تبليغاتX
روزهای عاشقی

روزهای انتظار


به نام حضرت دوست

http://www.mypardis.com/Storage/27153.18831.jpg

جانا زهجر رویت شب تا سحر بسوزم

شب تا سحر برایت با اشک تر بسوزم

چون صبح می شود باز تا شام من غمینم

با این غمی که دارم شام دگر بسوزم

در رهگذر بیایم از تو سراغ گیرم

چون کام برنیاید در رهگذر بسوزم

با دوستان نشینم ، باذکر تو قرینم

از جمع دوستان باز من بیشتر بسوزم

چون آفتاب بینم ، ای آفتاب عالم

چون زیر ابر هستی من بیشتر بسوزم

هر جا قدم گذارم در سوز و ساز هستم

هم در حضر ز هجرت هم در سفر بسوزم

تو از علی صافی گیری خبر چه نیکوست

چون نیستم ز حالت من با خبر بسوزم

 

سروده حضرت آیت الله العظمی علی صافی

 (کتاب راز دل)

در پناه حضرت دوست

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 3:13  توسط سيد محسن  | 


امام محمد باقر علیه السلام فرمودند: گویا دین شما « اسلام» را می بینم که آغشته به خون می گردد از بس دشمنان دانا و دوستان نادان، به آن ضربه می زنند

 نمی بینم کسی آن را به حال اول برگرداند، مگر مردی از ما اهل بیت که در هر سال دو عطا و در هر ماه دو روزی می دهد، در زمان او چنان حکمت و علوم دین از طرف خداوند داده می شود که زن در خانه اش مطابق کتاب قرآن و دستور پیامبر اکرم حکم می کند.

بازم بسرای دوست هوای تو فتاد

یادم دگر ای جان ز ولای تو فتاد

این مهر و محبت تو اندر دل من

بی شک ز عنایات خدای تو فتاد

 

پی نوشت: تولد کریمه اهل بیت حضرت معصومه رو به همه اهالی روزهای عاشقی تبریک میگم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:46  توسط رعنا  | 


http://www.mypardis.com/Storage/27153.18831.jpg

اي آنکه در نگاهت حجمي ز نور داري
کي از مسير کوچه قصد عبور داري؟

چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي
اي آنکه در حجابت درياي نور داري

من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم؟
برعکس چشمهايم چشمي صبور داري

از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما
کوک است ساز دلها، کي ميل شور داري؟

در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت
کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 10:36  توسط بهار  | 



دلتنگی های ما را "شه ها" کی پایان میدهدی؟
اگر چه صدف دستانم خالی از هر گوهریست اما تا روی تو در نقاب است و گوهر وجودت پنهان ز دیده ها چگونه این کفه های خالی زمعرفت، در گذر تاریک زمانه  گوهربیابد و بار گوهر دهد؟
هر نهالی برای میوه دهی نیاز به خورشید و گرمایش دارد!
ای مولای من
دلم درد دارد و زبانم در میان واژه ها هیچ نمی یابد تا درد خود بیان کند...
همچو گنگ ِ لالی میمانم که سرگشته و کلافه می خواهد مفهوم بیداد را بفهماند و نمی تواند....
بیداد من
بیداد تو
بیداد ما
...
بدنبال بیداد در دور دستها نگردید!
باورکنید که ما اول به خود ظلم میکنیم و بعد نزدیکترین به خود و بعد....
ادرکنی یا اباصالح

ميان نداری و دارم عجب که هر ساعت     ميان مجمع خوبان کنی ميانداری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 18:23  توسط عقیق  | 


به نام حضرت دوست

 

اللهم انی اسئلک باسمک یا شفیق یا رفیق 

 یا  شفیق من لا شفیق له

یا  رفیق  من  لا  رفیق  له

دعای جوشن کبیر

ای امام ،

ای رفیق همراه ،

ای بهترین امین ،

ای رفیق شفیق ،

ای پدر مهربان و با محبت ،

ی برادر  ، برادر همزاد ،

ای که در نیکوکاری و مهربانی گوی سبقت را از مادران ربوده ای ،

آری تو از مادر مهربان تر و نیکو کار تری نسبت به ما ،

همانگونه که او در حق فرزند خردسال خود مـــــهر می ورزد .

