! دیگر حال دعا از دست رفته بود. دعای ندبه را به سرعت تمام كردم و سپس به سجده رفتم. ناگهان در سجده به خود آمدم و با خود گفتم: این آقا كیست؟ میفرماید: «بروحه» از م اهلالبیت نرسیده است! میفرماید: چرا جلوتر از امام نماز میخوانید! آن نور خیره كنندهای كه سرداب را روشن كرده و نور شمعها را تحتالشعاع قرار داده است، از كجاست؟
بسیار ترسناك شدم و سر از سجده برداشتم تا دامن او را بگیرم؛ اما دیدم سرداب تاریك است و هیچ كس در آنجا نیست...»."
عنایات حضرت مهدی (ع) به علماء و طلاب - چاپ اول 1379 - ص 71- 72.

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]()
در پناه حضرت دوست
به نام حضرت دوست
آخوند ملا زين العابدين سلماسى - از شاگردان و ياران نزديك سيد بحر العلوم - مى گويد :
ايامى كه در جوار خانه خدا نزد سيد به خدمت مشغول بودم ، روزى اتفاق افتاد كه در خانه چيزى نداشتيم .
مطلب را به سيد عرض كردم ، چيزى نفرمود . از عادات جناب بحر العلوم اين بود كه صبح اول وقت طوافى دور كعبه مى كرد و به خانه میآمد و با اتاقى كه مخصوص خودش بود ، میرفت . ما قليان تنباكويى براى او مى برديم ، آن را مى كشيد و براى هر صنفى بر طريق مذهبش درس مى گفت .
در آن روزى كه از تنگدستى شكايت كردم، چون از طواف برگشت به حسب عادت قليان را حاضر كردم كه ناگهان كسى در را كوبيد .
سيد بحر العلوم بشدت مضطرب شد و به من گفت : قليان را بگير و از اينجا بيرون ببر . آنگاه خود با شتاب به طرف در رفت و آن را باز كرد . شخص بزرگوارى در لباس عربى داخل شد و در اتاق سيد نشست و سيد در نهايت فروتنى و ادب دم در نشست . ساعتى نشستند و با يكديگر سخن گفتند . آنگاه برخاست و در خانه را باز كرد و دست مهمان را بوسيد .
او را بر ناقه اى كه دم در خانه خوابانده بود سوار كرد .
مهمان رفت و بحر العلوم با رنگ دگرگون بازگشت و حواله اى به دست من داد و گفت :
اين حواله اى ست براى مرد صرافى كه در بازار صفاست . نزد او برو و هر چه بر او حواله شده بگير . آن حواله را گرفتم و آن را نزد همان مرد كه سيد سفارش كرده بود ، بردم .
مرد چون حواله را گرفت به آن نظر نمود و آن را بوسيد و گفت :
برو چند باربر و كارگر بياور .
پس رفتم و چهار باربر آوردم . به قدرى كه آن چهار نفر قدرت حمل داشتند ، پول آن زمان را برداشتند و به منزل آوردند .
من فورى برگشتم نزد آن صراف كه از حال او و نويسنده حواله جويا شوم كه او چه كسى بود . وقتى رفتم نه صرافى را ديدم و نه مغازه اى را كه ديده بودم .
از مغازه صراف پرس و جو كردم ، گفتند ما اصلا در اينجا دكان صرافى نديده ايم
*************
آقاجون ما هم درمونده هستیم - فقیرم - راه گم کرده ایم
آقا جون نسخه ای هم برای ما و دلم بیتابمان بنویسید!
در پناه حضرت دوست
به نام حضرت دوست
ميرزا حسين لاهيجى به نقل از شيخ زين العابدين سلماسى مى گويد : روزى سید بحر العلوم وارد حرم مطهر امام على عليه السلام شد و سپس اين شعر را زمزمه كرد :
چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنيدن
به رخت نظاره كردن سخن خدا شنيدن
پس از آن از بحر العلوم سبب خواندن اين شعر را پرسيدم . فرمود :
چون وارد حرم حضرت على عليه السلام شدم ديدم مولايم حجه بن الحسن ( عج ) در بالاى سر به آواز بلند قرآن تلاوت مى كند . چون صداى آن بزرگوار را شنيدم اين شعر را خواندم .
در پناه حضرت دوست

