|
روزهای انتظار |
به نام حضرت دوست

جانا زهجر رویت شب تا سحر بسوزم
شب تا سحر برایت با اشک تر بسوزم
چون صبح می شود باز تا شام من غمینم
با این غمی که دارم شام دگر بسوزم
در رهگذر بیایم از تو سراغ گیرم
چون کام برنیاید در رهگذر بسوزم
با دوستان نشینم ، باذکر تو قرینم
از جمع دوستان باز من بیشتر بسوزم
چون آفتاب بینم ، ای آفتاب عالم
چون زیر ابر هستی من بیشتر بسوزم
هر جا قدم گذارم در سوز و ساز هستم
هم در حضر ز هجرت هم در سفر بسوزم
تو از علی صافی گیری خبر چه نیکوست
چون نیستم ز حالت من با خبر بسوزم
سروده حضرت آیت الله العظمی علی صافی
(کتاب راز دل)
در پناه حضرت دوست
امام محمد باقر علیه السلام فرمودند: گویا دین شما « اسلام» را می بینم که آغشته به خون می گردد از بس دشمنان دانا و دوستان نادان، به آن ضربه می زنند
نمی بینم کسی آن را به حال اول برگرداند، مگر مردی از ما اهل بیت که در هر سال دو عطا و در هر ماه دو روزی می دهد، در زمان او چنان حکمت و علوم دین از طرف خداوند داده می شود که زن در خانه اش مطابق کتاب قرآن و دستور پیامبر اکرم حکم می کند.
بازم بسرای دوست هوای تو فتاد
یادم دگر ای جان ز ولای تو فتاد
این مهر و محبت تو اندر دل من
بی شک ز عنایات خدای تو فتاد
پی نوشت: تولد کریمه اهل بیت حضرت معصومه رو به همه اهالی روزهای عاشقی تبریک میگم.

اي آنکه در نگاهت حجمي ز نور داري
کي از مسير کوچه قصد عبور داري؟
چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي
اي آنکه در حجابت درياي نور داري
من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم؟
برعکس چشمهايم چشمي صبور داري
از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما
کوک است ساز دلها، کي ميل شور داري؟
در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت
کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري؟
ميان نداری و دارم عجب که هر ساعت ميان مجمع خوبان کنی ميانداری
اللهم انی اسئلک باسمک یا شفیق یا رفیق
یا شفیق من لا شفیق له
یا رفیق من لا رفیق له
دعای جوشن کبیر
ای امام ،
ای رفیق همراه ،
ای بهترین امین ،
ای رفیق شفیق ،
ای پدر مهربان و با محبت ،
ی برادر ، برادر همزاد ،
ای که در نیکوکاری و مهربانی گوی سبقت را از مادران ربوده ای ،
آری تو از مادر مهربان تر و نیکو کار تری نسبت به ما ،
همانگونه که او در حق فرزند خردسال خود مـــــهر می ورزد .
می دانم تو پناه و ملجاء بندگان خدا هستی .
اماما ترا بحق خوبان خدا ما را دریاب ، در گذر ، کوتاهیهایمان را به بزرگی خود ببخش .
بازی گوشم ، ندانم کاری می کنم ، غفلت مرا بخود گرفته است ،
بیدار مان کن ، راه را به ما بنمایان .
الهی آمین
از آرشیو
در پناه حضرت دوست
از حضرت امام صادق علیه السلام تفسیر این آیه را پرسیدم:
« و له اسلم من فی السموات و فی الارض»
یعنی: هر کس در آسمان و زمین است تسلیم او می شود.
حضرت فرمودند:
این آیه درباره قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف نازل شده، هنگامی که علیه یهود و نصارا و صابئین و مادی ها و برگشتگان از اسلام و کفار در شرق و غرب کره زمین قیام می کند، و اسلام را پیشنهاد می نماید، هر کس از روی میل پذیرفت دستور می دهد که نماز بخواند و زکات بدهد و آنچه هر مسلمانی مامور به انجام آن است بر او نیز واجب می کند و هر کس مسلمان نشد گردنش را می زند تا آنکه در شرق و غرب عالم یک نفر خدا نشناس باقی نماند.
عرض کردم: قربانت گردم! در روی زمین مردم بسیار هستند چطور قائم می تواند همه آنها را مسلمان کند و یا گردن بزند؟
حضرت فرمودند: هنگامی که خداوند چیزی را اراده کند، چیز اندک را زیاد و زیاد را کم می گرداند.
آقایم ... شهادت جد بزرگوارتون رو بهتون تسلیت میگیم ...
این اندک را از ما عاشقانتون قبول کنین ...
ای ابر خوش باران بیا
وی مستی یاران بیا
وی شاه طراران بیا
مستان سلامت میکنند
حیران کن و بیرنج کن ویران کن و پرگنج کن
نقد ابد را سنج کن مستان سلامت میکنند
شهری ز تو زیر و زبر هم بیخبر هم باخبر
وی از تو دل صاحب نظر مستان سلامت میکنند
آن میر مه رو را بگو وان چشم جادو را بگو
وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت میکنند
آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو
وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت میکنند