می دانم تو پناه و ملجاء بندگان خدا هستی .

اماما ترا بحق خوبان خدا ما را دریاب ، در گذر ، کوتاهیهایمان را به بزرگی خود ببخش .

بازی گوشم ، ندانم کاری می کنم ، غفلت مرا بخود گرفته است ،

 بیدار مان کن ، راه را به ما بنمایان .

الهی آمین

 

از آرشیو
در پناه حضرت دوست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 3:13  توسط سيد محسن  | 


از حضرت امام صادق علیه السلام تفسیر این آیه را پرسیدم:

« و له اسلم من فی السموات و فی الارض»

یعنی: هر کس در آسمان و زمین است تسلیم او می شود.

حضرت فرمودند:

این آیه درباره قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف نازل شده، هنگامی که علیه یهود و نصارا و صابئین و مادی ها و برگشتگان از اسلام و کفار در شرق و غرب کره زمین قیام می کند، و اسلام را پیشنهاد می نماید، هر کس از روی میل پذیرفت دستور می دهد که نماز بخواند و زکات بدهد و آنچه هر مسلمانی مامور به انجام آن است بر او نیز واجب می کند و هر کس مسلمان نشد گردنش را می زند تا آنکه در شرق و غرب عالم یک نفر خدا نشناس باقی نماند.

عرض کردم: قربانت گردم! در روی زمین مردم بسیار هستند چطور قائم می تواند همه آنها را مسلمان کند و یا گردن بزند؟

حضرت فرمودند: هنگامی که خداوند چیزی را اراده کند، چیز اندک را زیاد و زیاد را کم می گرداند.

 

 

آقایم ... شهادت جد بزرگوارتون رو بهتون تسلیت میگیم ...

این اندک را از ما عاشقانتون قبول کنین ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 9:1  توسط رعنا  | 


 

ای ابر خوش باران بیا

وی مستی یاران بیا
وی شاه طراران بیا

مستان سلامت می‌کنند


حیران کن و بی‌رنج کن ویران کن و پرگنج کن
نقد ابد را سنج کن مستان سلامت می‌کنند


شهری ز تو زیر و زبر هم بی‌خبر هم باخبر
وی از تو دل صاحب نظر مستان سلامت می‌کنند


آن میر مه رو را بگو وان چشم جادو را بگو
وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت می‌کنند


آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو
وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت می‌کنند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 6:50  توسط صهبای صفا  | 


http://i6.tinypic.com/14cdw5c.jpg

به تماشاى طلوع تو، جهان چشم به راه
به اميد قدمت، كون و مكان چشم به راه
به تماشاى تو اى نور دل هستى، هست
آسمان، كاهكشان كاهكشان چشم به راه
رخ زيباى تو را، ياسمن آيينه به دست
قد رعناى تو را سرو جوان چشم به راه
در شبستان شهود اشك فشان دوخته‏اند
همه شب تا به سحر خلوتيان چشم به راه
ديدمش فرشى از ابريشم خون مى‏گسترد
در سراپرده چشمان خود آن چشم به راه!
نازنينا! نفسى اسب تجلّى زين كن
كه زمين، گوش به زنگ‏ست و زمان چشم به راه
آفتابا! دمى از ابر برون آ، كو بود
بى‏تو منظومه امكان، نگران، چشم به راه‏

زکریا اخلاقی
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:36  توسط بهار  | 


جمعه ای ديگر از فراق در دلم ميگريد.

آسمان از سرگشته گی ما ميگريد.

زمين وهر آنچه در سجود وثنايت عابد تر از ما يند٬

همچنان ميگريند.

وتو  درحجابيُ ٬من٬سرگشته تو.

ادرکنی یا اباصالح!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 14:53  توسط عقیق  | 


بنام حضرت دوست

سلام آقا جانم

بازهم دلتنگی

بازهم ابهام درونیی که نمی دانم چیست

خنده ام تلخ و لبانم خالی از هر نامی است

چشم بر آیینه دوخته و نمی دانم دلم در پی چیست ؟!