" از دیگر علمایی كه دارای مقامات والای معنوی و روحی بوده و دارای ارتباط روحی و ملاقات حضوری با امام عصرارواحنافداه بوده است و سوالات خویش را بدون هیچ مانعی با آن نور مقدس علیه السلام در میان گذارده و جواب دریافت مینموده است، آیتالله ملاّاحمد مقدس اردبیلیقدس سره است؛ شخصی كه در عصر غیبت كبری تشرفات بسیاری به محضر آن حضرت داشته است و خود مستقیماً از آن امام علیه السلام بهرهمند میشده است؛ از میان تشرفات بسیار ایشان، تشرف زیر است كه خود نشانه مقام والا و عظمت روحی و روحانی آن عالم بزرگوار است:
سید میر علاّم تفرشی كه از شاگردان فاضل مقدس اردبیلی است، میگوید:
شبی در صحن مقدس امیرالمؤمنینعلیه السلام راه میرفتم؛ پاسی از شب گذشته بود؛ ناگاه شخصی را دیدم كه به سمت حرم مطهر میآید. من نیز به سمت او رفتم؛ وقتی نزدیك شدم، دیدم استاد م ملاّ احمد اردبیلی است. خود را از او مخفی كردم تا آنكه نزدیك در حرم رسید و ب اینكه در بسته بود، باز شد و مقدس اردبیلی داخل حرم گردید. دیدم مثل اینكه با كسی صحبت میكند. بعد از آن بیرون آمد و در حرم بسته شد. به دنبال او به راه افتادم ؛ به طوری كه مرا نمیدید تا آنكه از نجف اشرف بیرون آمد و به سمت كوفه رفت. وارد مسجد جامع كوفه شد و در محرابی كه حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام شربت شهادت نوشیدهاند، قرار گرفت؛ دیدم راجع به مسئلهای با شخصی صحبت میكند و زمان زیادی هم طول كشید. بعد از مدتی از مسجد بیرون آمد و به سمت نجف اشرف روانه شد. من نیز من به دنبالش میرفتم تا نزدیك مسجد حنانه رسیدم. در آنجا سرفهام گرفت ؛ به طوری كه نتوانستم خودم را نگه دارم. همین كه صدای سرفه مرا شنید، متوجه من شد و فرمود: آی تو میرعلاّم هستی؟ عرض كردم: بلی. فرمود: اینجا چه كار میكنی؟ گفتم: از وقتی كه داخل حرم مطهر شدهاید تا الان با شما بودم ؛ شما را به حق صاحب این قبر (امیرالمؤمنینعلیه السلام) قسم میدهم اتفاقی را كه امشب پیش آمد، برای من بگویید. فرمود: میگویم، به شرط آنكه تا زندهام آن را به كسی نگویی. من هم قبول كردم و ب ایشان عهد و میثاق بستم ؛ وقتی مطمئن شد، فرمود: بعضی از مسائل بر من مشكل شد و در آنها متحیر ماندم و در فكر بودم كه ناگاه به دلم افتاد به خدمت امیرالمؤمنینعلیه السلام بروم و آنها را از حضرتش بپرسم ؛ وقتی كه به حرم مطهر آن حضرت رسیدم، همان طوری كه مشاهده كردی، در بر روی من گشوده و داخل شدم ؛ در آنجا به درگاه الهی تضرع نمودم تا آن حضرت جواب سوالاتم را بدهند؛ در آن حال صدایی از قبر شنیدم كه فرمود: به مسجد كوفه برو و مسائلت را از قائم بپرس ؛ زیرا او امام زمان تو است. به نزد محراب مسجد كوفه آمده و آنها را از حضرت حجتعلیه السلام سوال نمودم ؛ ایشان جواب عنایت كردند و الان هم بر میگردم."
بركات حضرت ولی عصر(ع)، صص 37 و 38، به نقل از كتاب العبقری الحسان، ج 2، ص 64.
به نیابت از برادر خوبمون پریشان بزرگوار

