تبليغاتX
روزهای عاشقی

روزهای انتظار


                 

 

             

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 8:2  توسط قصه گو  | 


 

 

                                     

              بر قامت دلربای مهدی صلوات

 

                     

               

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 3:19  توسط قصه گو  | 


للحق

 

 

از تو نوشتن ، لیاقت می خواهد

 

از تو گفتن ... اصلا نام تو را بردن ... نه .. حتی یاد تو بودن ، لیاقت می خواهد

 

 

خدایا  لایقم کن

 

             

 

 

یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 1:17  توسط قصه گو  | 


خودت بگو

چه بگویم ...

چه کنم ؟

تا تو بیایی؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 0:3  توسط قصه گو  | 


یا مهدی ادرکنی

تفسیر حضور سرخ دردی

 

آرامش شیعه!

 

دیر کردی

 

 

رهگذر: از طرف قصه گو 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 3:13  توسط قصه گو  | 


یا مهدی ادرکنی

 

آیینه شو جمال پری طلعتان طلب

جاروب کن تو خانه سپس میهمان طلب!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 7:45  توسط قصه گو  | 



 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 0:0  توسط قصه گو  | 


للحق

                                

  

 

اگر اين منم

            كه اسير افكار خود

                                  بسته و تاريك در اين شب سياه ظالم

                                                   همی گرفته و گوشه گير مانده ام.

و اگر اين تويی

               كه در قلبم نشسته ای

                                       و تو را می خوانم و

                                                       ظهورت را می خواهم.

و اگر اين خدای ماست

                         می بيند

                              و می شنود....

آيا قرار است فرشته نجات ما پشت در گناهانمان بماند؟

 

 

یا حق

از اینجا گرفتمش

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 0:0  توسط قصه گو  | 


 

                     

فاصبر لحکم ربک

 

الیس الصبح بقریب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 0:0  توسط قصه گو  | 


للحق 
 
ظهور امام زمان، جمعه يا شنبه؟

محمد نصر اصفهاني
حدود 20 سال قبل در يک مرکز تحقيقاتي قم، به صورت اتفاقي به کتاب «منتخب الاثر في امام الثاني عشر(ع)» تاليف آيت الله لطف الله صافي گلپايگاني، علاقمند شدم. جريان به اين صورت بود که آيت الله امامي کاشاني تصميم به سخنراني داشت و براي آماده شدن براي سخنراني کتاب «منتخب الاثر» را خواست. کتاب را در اختيار ايشان قرار داديم. ايشان در حالي که کتاب را مطالعه از آن بسيار تعريف کرد و گفت: اين کتاب يکي از بهترين و معتبر ترين کتب حديثي مربوط به امام دوازدهم(عج) است.

مدتي بعد در حال مطالعه آن کتاب، توجهم به باب نهم کتاب جلب شد. نويسنده در اين باب، روايات مربوط به روز قيام و ظهور امام زمان(عج) را جمع کرده است. در آن زمان براي من جاي تعجب بود که از هفت روايت مطرح شده در اين بخش نه تنها روز جمعه را روز ظهور و قيام حضرت(عج) ندانسته بلکه صريحاً آن را روز شنبه اعلام نموده بود.

هر چه زمان مي گذشت و سخن سخنرانان را بيشتر مي شنيدم و نوشته شاعران و نويسندگان را مي خواندم و برنامه هاي راديو و تلوزيون را مي ديدم، که همه تکرار مي کردند؛ امام زمان(عج) روز جمعه خواهد آمد، حساسيت و گاه ناراحتي ام بيشتر مي شد، که چرا يک موضوع تحقيق نشده اينقدر مشهور شده است؟! ممکن است گفته شود چه تفاوتي دارد که امام زمان جمعه يا شنبه ظهور کند. در پاسخ بايد گفت اتفاقاً موضوع بسيار مهم است، چرا که اگر مطلب براي همگان اين چنين بديهي بماند و مومنين هر جمعه منتظر باشند و پس از آن نااميدي از آن روز تا هفته بعد انتظار کشند و روز بعد يعني شنبه مواجه با ظهور ايشان شوند، آيا امام را انکار نخواهند کرد و نخواهند گفت که او امام زمان نيست، چرا که امام زمان بايد روز جمعه ظهور کند؟ در اين صورت چه کسي مسئول اين وضع است؟

در اينجا دو پرسش قابل طرح است الف: ادله دو تفکر جمعه و شنبه از نظر تاريخي به چه زمان بر مي گردد و کداميک قوي تر است؟ ب: شيوع تفکر جمعه به کجا بر مي گردد و چه دليلي داشته است؟ براي روشن شدن حقيقت، نتيجه مطالعات خود در اين موضوع را در معرض افکار عمومي قرار داده مي دهيم تا اهل انديشه با نگاهي نقادانه آنچه قابل قبول است را تاييد و آنچه قابل قبول نيست را متذکر شوند.