باز هم اشک و آه

من نمی دانم چرا پر شده ام از چند احساس

حس غربت که بردم تا هر کوی

می نشاند بر دل غم . که اینجا نیز نبود

حس تنهایی که چه سخت و جانفرساست

می زنم سنگ  ، به پنجره ها که بی قاب و تهیست

حس ژرف سکوت در هیاهوی زمین

در میان بوق و آوای وجود  ، می شکند هر دم  ، به تلنگر به نسیم

حس ابری بودن دل که حس خوشرنگی است

می برد مرغ خیالم را به فراسوی زمان

می برد تا بر عشق. می رساند برلب برکه مهر

تشنه می سازدم و بعد ، می گوید: آبی نیست

حس عاشق بودن  ، به هر چه رنگ تعلق دارد و روح

به قناری ، برگ گل ،

شاخه شکسته ی درخت سر جوی

به زن پیر همسایه که هرصبح به شوق

آب و جارو می کند کوچه و می خندد به مهر

به پیرمرد تنها و نحیف ، به دستان چروکش که کمی می لرزد

به جوانی که نگاهش به دور  ، مثل رویای شب مهتابی است

به زمین به آسمان به صدای غرش رعد

به ستاره به ماه به شبهای سیاه

به تلالو خورشید قشنگ

به تمام صاحبان نیک خیال

به نسیم که می وزد در دشت شقایقهای خیس

به بغض فروخورده باران در کویر

به سکوت ، به صدای وزش باد به خروش آبشار

حس دلتنگی به صدای بابا

به غبار جسد گرم شهید  ، به نماز شهدا

به نگاه مهربان مادر  ، به تبسم خواهر

به عزیزی دلم داداشی

حس شوق به نماز ، به اذان در دل صبح سپید

به پر کبوترای حرم امام رضا

به صدای نقاره ها ، اشکهای زائرین کرب و بلا

و به تو ، محبوبم

توکه معنی عشق و سجودی

و

دلیل بودن ، به تو که سرشاری ز مهر

به تو که لبخندی ، بر لب مسکینان

 و نسیمی که می وزی در دلها

به ترنم میآییم ، هر گاه ، بگذری ز کوی دلتنگی ما

چقدر شیرین است  ، دعا

که می گذرد از ارض و سما

می رسد بر دل ما

چه عزیزی آقا ، تو را یاد کنیم هرگاه

که وزد نسیم و باد ، که ریزد باران ز دل ابر سیاه

چه دل انگیز است  ، رقص قاصدکهای خیال

در طلوع جمعه ،

و

قطرات اشکها  ، در غروب جمعه

چه نشاطی دارد هر صبح سلام

شوق دیدار و دعا و صلوات که بیایی جانا

که ببینیم ترا ، که بگیریم ردایت را

ببوییم و ببوسیم و بر چشم نهیم

خاک پایت را

آقا جانم سلام

و شنیدن از تو جوابی که ، سلام

و بریدن نفس از شوق و لرزیدن دل

و

پرواز تا خورشید و ملائک ز شور ....

چه خیال شیرینی ، چه خیال شیرینی

میدا

۵/۱۰/۸۸

در پناه حضرت دوست

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 3:13  توسط سيد محسن  | 


ابوصالح کنعانی گفت: من نزد حضرت صادق علیه السلام بودم که پیرمردی وارد شد و عرض کرد: فرزندم به من ظلم و ستم می کند.

حضرت فرمودند: نمی دانی که حق و باطل هر کدام دولتی دارند و پیروان هر یک در دولت دیگری خوار است، هر کس در زمان دولت باطل به کسی آزاری وارد سازد در دولت حق تلافی آن را از او خواهند گرفت.

 

صد آه از این غصه و غم مهدی جان

کاندر همه عمر پر الم مهدی جان

روی تو ندیدم و سپردم جان را

ماند آرزوی تو در دلم مهدی جان

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:9  توسط رعنا  | 


 

تقدیم به او که حاضرترین است بر سر وعده دیدار و ما همیشه غایب:

می‏دانم

حالا بعد از آن همه سال

آن همه بدعهدی بی‏دلیل

آن همه بی‏خبری طولانی

دیگر هیچ نامه‏ای را جواب نخواهی داد.