رسـالـهای كـه نـوشتـم بــه اشـك نــاز فـروشم
نه شد كـه بـر تو فـرستـم نه شد كه باز بپوشم
گـنـاه و درد بـه یـك سـو غـم فـراق بـه یـك سـو
تمام عـمر دوبــاره گـــران نـشستـه بــه دوشـم
گــلایـه هسـت و لـیـكـن نـمـانـده حـال گــلایـه
تو در سئوال بكوش و مبین چنین كـه خموشم
ز پـای گـر چه بیفتم، وصـــال تـو نـدهـد دسـت
ولی چـه چـاره كــه بـایـد تمـام عـمـر بكـوشـم
اگـر چه بی كـس و كـارم، اگـر چـه هیچ ندارم
بـه عـالـمی سـر مـویی ز زلـف تـو نـفــروشـم
قسم به دیده جوشان قسم به خانه بدوشان
كـه تـا نـیـامـدنت جـز بـه خُـمّ اشـك نـجـوشم
بـه حـال بی كـسی من، كسی نكــرد عـنایت
ثـمــــر نــداد فـغـانـــــم، اثـر نـكــرد خـروشـم
دل گــرفـتـه عـلاجـی، بــه غـیــر گــریـه نـدارد
مـن آن عـلاج بـه دستـم من آن پـیـالـه بدوشم
چـگـونـه هـست میـسّر كـه رانی از در لـطـفت
مرا كه قید تـو بر گردن است و حلقه به گوشم
حسین احمدی

به شام فراقت، زوصلت سرودم
نبودي بر من، كنار تو بودم
تو غايب زعاشق، كجايي كه باشد
گواه حضورت، تمام وجودم
بدون حضورت، نمازي نخواندم
فضا شد معطر، زعطر سجودم
دلي را نديدم، زعشقت نلرزد
چو از تو نوشتم، چو از تو سرودم
هميشه همه جا، همه روز و شبها
به بامت پريدم، به كويت غنودم
نبودي ببيني؟ كه پر بودم از تو
به گاه پريدن، به اوج صعودم
همه كهكشانها، به زير پرم بود
چوبال دلم را به عشقت گشودم
تو احساس نابي، به شعر تر من
تو جاري عشقي، به تار و به پودم
به آهنگ چنگ دلم مينوازي،
سرود غمت را به آواي رودم
تو آن بيمثالي كه مثلت نباشد
تو آن بيبديلي، ترا آزمودم
تو درياي آبي منم قطره، هرگز
كه بي تو ندارد بقايي، وجودم
نمانده قرارم، زهرم فراقت
به تحرير چشمم، به آهنگ عودم
محمد علی جعفریان