                 جهت بررسی به قسمت ادامه ی مطلب رجوع کنید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 8:20  توسط قصه گو  | 


للحق

 

                      

زيارتنامه حضرت امام مهدی صاحب الزمان (ع )

درود بر تو ای حجت خدا در روی زمين درود بر تو ای ديده خدا در بر خلقش درود بر تو ای نور خدا که هدايت شوند بدان ره جويان و گشايش بر مؤمنان درود بر تو ای پاک شده هراسان درود بر تو ای دوست خيرخواه درود بر تو ای کشتی نجات درود بر تو ای چشمه حيات و زندگی درود بر تو رحمت کند خدا بر تو و بر خاندان پاک و پاکيزه ات درود بر تو بشتابد خدا بر تو آنچه را برای تو وعده داده در ياری و ظهور امر درود بر تو ای آقای من من وابسته تو هستم عارف به آغاز و انجامت تقرب مي جوييم به سوی خدای بزرگوار به تو و به خاندان تو و انتظار ظهور تو را دارم و ظهور حق را بر دست تو و از خدا خواهم اينکه درود فرستی بر محمد و آل محمد و اينکه قرار دهی مرا از جمله منتظرين تو و پيروان و ياران تو بر عليه دشمنانت و از شهيدان در برابرت و در جمله دوستانت ای مولای من ای صاحب الزمان . درود خدا بر تو و بر خاندان تو اين روز جمعه است و آن روز تو است که در آن توقع ظهورت مي رود و فرج و گشايش برای مؤمنان به دو دست توست و کشتار کافران به شمشيرت است و من ای آقايم در آن مهمان تو هستم و پناهنده تو و تو ای مولای من کريم و کريم زاده ای و مأمور پذيرايی و نگهداری پس مرا مهمان کن و پناه ده درود خدا بر تو و بر خاندان پاکت . من بر تو نازل مي شوم هر کجا راحله ام روی آورد و مرا وارد نمايد و ميهمان تو هستم در هر کجا که باشم از شهرها

 یا حق

برگرفته از تارنگار منتظران ظهور موعود

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 0:0  توسط قصه گو  | 


للحق

                                  

 ببين تراکم هواي دوري ات ، چه ميکند ؟           که ابر چشم هاي من ، مدام چکه ميکند

غزل غزل رسوب ميکند غم نبودنت                   و درد جاري ات مرا ، بدل به برکه ميکند 

 چشم به راهِ ديدنِ نگاهت ايستاده ام              دَرَک که بوي گند با جنازه ام چه ميکند

دلم گواه ميدهد ، کسي ز راه ميرسد               و کار و بار عشق را ، دوباره سکه ميکند

همين سکوت سرد را ، که زل زده به جمعه ها       طنين گامهاي او ، هزار تکه ميکند

هي انتظار ، انتظار ، انتظار ، خوب من !               ببينم اين خدا خداي آخرم چه ميکند

 

پ.ن: نمی دونم شعر از کیه . با تشکر از دوست خوبم آی دی ثارلله

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 11:33  توسط قصه گو  | 


  للحق  

                                               img/daneshnameh_up/b/b1/entezar.jpg

درباره‌ی انتظار فرج روایات زیادی از سوی امام معصوم در تاریخ موجود است، از جمله:
ابوبصیر از امام صادق علیه السلام پرسید:« فرج چه وقت است؟»
امام علیه السلام فرمود:« هر کس این امر را بشناسد، با انتظار، برایش فرج حاصل شده است.»

امام سجاد علیه السلام فرمود:« انتظار فرج بزرگترین فرج است.»


امام رضا علیه السلام فرمود:« آیا انتظار فرج، فرج نیست؟ خداوند عزوجل می فرماید: « فانتظروا انی معکم من المنتظرین »؛ ( منتظر باشید؛ همانا من نیز با شما از جمله منتظران هستم.)»


امام کاظم علیه السلام فرمود:« دویست سال است که شیعه با آرزو ( و امید فرج مهدی علیه السلام ) تربیت می‌شود.»

در توقیع ای که از سوی امام زمان علیه السلام به وسیله محمد بن عثمان برای اسحاق بن یعقوب صادر گردید، چنین آمده است: « برای تعجیل فرج بسیار دعا کنید، چرا که خود آن، برای شما فرج و گشایش است.»

منابع:
بحارالانوار، 52/ 142 حدیث 54
بحارالانوار، 52 / 102 حدیث 4 -------- غیبه الشیخ
بحار الانوار، 52 / 122 حدیث 4
بحار الانوار، 52 / 128 حدیث 22.
بحار الانوار، 52 / 130 حدیث 29

یا حق

 برگرفته از سایت رشد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 9:15  توسط قصه گو  | 


 

به نام خدا

                        

ما در زمین کاری جز انتظار نداریم .

موجودی زمین کمتر از آن است که در ما رغبت ماندن بیافریند و سقف آسمان  کهنه

تر از آن که جرات رفتن را از ما بستاند.

ما با امید به دیدار تو زنده ایم  و به شوق ظهور تو نفس می کشیم . مهم ترین کار در

این عالم  چشم انتظاری تو ست . و این نه کار که بهانه ی زیستن ماست و راز ماندن

 ما و رمز تپیدن نبض های ما.

هر بار که ظلمت یلدای نفس بر آسمان دلمان سایه می اندازد  فلق نگاه تو سینه ی

 سیاهی را می شکافد و صبح روشن امید را نوید می دهد .

 

هر بار که طوفان نومیدی می رود که نهال هستی ما را از ریشه در آورد  آغوش

انتظارت  پناهگاه وجودمان می شود و استواری و استقامت را به ارمغانمان می آورد.

کجایی ای عزیز ! که دست مرهم بر زخم های عالم و آدم بگذاری و جهان - این مریض

 محتضر- را جان تازه بخشی؟

پس کی می آیی ای عزیز ! که ما فرش های چشمهایمان را در مسیر گام های

ظهورت بگستریم و دهلیزهای تاریک قلبمان را با روشنان نگاهت چراغان کنیم؟

 

                                                                    "سید مهدی شجاعی"

 

 

علی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 9:5  توسط قصه گو  | 


للحق

 

به این دعایی که اغلب توی ماه رمضون بعد از نماز ها خونده می شه دقت کردین؟

 

اللهم ادخل علی اهل القبور السرور اللهم اغن کل فقیر اللهم اشبع کل جایع اللهم اکس کل عریان اللهم اقض دین کل مدین اللهم فرج عن کل مکروب اللهم رد کل غریب.......