به تماشاى طلوع تو، جهان چشم به راه
به اميد قدمت، كون و مكان چشم به راه
به تماشاى تو اى نور دل هستى، هست
آسمان، كاهكشان كاهكشان چشم به راه
رخ زيباى تو را، ياسمن آيينه به دست
قد رعناى تو را سرو جوان چشم به راه
در شبستان شهود اشك فشان دوختهاند
همه شب تا به سحر خلوتيان چشم به راه
ديدمش فرشى از ابريشم خون مىگسترد
در سراپرده چشمان خود آن چشم به راه!
نازنينا! نفسى اسب تجلّى زين كن
كه زمين، گوش به زنگست و زمان چشم به راه
آفتابا! دمى از ابر برون آ، كو بود
بىتو منظومه امكان، نگران، چشم به راه
جمعه ای ديگر از فراق در دلم ميگريد.
آسمان از سرگشته گی ما ميگريد.
زمين وهر آنچه در سجود وثنايت عابد تر از ما يند٬
همچنان ميگريند.
وتو درحجابيُ ٬من٬سرگشته تو.
ادرکنی یا اباصالح!
بنام حضرت دوست
سلام آقا جانم
بازهم دلتنگی
بازهم ابهام درونیی که نمی دانم چیست
خنده ام تلخ و لبانم خالی از هر نامی است
چشم بر آیینه دوخته و نمی دانم دلم در پی چیست ؟!
باز هم اشک و آه
من نمی دانم چرا پر شده ام از چند احساس
حس غربت که بردم تا هر کوی
می نشاند بر دل غم . که اینجا نیز نبود
حس تنهایی که چه سخت و جانفرساست
می زنم سنگ ، به پنجره ها که بی قاب و تهیست
حس ژرف سکوت در هیاهوی زمین
در میان بوق و آوای وجود ، می شکند هر دم ، به تلنگر به نسیم
حس ابری بودن دل که حس خوشرنگی است
می برد مرغ خیالم را به فراسوی زمان
می برد تا بر عشق. می رساند برلب برکه مهر
تشنه می سازدم و بعد ، می گوید: آبی نیست
حس عاشق بودن ، به هر چه رنگ تعلق دارد و روح
به قناری ، برگ گل ،
شاخه شکسته ی درخت سر جوی
به زن پیر همسایه که هرصبح به شوق
آب و جارو می کند کوچه و می خندد به مهر
به پیرمرد تنها و نحیف ، به دستان چروکش که کمی می لرزد
به جوانی که نگاهش به دور ، مثل رویای شب مهتابی است
به زمین به آسمان به صدای غرش رعد
به ستاره به ماه به شبهای سیاه
به تلالو خورشید قشنگ
به تمام صاحبان نیک خیال
به نسیم که می وزد در دشت شقایقهای خیس
به بغض فروخورده باران در کویر
به سکوت ، به صدای وزش باد به خروش آبشار
حس دلتنگی به صدای بابا
به غبار جسد گرم شهید ، به نماز شهدا
به نگاه مهربان مادر ، به تبسم خواهر
به عزیزی دلم داداشی
حس شوق به نماز ، به اذان در دل صبح سپید
به پر کبوترای حرم امام رضا
به صدای نقاره ها ، اشکهای زائرین کرب و بلا
و به تو ، محبوبم
توکه معنی عشق و سجودی
و
دلیل بودن ، به تو که سرشاری ز مهر
به تو که لبخندی ، بر لب مسکینان
و نسیمی که می وزی در دلها
به ترنم میآییم ، هر گاه ، بگذری ز کوی دلتنگی ما
چقدر شیرین است ، دعا
که می گذرد از ارض و سما
می رسد بر دل ما
چه عزیزی آقا ، تو را یاد کنیم هرگاه
که وزد نسیم و باد ، که ریزد باران ز دل ابر سیاه
چه دل انگیز است ، رقص قاصدکهای خیال
در طلوع جمعه ،
و
قطرات اشکها ، در غروب جمعه
چه نشاطی دارد هر صبح سلام
شوق دیدار و دعا و صلوات که بیایی جانا
که ببینیم ترا ، که بگیریم ردایت را
ببوییم و ببوسیم و بر چشم نهیم
خاک پایت را
آقا جانم سلام
و شنیدن از تو جوابی که ، سلام
و بریدن نفس از شوق و لرزیدن دل
و
پرواز تا خورشید و ملائک ز شور ....
چه خیال شیرینی ، چه خیال شیرینی
میدا
۵/۱۰/۸۸
در پناه حضرت دوست
ابوصالح کنعانی گفت: من نزد حضرت صادق علیه السلام بودم که پیرمردی وارد شد و عرض کرد: فرزندم به من ظلم و ستم می کند.
حضرت فرمودند: نمی دانی که حق و باطل هر کدام دولتی دارند و پیروان هر یک در دولت دیگری خوار است، هر کس در زمان دولت باطل به کسی آزاری وارد سازد در دولت حق تلافی آن را از او خواهند گرفت.
صد آه از این غصه و غم مهدی جان
کاندر همه عمر پر الم مهدی جان
روی تو ندیدم و سپردم جان را
ماند آرزوی تو در دلم مهدی جان
تقدیم به او که حاضرترین است بر سر وعده دیدار و ما همیشه غایب:
میدانم
حالا بعد از آن همه سال
آن همه بدعهدی بیدلیل
آن همه بیخبری طولانی
دیگر هیچ نامهای را جواب نخواهی داد.
کم نیستند مثل منی که نامههایشان، بیامضا،
بینشانی فرستنده؛
شاید که تو بخوانی.
کم نیستند مثل منی که رفته بودند، بیخداحافظی
بیهیچ پیغامی
و حالا بعد از آن همه دل شکستن،
نامهای بدون هیچ اسم و رسمی
به جای خود فرستادهاند.
آیا هنوز هم نامهها را از بویشان میشناسی؟
چقدر بد است که دیگر هیچ نامهای
بوی اسفند و یاس و صلوات را نمیدهد!
میدانم!
حالا بعد از آن همه سال
آن همه نامههای ناشناس،
نخوانده میدانی که همهشان خیس از نم اشکاند و بهانهای
برای شروع دوباره یک سلام؛
اگر بتوانی مرا ببخشی
لابد میپرسی
«پس آن همه سالِ نامهربان، کجا بودی؟
پس تکلیف تحمل آن همه بیوفایی چه میشود؟
حالا بعد از آن همه چشم انتظاری
آن همه پرس و جوی بینتیجه
به کدام دلیلِ دل
دوباره باورت کنم؟»
تو راست میگویی عزیز
من بیبهانهترینم برای عذر تقصیر آن همه سال؛
از من نخواه که بگویم در آن غیبت پر سؤال خویش
دور از تو و یادت
در به در کدام تمنای بیهوده بودم؟
مگر نمیخواستی سرم به سنگ بخورد و برگردم؟
سرشکسته برگشتم
شکستهترم نکن
بگذار دوباره نامههایم بوی خاطرات قدیمیمان را بگیرند
با همان امضای آشنا!
شنبههای تازگی، یکشنبههای سردرگمی، دوشنبههای روزمرگی، سهشنبههای پریشانی، چهارشنبههای دلتنگی، پنجشنبههای بارانی، جمعههای بیسرپناهی، جمعههای غریبی، جمعههای چشم به راهی و جمعههای انتظار... .
کمی آهستهتر
فریاد سکوتت گوش فلک را کر کرده
بیا و به این همه شلوغی پایان بده
قسمت نظرات وبلاگ یا لیلی از ...