کم نیستند مثل منی که نامه‏هایشان، بی‏امضا،

بی‏نشانی فرستنده؛

شاید که تو بخوانی.

کم نیستند مثل منی که رفته بودند، بی‏خداحافظی

بی‏هیچ پیغامی

و حالا بعد از آن همه دل شکستن،

نامه‏ای بدون هیچ اسم و رسمی

به جای خود فرستاده‏اند.

آیا هنوز هم نامه‏ها را از بویشان می‏شناسی؟

چقدر بد است که دیگر هیچ نامه‏ای

بوی اسفند و یاس و صلوات را نمی‏دهد!

می‏دانم!

حالا بعد از آن همه سال

آن همه نامه‏های ناشناس،

نخوانده می‏دانی که همه‏شان خیس از نم اشک‏اند و بهانه‏ای

برای شروع دوباره یک سلام؛

اگر بتوانی مرا ببخشی

لابد می‏پرسی

«پس آن همه سالِ نامهربان، کجا بودی؟

پس تکلیف تحمل آن همه بی‏وفایی چه می‏شود؟

حالا بعد از آن همه چشم انتظاری

آن همه پرس و جوی بی‏نتیجه

به کدام دلیلِ دل

دوباره باورت کنم؟»

تو راست می‏گویی عزیز

من بی‏بهانه‏ترینم برای عذر تقصیر آن همه سال؛

از من نخواه که بگویم در آن غیبت پر سؤال خویش

دور از تو و یادت

در به در کدام تمنای بیهوده بودم؟

مگر نمی‏خواستی سرم به سنگ بخورد و برگردم؟

سرشکسته برگشتم

شکسته‏ترم نکن

بگذار دوباره نامه‏هایم بوی خاطرات قدیمی‏مان را بگیرند

با همان امضای آشنا!

شنبه‏های تازگی، یکشنبه‏های سردرگمی، دوشنبه‏های روزمرگی، سه‏شنبه‏های پریشانی، چهارشنبه‏های دلتنگی، پنج‏شنبه‏های بارانی، جمعه‏های بی‏سرپناهی، جمعه‏های غریبی، جمعه‏های چشم به راهی و جمعه‏های انتظار... .

کمی آهسته‌تر
فریاد سکوتت گوش فلک را کر کرده

بیا و به این همه شلوغی پایان بده

 

 

قسمت نظرات  وبلاگ یا لیلی از ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 4:56  توسط صهبای صفا  | 


http://i25.tinypic.com/snctx2.jpg

از ياد تو باغ باورم، رنگين است
شعرم به بهانه تو عطر آگين است


در تاب وتبم زعشق، خودميداني 
چشمم به گل ستاره ها آذين است

در جان زحضور سبزتوغوغايياست 
در جان و دلم عطر گل نسرين است

در کوچه باورم ز عطر نفست 
همواره روان نسيم فروردين است

همسايه جاودانه مهتابم 
سهم دل عاشقم زهستي، اين است

تا ياد توجاودانه درمن جارياست 
از شوق تو دامنم پراز پروين است

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 10:28  توسط بهار  | 


آرام جان!

کاش مرا در بعدی ديگر،به سلاخی گمانه زنی ميکشاندی...برگه های امتحان را همچنان در چنگم ميفشارم...

بيا و منت نه و ما را نيز مددی کن!

تنها ميدانم که تو آخرين چاره ای و جواب چرا های من!

چون تخته پاره ای در ميان اقيانوس پر تلاطم بی نصيبيت ،حيرانم!

 و اين حيرانی گواراترين نصيب دلم است.

اين روز نيز محکوم به فنا شد ،وقتی عطر تو در کوچه نپيچد بگذار دنيا فدا شود.

بگذار نباشد هرچه هست،بگذار چون آوار تمام غمهای دنيا بر سرم فرودآيد.

بگذار بمانم تا روز ديارت...ريرا حلاوت ديدارت تنها طعم خوشايند زندگيست!

«الهم عجل لوليک الفرج»
+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 19:38  توسط عقیق  | 


به نام حضرت دوست

 

 

*******

زان شبی که وعده کردي، روز وصل

روز شب را می‌شمارم،‌ روز و شب !