 

به نظر شما کی می شه زمانی که همه ی فقرا غنی بشن .. همه ی گرسنه ها سیر بشن ... همه ی برهنه ها پوشیده بشن .. همه ی ....

 

آیا غیر از زمان ظهور مولامون  امکان داره؟

 

 

 

 

 

 

بعضیا می گن این دعا در واقع دعا برای فرج مولاست .

 

 

شما چی می گین؟

 

 

 

یا حق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 5:47  توسط قصه گو  | 


للحق

ضریح سبز انتظار

 

دلم گرفته از این شام تیره ی بی نور

دلم گرفته از این عالم تهی از شور

مسافرم تو کجایی ندیدمت اما...

خوشم به یادت و وصفت هر چند دورادور

نگاه می کنم از پنجره سوی راهت

گمان کنم که غباری شده به پا در دور

پریده پلک تمام دقیقه ها دائم

تمام ثانیه ها می دهد بوی کافور

گرفته نبض زمین آسمان پر از اشک است

تهی ست قلب بهار از تولد...عشق...سرور

شکست ساقه ی نرگس محمدی خم شد

و شاخه ای مریم آرمید در دل گور

دوباره پارچه ی سبزی دخیل می بندم

گرفته عطر تو را این ضریح سبز صبور

همان غروب غریبانه باز خواهی گشت

ز جاده ای که می رود به سوی دشت نور...

 

این شعر از دوست خوبم مریم سلیمانی است .

یاحق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 5:33  توسط قصه گو  | 


یک بار دیگر دعوت شدیم . الحمدلله رب العالمین

اللهم تقبل منا باحسن قبولک .

اي خدا ملاقاتت نور ديده مي‏خواهد

نيمه شب مناجاتت دل بريده مي‏خواهد

 

 اي صفاي نجوايم وي يگانه مولايم

 

التجاي كوي تو اشك ديده مي‏خواهد

 

 دانه دانه اشكم بين شبنم سرشكم بين

 

اين دل سيه، وصلت در سپيده مي‏خواهد

 

 اي بهار فرجامم من كه خارم و خامم

 

گلشن بهارت را گل رسيده مي‏خواهد

 

 شيعه با مناجاتش منتهاي حاجاتش

 

آبياري سرخ ياس چيده مي‏خواهد

 

 روح زندگي زهراست جاودانگي زهراست

 

اين دلم دو عالم را زين عقيده مي‏خواهد

 

 راز دل نياز عشق خواندن نماز عشق

 

حالتي مشابه با آن شهيده مي‏خواهد

 

 هر غم و بلايش را مي‏خرم به جان اما

 

درك روضه‏هايش را غم كشيده مي‏خواهد

 

 اي خدا قبولم كن شيعه بتولم كن

 

امتحان عشقت را برگزيده مي‏خواهد

 

 با ابوتراب امشب مي‏كنم نوا يارب

 

عبد خسته زينب سر بريده مي‏خواهد

 

 اي اميد افطارم وي نويد اسحارم

 

طلعت رشيدت را دل نديده مي‏خواهد

علی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 5:26  توسط قصه گو  | 


للحق

 

مطلب این هفته را از وبلاگ زیبای  لبگزه برداشتم .

 

آقا سلام
چیزی برای پیشکش ندارم

می شناسی مرا ..
می دانی که دلم تنگ است ...
 می دانم
می بینی مرا ..
آری
هوایم را داری ... نگرانم هستی
آری ... می دانم

همه ی این ها را می دانم
پس چرا  من ... من
نـ .. نمی ... نمی شنـ ...
وای ... جرأت ندارم بگویم

نمی .. شنا..

بگذار بگویم
نمی شناسمت
... چرا
دلم برایت تنگ نمی شود ... چرا
نمی بینمت
احساست نمی کنم
زندگی بدون تو
برایم سخت نیست
چرا ...
 
گمشده ام نیستی
چرا ؟؟؟؟ 

 *******      
دیشب ..
یکی را که دوست دارم
و منتظرش بودم
کمی دیر کرد
آشفته شده بودم
صد بار در را باز کردم
مدام نگاهم به کوچه بود
ثانیه ها را تک به تک می شمردم
ولی تو ... آقا
دیر کرده ای
خیلی دیر ...
اما چرا آشفته نیستم

بی تو
ثانیه ها را که ... هیچ
سال ها را ... حتی نمی شمارم
شب و روز را
چه راحت سپری می کنم
فقط
شعار می دهم
عشقت را
انتظارت را ..

 *******
چرا
پدر و مادرم را
در لحظه لحظه ی زندگی
حس می کنم
چرا دوستانم را
یک هفته که نبینم ..
دلم تنگ می شود
اما ترا ..
فقط روز
های جمعه ...
حس که ... نه
سعی می کنم حس کنم

آن هم از سر تکلیف ...
از سر همرنگی با جماعت ..
ترا ..
فقط نیمه ی شعبان
چون یک نسیم ... زودگذر
و بعد ...
دوباره ... بی تو بودن را ادامه می دهم
 
آقا... کمکم کن
می خواهمت
و می خواهم
که بخواهمت
می خواهم ...
دستم را بگیر
عشقم باش .. عشق من

  *******
و باز هم ...

گفتم که چیزی برای پیشکش ندارم
کاش دلم را ...