از ياد تو باغ باورم، رنگين است
شعرم به بهانه تو عطر آگين است
در تاب وتبم زعشق، خودميداني
چشمم به گل ستاره ها آذين است
در جان زحضور سبزتوغوغايياست
در جان و دلم عطر گل نسرين است
در کوچه باورم ز عطر نفست
همواره روان نسيم فروردين است
همسايه جاودانه مهتابم
سهم دل عاشقم زهستي، اين است
تا ياد توجاودانه درمن جارياست
از شوق تو دامنم پراز پروين است
آرام جان!
کاش مرا در بعدی ديگر،به سلاخی گمانه زنی ميکشاندی...برگه های امتحان را همچنان در چنگم ميفشارم...
بيا و منت نه و ما را نيز مددی کن!
تنها ميدانم که تو آخرين چاره ای و جواب چرا های من!
چون تخته پاره ای در ميان اقيانوس پر تلاطم بی نصيبيت ،حيرانم!
و اين حيرانی گواراترين نصيب دلم است.
اين روز نيز محکوم به فنا شد ،وقتی عطر تو در کوچه نپيچد بگذار دنيا فدا شود.
بگذار نباشد هرچه هست،بگذار چون آوار تمام غمهای دنيا بر سرم فرودآيد.
بگذار بمانم تا روز ديارت...ريرا حلاوت ديدارت تنها طعم خوشايند زندگيست!
«الهم عجل لوليک الفرج»