و باز هم حكایتی دیگر از عنایات حضرت ولیعصر ارواحنا فداه به علما. وقتی این حكایتها رو میخونم بیش از پیش باورم میشه كه دردها رنجهای ما برای آقا و سرورمون هم مهمه. و هر چه بیشتر به اون حضرت نزدیك باشیم طبعا این ارتباط قویتره. این حكایت رو بخونید:
" دانشمند فرزانه، علامه میرجهانی (قدس سره الشریف)، بعد از مدتی اقامت در نجف اشرف به اصرار پدرش به اصفهان بازگشت و به نشر معارف و فضائل اهلبیت عصمت و طهارت (علیهم الصلاة و السلام) پرداخت و بعد از فوت پدر بزرگوارش به مشهد مقدّس مشرّف گردید و در آنجا ساكن شد. در این بین مدتی به كسالت نقرس، سیاتیك و عرق النساء، مبتلا شده بود و چندین سال در اصفهان و تهران و خراسان معالجه نمود؛ ولی اصلاً بهبودی حاصل نشده بود، تا اینكه خود ایشان میفرمود: «بعضی از دوستان آمدند و مرا به شیروان بردند و در مراجعت، در قوچان توقف كردیم. روزی به زیارت امامزادهای كه در خارج شهر قوچان و معروف به «امامزاده ابراهیم» است رفتیم و چون هوای لطیف و منظره جالبی داشت، رفقا گفتند: «ناهار را در اینجا بمانیم، خیلی خوب است. گفتم: «عیبی ندارد»
پس آنها مشغول تهیه غذا شدند و من گفتم: برای تطهیر به رودخانه میروم. گفتند: راه قدری دور است و برای درد پای شما، مشكل است. گفتم: «آهسته آهسته میروم» و رفتم تا به رودخانه رسیدم و تجدید وضو نمودم و در كنار رودخانه نشستم و به مناظر طبیعی نگاه میكردم. ناگهان دیدم شخصی كه لباس نمدی چوپانی در بَر داشت آمد و سلام كرد و گفت: آقای میرجهانی! شما با اینكه اهل دعا و دوا هستی، هنوز پای خود را معالجه نكردهای؟!
گفتم: تاكنون كه نشده است. گفت: آیا دوست داری (یا مایل هستی) من درد پایت را علاج كنم؟ گفتم: البتّه!
پس آمد و كنار من نشست و از جیب خود چاقوی كوچكی در آورد و اسم مادر مرا پرسید(یا بُرد) و سر چاقو را به موضع درد گذاشت و به پائین كشید، تا به پشت پا آورد و فشاری داد كه بسیار متألم شدم. آخ گفتم. چاقو را برداشت و گفت: برخیز خوب شدی. خواستم مانند همیشه با كمك عصا برخیزم، عصا را از دست من گرفت و به آن طرف رودخانه انداخت. دیدم پایم سالم است؛ برخاستم ایستادم و دیگر ابداً پایم درد نداشت.
به او گفتم: شما كجا هستید؟ فرمود: من در همین قلعهها هستم و دست خود را به اطراف گردانید. گفتم: من كجا خدمت شما برسم؟ فرمود: تو آدرس مرا نخواهی داشت؛ ولی من منزل شما را میدانم و آدرس مرا گفت و فرمود: هر وقت مقتضی باشد، خودم نزد تو خواهم آمد و رفت. در همین موقع رفقا رسیدند و گفتند: آقا عصا كو؟ گفتم: آقا را دریابید! هر چه تفحص كردند، اثری از او نیافتند.»"
عنایات حضرت مهدی (ع) به علماء و طلاب - چاپ اول 1379 - ص 184- 185.

مولاي من! بايد به ارتفاع دل شما اقتدا کنم
تا اضطراب بي کسيام را دوا کنم
من وسعتي شبيه كويري شكستــهام
بايد براي بارش اين شب ابري دعا کنم
امن يجيب يک دل خسته به سوي شماست
بايد دوباره نام شما را صدا کنم
...
(محب)
به نیابت از جناب صدر بزرگوار
مىگويند: والعصر ان الانسان لفى خسر . عصر، انسان كامل است، امام زمان عليه السلام است; يعنى عصارهى همهى موجودات . قسم به عصارهى همهى موجودات; يعنى قسم به انسان كامل .
عصر، هم محتمل است كه در اين زمان حضرت مهدى عليه السلام باشد يا انسان كامل باشد كه مصداق بزرگش رسول اكرم صلى الله عليه و آله وسلم و ائمه هدى عليهم السلام و در عصر ما حضرت مهدى عليه السلام است . قسم به عصارهى موجودات عصر، فشردهى موجودات، آنكه فشردهى همهى عوالم است . يك نسخه است، نسخهى تمام عالم . همهى عالم در اين موجود، در اين انسان كامل عصاره شده است و خدا به اين عصاره قسم مىخورد ...
امام زمان (عج) از نگاه امام خمينى (ره)

شخصي براي شهيد نواب صفوي نوشته بود :
بيماري روحي دارم چه کنم ؟
او در پاسخ گفت :
گل درخت سخاوت
و مغز حبه صبر
و برگ فروتني را به ظرف يقين بريز
و با وزنه حلم آن ها را بکوب
و با هم مخلوط کن و سپس آن را با آب خوف از خدا خمير نما ؛
و با جوهر اميد رنگ بزن
و در ديگ عدالت بجوشان
سپس آن را در جام رضا و توکل صاف کن
و داروي امانت و صداقت را با آن مخلوط کن ،
و از شکر دوستي آل محمد (ص) و شيعيان ايشان به مقدار کافي به آن بريز
و چاشني تقوا و پرهيزگاري را به آن اضافه کن
و هر روز با ذکر خدا در پياله توبه
قدري بنوش تا بهبودي حاصل شود !!!
رجب مقدمه رمضان است. وقتی پاک شدن.. وقت درمان بیماریها برای آمادگی روح تا رمضان...
چقدر آماده ایم؟