 

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 0:0  توسط قصه گو  | 


للحق

 

حسرت نگاه پنجره‌ها را گرفته است

بغضي گلوي زخمي ما را گرفته است

 

كي اين سفر به آخر خود مي‌رسد، ببين

دستم چگونه، دست دعا را گرفته است

 

در انتظار آمدنت، لحظه مي‌كشيم

يك عمر انتظار كجا را گرفته است

 

آن قدر عاشقيم كه عشق تو از نگاه

پس كي، كجا چگونه، چرا؟ را گرفته است

 

حالا غروبها همه باراني‌اند و بس

باران عجيب حال هوا را گرفته است

 

برگرد و با وسيع خودت آسمان بساز

غربت نه آسمان، همه جا را گرفته است

 

بشكن طلسم غربت ما را، دعا بخوان

دستي از اين قبيله، خدا را گرفته است

 

سر در گميم بين غزلهاي نيمه جان

حال و هواي قافيه ما را گرفته است

 

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 6:6  توسط قصه گو  | 


للحق

سلامي چو بوي خوش آشنايي --- بر آن مردم ديده روشنايي

درودي چو نور دل پارسايان --- بر آن شمع خلوتگه پارسايي

نمي‌بينم از همدمان هيچ بر جا --- دلم پر شد از غصّه ساقي كجايي؟!


 

 

پ . ن : با عرض معذرت از خانم قصه گو

نمیدونم چی شد مطلبشون ارسال نشد شعر بالا را گذاشتم - سید محسن

 

در پناه حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 8:0  توسط قصه گو  | 


 

للحق

 

در روايات، استقامت در دين، پارسايى و تخلق به مكارم اخلاق از ويژگى هاى منتظران حقيقى شمرده شده است.

 پيامبرگرامى اسلام (ص) در تجليل از مقام شامخ منتظران حقيقى خطاب به صحابه فرمود:

 شما اصحاب من هستيد، ليكن برادران من مردمى هستندكه در آخرالزمان مى آيند.

 

           

آن گاه در مقام توصيف اوج مجاهدت و تدين ايشان مى فرمايد:

 هر يك از ايشان، بيش از كسى كه بر زجر پوست كندنِ درختِ خار با دست خالى در شبِ تاريك يا نگهدارىِ آتش سوزانِ چوبِ درختِ تاغ دركفِ دست صبر مى كند، در ديندارى خود استقامت مى ورزد. به راستى كه آنان چراغ هاى هدايت در شب هاى ظلمانى هستند. 

امام جعفر صادق (ع) نيز فرمود:

هركس بخواهد در شمار منتظران حقيقى آن عدلِ منتظَر باشد، بايد پارسايى پيشه كند و متخلَق به مكارم اخلاق گردد

 

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 3:13  توسط قصه گو  | 


للحق

 

 

                        

حتما امروز تو هم شادی مولا

 

ای کاش همیشه این لبخند را بر لبانت ببینیم....

 

                   

ای کاش ...

و ای کاش روزی برسد که بر دروازه های قدس نماز بخوانی ..... می رسد آن روز ... به زودی...

 

الیس الصبح بقریب؟

 

                                 
005556.jpg

یا حق
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 0:0  توسط قصه گو  | 


للحق

 

 

              اتقوا الله

 

 

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 23:55  توسط قصه گو  | 


للحق

 

 

برای پست این بار خیلی به دوست خوبمون  ارمیا  زحمت دادم. خدا خیرشون بده.

 

یا حق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 0:0  توسط قصه گو  | 


للحق

مطلب قبلی را که نوشته ای از دوست خوبمان آقای غفاری است  لطفا دوباره بخوانید ...

خوب؟

به نظر شما قدم اول چیست ؟

               

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 3:8  توسط قصه گو  | 


                      
 
للحق 
 
 
مولای من سلام
 
امروز دیگر برای این پست وبلاگتان کامنت میگذارم
 
آخر سوادم نمیرسد بخوانمش..
 
حتی مود صفحه را هم نمیتوانم طوری تنظیم کنم که خطتان را ببینم
 
فقط یک امضا با اسم مستعار می بینم.. اما میدانم این شمایید
 
بدون دیدن نوشته هاهم بوی عطر نرگس مستم میکند
 
خداکند نوشته باشید که می آیید
 
که زود می آیید
 
خداکند نوشته باشید که با مایید
 
که نگاهمان میکنید
 
که تنها نیستیم
 
خدانکند حرفهای عصبانی زده باشید
 
خدانکند از دست ما دلخور باشید
 
خدانکند از من توی نوشته هایتان اسمی برده باشید
 
آخر آبرویم جلوی آنها که میتوانند خط شما را بخوانند میرود
 
چقدر بد است آدم نتواند نوشته های عزیزش را بخواند
 
آدرس وبلاگم را بدهم سر میزنید؟
 
میشود یک کامنت یواشکی برایم بگذارید؟
 
 
راستی اجازه میدهید لینکتان کنم؟
 
می شود مرا لینک کنید؟
 
لیستتان که پر نشده؟
 
قول میدهم حرفهای خوبی بنویسم
 
کاری نکنم که از بودن لینکم در لیست دوستانتان شرمنده شوید
 
عیبی ندارد اگر نمیبینم چه نوشته اید
 
همین که آدرس را پیدا کرده ام کافی است
 
اینکه گاهی که دلم گرفته میتوانم به اینجا پناه بیاورم و
 
برایتان کامنت بگذارم هم خوب است
 
 
حتی اگر وقتی دکمه سند را میزنم پیغام " لطفا کد را وارد کنید"  ببینم
 
و من کدی برای وارد کردن نداشته باشم
 
شما که مثل من نیستید! حتی کامنتهای نانوشته را هم میتوانید
بخوانید
 
چقدر خوب است که میشود بگویم
 
مولای من سلام..
 