*******

 

مشهد الرضا - نایب الزیاره همه دوسنتان هستم

 در پناه حضرت دوست

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 7:0  توسط سيد محسن  | 


http://i3.tinypic.com/2eul7p2.jpg

ای پیک راستان خبر یار ما بگو
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو


ما محرمان خلوت اُنسیم غم مخور
با یار آشنا سخن آشنا بگو


بر هم چو میزد آن سر زلفین مشکبار
با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو


هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست
گو این سخن معاینه در چشم ما بگو


گر دیگرت بر آن در دولت گذر بود
بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو


هر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیر
شاهانه ماجرای گناه گدا بگو


بر این فقیر نامه ی آن محتشم بخوان
با این گدا حکایت آن پادشا بگو

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 12:24  توسط بهار  | 


كي رفته اي ز دل كه تمنا كنم تو را؟
كي بوده اي نهفته كه پيدا كنم تو را؟

غيبت نكرده اي كه شوَم طالب حضور
پنهان نگشته اي كه هويدا كنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدي كه من
با صد هزار ديده تماشا كنم تو را

چشم به صد مجاهده آيينه ساز شد
تا من به يك مشاهده شيدا كنم تو را

بالاي خود در آينـﮥ چشم من ببين
تا با خبر ز عالم بالا كنم تو را

مستانه كاش در حرم و دير بگذري
تا قبله گاه مؤمن و ترسا كنم تو را

خواهم شبي نقاب ز رويت برافكنم
خورشيد كعبه، ماه كليسا كنم تو را

گر افتد آن دو زلف چليپا به چنگ من
چندين هزار سلسله در پا كنم تو را

طوبي و سدره گر به قيامت به من دهند
يكجا فداي قامت رعنا كنم تو را

زيبا شود به كارگِه عشق كار من
هر گه نظر به صورت زيبا كنم تو را

رسواي عالمي شدم از شور عاشقي

ترسم خدا نخواسته رسوا كنم تو را

..................

به طوبی قسم

به سدرة المنتهی قسم

اگر نیایی آنانی که یک عمر سیاهی را بر پشت کشیده اند و در انتظار تنها روزنی در این سد عظیم ایمان بودند به قطر اکتفا نخواهند کرد...

میدانم که این موج خودشان را به ورطه نابودی خواهد کشیدو مومنان وارثان زمین خواهند گردید!


+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 17:3  توسط عقیق  | 


به نام حضرت دوست



اللهم صل علي محمد و آل محمد - اللهم عجل لوليك الفرج - اللهم صل علي محمد و آل محمد



مهدی جان،

مولای ما ،

ای عدل گستر،

مگر نه اين است که ما،

فقيران رحمت توايم و دلهای ما منتظر تو هست،

تا كاسه گدايي ما را به تصدقت پر سازي

و گونه هاي بهت زده مان را به نگاهي بنوازي

و لبهاي خشكيده معرفتمان را آب طهور بنوشاني

و سينه غربت كشيده مان را به قربت محبتت برساني!

 

در پناه حضرت دوست

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 3:13  توسط سيد محسن  | 


امام صادق علیه السلام به شخصی که نامش مفضل بود فرمودند:

ای مفضل! گویا قائم عج الله تعالی فرجه الشریف را می بینم که وارد شهر مکه شده و لباس پیامبر را پوشیده و عمامه زردی بر سر گذاشته است، و نعلین وصله شده پیامبر را به پا کرده و عصای آن حضرت را به دست گرفته چند بز لاغر را جلو انداخته و بدین گونه به طرف خانه خدا می رود، بدون اینکه کسی او را بشناسد و به سن جوانی آشکار می گردد.

مفضل گفت: آیا به صورت جوان برمیگردد یا با حالت پیری ظهور می کند؟

حضرت فرمودند: سبحان الله مگر از حالا کسی می داند؟

وقتی خدا فرمان ظهورش را صادر می کند، هر طور او بخواهد و به هر صورتی که او صلاح بداند ظاهر می شود.

 

تا که بر تن توان بود ما را

تا که بر جان امان بود ما را

وصف رخساره تو مهدی جان

ذکر و ورد زبان بود ما را

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 11:17  توسط رعنا  |