*******
زان شبی که وعده کردي، روز وصل
روز شب را میشمارم، روز و شب !
*******
مشهد الرضا - نایب الزیاره همه دوسنتان هستم
در پناه حضرت دوست

ای پیک راستان خبر یار ما بگو
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت اُنسیم غم مخور
با یار آشنا سخن آشنا بگو
بر هم چو میزد آن سر زلفین مشکبار
با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو
هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست
گو این سخن معاینه در چشم ما بگو
گر دیگرت بر آن در دولت گذر بود
بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو
هر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیر
شاهانه ماجرای گناه گدا بگو
بر این فقیر نامه ی آن محتشم بخوان
با این گدا حکایت آن پادشا بگو
ترسم خدا نخواسته رسوا كنم تو را
..................
به طوبی قسم
به سدرة المنتهی قسم
اگر نیایی آنانی که یک عمر سیاهی را بر پشت کشیده اند و در انتظار تنها روزنی در این سد عظیم ایمان بودند به قطر اکتفا نخواهند کرد...
میدانم که این موج خودشان را به ورطه نابودی خواهد کشیدو مومنان وارثان زمین خواهند گردید!
به نام حضرت دوست

مهدی جان،
مولای ما ،
ای عدل گستر،
مگر نه اين است که ما،
فقيران رحمت توايم و دلهای ما منتظر تو هست،
تا كاسه گدايي ما را به تصدقت پر سازي
و گونه هاي بهت زده مان را به نگاهي بنوازي
و لبهاي خشكيده معرفتمان را آب طهور بنوشاني
و سينه غربت كشيده مان را به قربت محبتت برساني!
در پناه حضرت دوست
امام صادق علیه السلام به شخصی که نامش مفضل بود فرمودند:
ای مفضل! گویا قائم عج الله تعالی فرجه الشریف را می بینم که وارد شهر مکه شده و لباس پیامبر را پوشیده و عمامه زردی بر سر گذاشته است، و نعلین وصله شده پیامبر را به پا کرده و عصای آن حضرت را به دست گرفته چند بز لاغر را جلو انداخته و بدین گونه به طرف خانه خدا می رود، بدون اینکه کسی او را بشناسد و به سن جوانی آشکار می گردد.
مفضل گفت: آیا به صورت جوان برمیگردد یا با حالت پیری ظهور می کند؟
حضرت فرمودند: سبحان الله مگر از حالا کسی می داند؟
وقتی خدا فرمان ظهورش را صادر می کند، هر طور او بخواهد و به هر صورتی که او صلاح بداند ظاهر می شود.
تا که بر تن توان بود ما را
تا که بر جان امان بود ما را
وصف رخساره تو مهدی جان
ذکر و ورد زبان بود ما را