 ......
 
 
متن از دوست عزیزم  " من
 
یا حق
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 0:0  توسط قصه گو  | 


للحق 

                                        یا قائم آل محمد

چرا امام زمان علیه السلام معروف به قائم شده اند حال آنکه تمام ائمه قائم به حق هستند ؟

 

شیخ صدوق (( قدس سره ..)) در کتاب علل الشرایع از ابو حمزه ی ثمالی نقل میکند :

 

از حضرت امام محمد باقر ((علیه السلام )) پرسیدم :

یاابن رسول الله ، مگر شما ائمه قائم به حق نیستید ؟

 

فرمودند: بلی،

عرض کردم : پس چرا فقط امام منتظر (( عجل الله تعالی فرجه الشریف)) قائم نا میده شده است؟

 

 فرمودن : چون جدم اما حسین ((علیه السلام )) شهید شدند فرشتگان به درگاه الهی نالیدند و گفتند:

 

پروردگارا،آیا قاتلین بهترین بندگانت وزاده ی اشرف برگزیدگانت را به حال خود وا می گذاری ؟

 

خداوند به آنها وحی فرستاد که ای فرشتگان من آرام گیرید .

 به عزت و جلالم ، سوگند از آنها انتقام خواهم گرفت هر چند بعد از گذشت زمانها باشد.

 

آنگاه  پروردگار عالم ، امامان اولاد اما حسین (( علیه السلام )) را به آنها نشان داد و فرشتگان مسرور گشتند .

 

یکی از امامان ایستاده و نماز می گذارد . خداوند فرمود))  بذلک القائمُ  أنتقمُ منهُم ))   یعنی به وسیله ی این قائم از آنها انتقام می گیرم .

 

 ونیز در کتاب معانی الخبار شیخ صدوق روایتی آمده : از این جهت اورا ((قائم )) می گویند که پس از فراموش شدن نامش قیام می کند .

 

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 0:0  توسط قصه گو  | 


« دوست داشتن او اگر گناه است من در قعر جهنمم »

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

« مده ای رفيق پندم که به « يار » دل نبندم »

« تو ميان ما ندانی که چه می رود نهانی »

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 

دوست داشتن « او » حکايتی است که ،

 سخت است گفتنش ...

سخت است نوشتنش ...

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

سخن از دوست داشتن است ...

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 3:13  توسط قصه گو  | 


للحق
 
 
دوشنبه ۲۱ شهريور ۱۳۸۴
 
 
اینم نذر قدمای آقا:
 
 
مثل یک قصه پر از حادثه می آیی تو
مثل یک شعر پر از حالت نیمایی تو
 
مثل یک غنچه که آرام به ما می خندد
مثل پروانه پر از حس اهورایی تو
 
مثل یک شعر ،روان در دل این ثانیه ها
مثل یک بیت غزل ،ناب و تماشایی تو
 
مثل ارامش دریا مثل یک قایق سبز
نرم و آرام و متین ،عازم اینجایی تو
 
مثل پروانه دلم پیش قدت می میرد
مثل یک بوته گل یاس،مسیحایی تو
 
من پر از غصه ی یک شنبه ی نا آمده ام
مثل آن جمعه ی موعود ،زراه آیی تو
 
چشم بر راه تو دارم صنم نرگس چشم
باد در گوش دلم گفت که می آیی تو
 


 

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 5:48  توسط قصه گو  | 


للحق

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 5:17  توسط قصه گو  | 


 

 

 

 

 

خدا را حلقه ی کعبه ست اين يا حلقه ی مويت
چه دور افتاده ام از حجراسماعيل پهــلويت

تمام عاشقان بر گرد گيسوی تو ميگردند
بخوان امسال ما را هم به بيت الله گيسويت

شبی از خط نسخ روی ماهت پرده را بردار
شکسته قلبها را خط نستعليق ابرويت

نه تنها چشمهايت سوره ی الشمس ميخوانند
به الميزان قسم تفسير يوسف ميکند رويت

تعالی الله خود لبيک اللهم لبيکی
چه لبيکی که در هفت آسمان پيچيده هوهويت

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 0:22  توسط قصه گو  | 


 

                     للحق                        

 

و با چه قيد بگويم كه دوستت دارم؟
ـ كه تا ابد؟ كه هميشه؟ كه جاودان؟ كه هنوز؟

سؤال مي‎كنم از تو: هنوز منتظري؟
تو غنچه مي‎كني اين بار هم دهان كه هنوز…

چه قدر دلخورم از اين جهان بي‎موعود
از اين زمين كه پياپي … و آسمان كه هنوز…

جهان سه نقطه‎ي پوچي است، خالي از نامت
پر از «هميشه همينطور» از «همانكه هنوز»

همه پناه گرفتند در پي «هرگز»
و پشت «هيچ» نشستند از اين گمان كه «هنوز»

ولي تو «حتما»ي و اتفاق مي‎افتي!
ولي تو «بايد»ي اي حس ناگهان كه هنوز

در آستان جهان ايستاده چون خورشيد
همان كه مي‎دهد از ابرها نشان كه هنوز

شكسته ساعت و تقويم، پاره پاره شده
به جستجوي كسي آنسوي زمان كه هنوز…

 

 

یا حق 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 1:59  توسط قصه گو  | 


                                  

للحق

حالمان بد نیست غم کم می خوریم          کم که نه هر روز کم کم می خوریم

غمی نیست چون منتظریم .. می دانیم که می آیی ...