يا مهدي
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
كه به كوه و بيابان تو داده اي ما را
شكرفروش كه عمر اش دراز باد چرا
تفقدي نكند طوطي شكرخا را
غرور حسن ات اجازت مگر ندادي گل
كه پرسشي نكني عندليب شيدا را
به خلق و لطف توان كرد صيد اهل نظر
به بند و دام نگيرند مرغ دانا را
ندانم از چه سبب رنگ آشنايي نيست
سهي قدان سيه چشم ماه سيما را
چو با حبيب نشيني و باده پيمايي
به ياد دار محبان باده پيما را
جز اين قدر نتوان گفت در جمال تو عيب
كه وضع مهر و وفا نيست روي زيبا را
در اسمان نه عجب گر بگفته حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسيحا را



امام علی علیهالسلام:
بار خدایا! بیعت او را خروج از غم قرار بده و به واسطه او
امر امت اسلامی را از پراکندگی به اتحاد برسان.
منتخب الآثار
عید میلاد با سعادت اولی اختر آسمان ولایت و امامت بر حضرت ولیعصر
مبارک باد
In the name of God
The compassionate and the merciful
My Lord I love you.
I like your messengers, your innocent Imams.
I like their great mother, Fatima.
I like my Imam, Mahdi. What a lovely human being; hold him and our love.
Send him back to us, for our life, our world,
and for the other world as well;
to have a better life, live in safe, and to have a good death.
Amen.
میدانم که روزی خواهی آمد...
یا صاحب الزمان
|
|

رفیق ِ حادثههایی به رنگ ِ تقدیـــــــــری
اسیر ِ ثانیههایی شبیه ِ زنجیـــــــــــــری
در این رسانهی دنیـــــــــا میان ِ برفکها
نه مانده از تو صدایی،نه مانده تصویــری
رسیده سنّ ِ حضـــــورت به سنّ نوح امّا
شمار ِ مــــــــردم ِ کشتی نکرده تغییری
هزار جمعهی بیتو گذشته از عمــــــرم
هــــــــــــــزار سال ِ پیاپی دچار ِ تأخیری
شبیه ِ کودک ِ زاری شدم که در بــازار...
،تو دست ِ گمشدهها را مگر نمیگیری؟
کاظم بهمنی

سيوطي از نعيم اين حماد روايت كرده است كه امام باقر عليه السلام فرمود :
مهدي عليه السلام شب هنگام در مكه ظهور كند
در حالي كه پرچم ، پيراهن، شمشير، نشانه ها، نور
و
بيان رسول خدا صلي الله عليه و آله همراه اوست.
چون نماز عشا را بخواند با صداي بلند ندا مي كند :
" اي مردم به يادتان مي آورم لحظه اي را كه در برابر پروردگارتان خواهيد ايستاد.
خداوند حجت ستاند، پيامبران را بر انگيخت، كتاب را فرستاد،
به شما فرمان داد كه چيزي را شريك او نگيريد
و بر طاعت خدا و رسول اش محافظت نماييد.
آن چه را كه قرآن زنده ساخته، زنده بداريد
و آن چه را كه بر آن خط بطلان كشيده، بميرانيد.
بر هدايت يار و ياور يگديگر باشيد
و بر تقوي نيز كمك كار هم،
كه نابودي جهان نزديك شده و بانگ وداع اش بلند گرديده است.
من شما را به سوي خدا و رسول و عمل به كتاب او فرا
مي خوانم و به ريشه كن كردن باطل و احياي سنت دعوت مي كنم. "
سپس در ميان سيصد و سيزده نفر به شمار رزمندگان بدر قيام مي فرمايد.