غمی نیست جز دوری شما

برای ما که به دیدار صبح معتقدیم

غروب منظره ی زیباییست

یا حق

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 3:13  توسط قصه گو  | 


 

للحق 

             غروب شد نیامدی....

           برای او که فکر کنم کمی دیر کرده

 دوباره شنبه شد ولی به در نگاه میکنم

                             ولی دوباره روز بعد کمی گناه میکنم 

   دلم گرفته می شود دوشنبه ها بدون تو

                              گلایه از ستاره و طلوع ماه میکنم

  دوازده ستاره را سه شنبه میشمارم و

                             به انتظار یک نگاه نظر به راه میکنم

  چهار شنبه می شود و قول میدهی که زود

                              شبانه های تیره را شبی پگاه میکنم  

  چه بعض ها که در گلو نشست و جابجانشد

                             نیامدی و درد و دل به چاه میکنم 

   و جمعه من به خاطر شکستن طلسم تو  

                               کنار شمعدانیم به در نگاه میکنم 

   غروب شد نیامدی و مثل جمعه های قبل 

                           به جای بغض در گلو دوباره اه میکنم 

 

 یا حق

 

از اینجا گرفتم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:15  توسط قصه گو  | 


للحق
 
 
سلام مهدی جان
 
سلام آقا جان
 
سلام انتظارم
 
سلام.......
روزی به این موضوع فکر میکردم که من چه مدت است تورا شناخته ام و
 
منتظرت هستم به این فکر میکردم چند دهه دیگر باید درانتظار بمانم
 
چند سال چند ماه چند روز چند ساعت،دقیقه وثانیه دیگر باید ندبه بخوانم و
 
اَینَ بَقیَة الله را فریاد بزنم
 
 
چقدر دیگر باید با به زبان آوردن یابنَ النَباءالعَظیم خود را آرام کنم
 
در افکار خود سردرگم وگیج بودم که منتظری آرام در گوشم زمزمه کرد که او
 
 1165 سال است که منتظراست آیا از او منتظرتری سراغ داری
 
عرق سردی روی پیشانیم نشست
 
کاش درآن روز که به دنیا آمدم بعد از اذان عشق در گوشم دعای عَظُمَ البَلاء
 
 تورا زمزمه میکردن
 
کاش در آن لحظه پدر ابراهیم وار اسماعیل وجودم را قربانی وجود نازنینت
 
میکرد
 
کاش زمانی که میخواستم برای اولین بار از جابلند شوم وگامهای نخستینم
 
را بردارم به جای ذکر علی علی یا علی اباالمٌهدی به من یاد میدادن
 
کاش نام مرا عٌبدُالمٌهدی میگذاشتند
 
آرزو داشتم مهدکودکم مهد آشنایی تو بود
 
کاش در کلاس اول دبستان به جای الفبا،معلمم(میم،ها،دال،یا) را به من یاد
 
 میداد تا بتوانم تمام در ودیوار مدرسه را با نام قشنگت زینت دهم
 
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست چکنم حرف دگر یاد نداد استادم
 
ای کاش در زنگ نقاشی طرح چهره زیبایت را میزدم
 
کاش در سالهای بعد به جای تصمیم کبری و چوپان دروغگو درسی به نام
 
 پدر مهربان منتظر را میآموختم
 
و ای کاش در کنار درس علوم وریاضی درس انتظار را میفهمیدم
 
مولا جان یاد دارم وقتی در سر صف آقای ناظم دعای فرج تورا میخواند با بچه
 
 ها بلند بلند آمین میگفتیم
 
ولی نگاه بچه ها چیز دیگری میگفت
 
ترس در نگاه بچه ها موج میزد
 
منو بچه ها از ترس خط کش بلند آقای ناظم که مبصر بی معرفت صف به او
 
 میداد آمین میگفتیم
 
ولی ترس حقیقی حرف بزرگتر ها بو دکه دائم میگفتند؛اگر مهدی بیاید
 
سرت را با شمشیرش قطع میکند
 
ای کاش کسی بود وبه ما میگفت که تو با شاخه ای یاس سپید به دیدار ما
 
 میشتابی
چند سال از عمرم گذشت و به مرگ نزدیک تر شدم ولی تورا نشناختم
 
گنگ و خاموش وارد دوره راهنمائی شدم اما کسی راهنمائیم نکرد که برای
 
 رسیدن به سعادت ابدی که در زیر سایه لطف شماست چه باید کرد
 
دبیر جغرافیا به ما یاد نداد که رَضوی و ذي طُوی کجاست
 
دبیر اجتماعی نگفت که تو در میان ما زندگی میکنی
 
آقای اجتماعی و معارف تفسیر نکردند که عَزیزٌ عَلیَ اَن اَرَی الخَلقَ وَلا تُری
 
 یعنی چه
 
معلم تاریخمان که خود را فاتح به نام تاریخ طبری و معاصر میدانست حرفی
 
 از نامردانی که در طول زمان باعث به تاخیر افتادن ظهورت شدند به میان
 
 نیاورد
 
 
 
در دوره دبیرستان هم وضع به همین منوال بود
 
استاد زیست نمیدانست چطور میشود کسی عمرش قرنها به طول بیانجامد
 
آقای ریاضی داستان داستان زندگی فیثاغورث وارشمیدس را برایم مو به مو
 
تعریف کرد و در میان فرمولهای پیچیده لگاریتم،انتگرال ومشتقها مرا به حال
 
 خودم گذاشت آنقدر به اثبات فرمولهای جبر مثلثاتی پرداختم که یادم رفت
 
 زاویه سینوس لبهایت با کسینوس چشمهایت برابرند
 
استاد شیمی آقای مندلییف را حفظ بود و جدولش را چشم بسته برایمان
 
 نقاشی میکرد او با تمام لایه های والانس رفیق بود ولی نگفت که قطب
 
 عالم امکان تویی و تمام ذرات هستی به دور تو میچرخند، نگفت ولی مدام
 
 حرف میزد
 
در فرمول موازنه نگفت که تمام انبیاءالهی= مهدی(عج)
 
است و تو فرمولی هستی که H2o به من نگفت که دریا تنها یک فرمول
 
 ساده
 
عدد آووگادرو هم نمیتواند صفات زیبایت را نشان دهد
 
استاد فزیک سردار حجم و چگالی بود او فاصله تمام اشیاء را میدانست و
 
 فرمولهای نیرو، وزن وجرم حجمی را تند وتند بر روی تخته سیاه دلش
 
 میکشید و به ما میخوراند ولی هیچ وقت نفهمید که فاصله اش با شما
 
 چقدر است
 
از فضای نیم بسته مدرسه وارد دانشگاه شدم ودیدم بازار غرور،کبر ونخوت
 
 پرمشتریست واسباب غفلت فراوان و فراهم است
 
همه در تب مدرک گرایی میسوختند و دیگران را به آتش میکشیدن
 
مولای من در دانشگاه هم کسی برایم از تو سخن نگفت و پرچمی به نام تو
 
 افراشته نشد وهیچ استادی اوصاف تورا بیان نکرد
 
دیر تورا شناختم
 
دیر گفتم بِنَفسی اَنت....................
 
مولای من
 
آقای من
 
هستی من دیر تورا شناختم
 
دیر فهمیدم که چقدر تشنه دیدارت هستم و در دعای ندبه نمیدانم چرا فریاد
 
 میزنم مَتی نَنتَقِعُ مِن عَذبِ مائِکَ فَقَد طالَ الصَدی
 
اخر چگونه، من تازه تورا شناخته ام چگونه میشود که هنوز طمع دیدار
 
 زیبایت را نچشیده ام عطش شوق دیدارت را در خودم طولانی احساس
 
 میکنم
 
چگونه بغض ،آواز هم راز میشوند و شکل جاری شده فریاد عَجِل الوَلیکَ
 
 الفَرَج را با اشک و با دهانی بسته در میان ناهنجارهای شهر شلوغ فریاد
 
 میزند
 
چگونه میشود که ندبه کنندگان هنوزسحر را ندیده اند صبحانه آفتاب را فراهم
 
 آورده اند
یا تو از کودکی با من همراه بودی یا من دروغ میگویم که دوستت دارم
 
 
 
متن امروز رو از محبان اهل قلم انتخاب کردم .....
 
یا حق
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 21:1  توسط قصه گو  | 


 

للحق

          

مشتاق

 

امام حسن عسگری (علیه السلام) خطاب به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف):

 

و بدان که دل های اهل اطاعت و اخلاص  چونان پرندگانی که میل به آشیانه شان دارند

مشتاق لقای تو می باشند

 

 

بحار -ج ۵۲-ص ۳۵

 

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 5:58  توسط قصه گو  | 


 

           بیا

 
للحق

آقا مهدي خوب...

 

خانم اکبري گفته:(اگه تو بياي همه جا آباد ميشه .همه ي بديها مي ميرن - اونوقت آدم خوبا مي شن رئيس همه شهر . همه آدمها پولدار ميشن -همه جا قشنگ ميشه - تازه گفته تو آنقدر خوبي که هر چي دوست دارم ميتونم صدات کنم - ميخوام بهت بگم:(آقا مهدي خوب)

 

آقا مهدي خوب!

 

امشب بابام که اومد خونه ابروهاش تو هم بود . حتي نمره امتحان رياضيمو که بيست شده بودم بهش نشون دادم اما نخنديد- مامانم زود جا انداخت و گفت بخوابين - داداشم و اکرم خوابيدن ولي من يواشکي از زير لحاف گوش کردم . بابام گفت قاسم آقا صاحبخونه گفته اگه کرايه ي اين ماهو بهش نديم رو هم ميشه سه ماه - اونوقت بايد خونه رو تخليه کنيم . من نفهميدم تخليه يعني چه ! فردا از نسرين خانوم دختر قاسم آقا ميپرسم .

 

آقا مهدي خوب!

 

امروز خيلي گريه کردم - آخه خانوم معلم امتحان نقاشيمو 18 داد - بعد هم بلند به همه بچه ها گفت(کي تا حالا خورشيد سبز رنگ ديده؟)

بچه ها هم همه خنديدن - ولي من فقط سه تا مداد رنگي داشتم -قرمز آبي و سبز.

 

آقا مهدي خوب!

 

اصغر آقاي معمار و شاگردش بعد يه هفته بابام رو آوردن خونه . فرخنده مي گفت مامانش گفته باباي من ديگه نميتونه بره سر کار . به مامانم گفتم:بابا چه ش شده ؟ صورتش رو از من برگردوند و گفت:نصف تنش لمس شده .

آقا مهدي خوب تو ميدوني لمس چيه ؟

 

آقا مهدي خوب!

 

امروز دير از خواب بيدار شدم .زودي لباس پوشيدم که برم مدرسه . به مامانم گفتم:چرا منو زود بيدار نکردي ؟ حالا خانم مدیر دعوام ميکنه . مامانم گفته ديگه نمي خوام بري مدرسه .مدرسه خرج داره . منم به حرفش گوش نکردم . دويدم طرف در حياط . مامان هم دويد دنبالمو و منو عقب کشيد .در حياطو بست . بهم گفت اگه نري مدرسه برات آبنبات ميخرم از اونا که نسرين داره .

 

منم داد زدم:من آبنبات نميخوام ولم کن مي خوام برم مدرســــه . مامان هم داد کشيد:نميشـــــــــه . اونوقت نشست و گريه کرد و هي گفت:پـــــــــــــول نداريم نبايد بري .منم دلم سوخت و گريه ام گرفت اشکاشو پاک کردم بهش گفتم:باشه نميرم مدرسه غصه نخور خانم اکبري گفته آقا مهدي خوب که بياد پولدار ميشيم . اونوقت هم ميتونم برم مدرسه هم آبنبات بخورم .

 

 

آقا مهدي خوب!

 

امروز صبح اکرمو بغل کردمو نشستم در خونه . آخه همش گريه ميکرد . مامانم رفته بود رختاي فرنوش خانم اينا رو بشوره . نسرين از مدرسه اومد و بهم خنديد و شکلک درآورد .بعد هم بهم گفت:شماها پول نداريد واسه همين نمياي مدرسه . منم بهش گفتم آقا مهدي خوب که اومد پولدار ميشيم . اونوقت ميگم آقا مهدي خوب دعوات کنه . اما آقا مهدي خوب نسرين رو خيلي دعوا نکن گناه داره .

 

آقا مهدي خوب!

 

شبا که همه ميخوابن و فقط مامانم داره خياطي ميکنه -يواشکي از زير لحاف بهش نگاه ميکنم . بيشتر وقتا چشماش خيسه . بعد که ميرمو به گردنش آويزون ميشم و ميپرسم چرا گريه ميکني ؟ زود دست مي کشه رو چشماشو ميگه:گريه نميکنم پياز پاک ميکردم چشمام اشک اومد . بعد که مي پرسم پياز کو . ميگه بردم گذاشتم تو آشپزخونه براي نهار فردا - ولي من ميدونم که راست نميگه آخه چند بار يواشکي رفتم تو آشپزخونه ولي پياز نديدم .

 

آقا مهدي خوب!

 

خانم اکبري اومد خونمون مي خواست با مامانم حرف بزنه . منم تا ديدمش بغلش کردم . مامانم رفته بود خياطي ها رو بده به عباس آقاي خرازي .خانم اکبري هم تو کوچه کنار من نشست تا مامان بياد من خانم اکبري رو خيلي دوست دارم .آخه اون بهم گفت مي تونم با تو دوست بشم .خانم اکبري که ميخواست از مامانم خدا حافظي کنه چشماش خيس بود . يعني مامانم پياز پاک کرده بود؟!

 

آقا مهدي خوب!

 

نامه ام دستت رسيده يا نه ؟ قاسم آقاي صاحبخونه با دو سه تا آقا پليسه اومدن دارن وسايلمونو ميذارن تو کوچه - مامانم داره گريه ميکنه . اکرم هم مدام ونگ ميزنه .بابام هم با همون حالش لميده کنار ديوار و سرشو انداخته پايين- اخماش خيلي تو همه -آقا مهدي خوب! پاهام خيلي درد ميکنه آخه از صبح هي از خونه ميدوم تا سر کوچه که ببينم تو اومدي يا نه . يه بار هم خوردم زمينو زانوم کبود شد و خون اومد اما گريه نکردم . نسرين بهم شکلک درآورد . من هم بهش گفتم ( آقا مهدي خوب که اومد نشونت ميدم) اون هم بهم گفت:آقا مهدي خوب که خونه شما نمياد شما که خونه ندارين !!!

 

آقا مهدي خوب!

 

اگه بياي جلوي قاسم آقا رو ميگيري که دفتر مشقمو پاره نکنه ؟ من فقط همين يه دفتر مشقو داشتم . مامانم ديگه پول نداره برام دفتر مشق بخره.

 

آقا مهدي خوب!

 

سه روزه غذا نخوردم . مامانم گفته فردا برام نون و انگور مي خره . ديروز هم همينو گفت . ولي من بهش گفتم نون و انگور نميخوام برام دفتر مشق بخر. آخه اين آخرين کاغذ دفتر مشقمه . اگه مامانم برام دفتر مشق نخره اونوقت چطوري برات نامه بنويسم ؟

 

آقا مهدي خوب!

 

اگه تو بياي ما رو پيدا مي کني؟ اگه کاغذ نداشته باشم که برات نامه بنويسم ما رو گم نميکني؟ آخه ما ديگه خونه نداريم ...

 

 

 

                              **************************************************************************

پ.ن:نوشته  ی این بار رو از وبلاگ دست نوشته هایی از سنگ گرفتم البته از نوشته های مدتهای پیش این وبلاگه

 

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 0:24  توسط قصه گو  | 


 

للحق

 

روزی که پیامبر می رفت .. مارا

چشم انتظار تو گذاشت

و غربت مولایمان....

آقا ..

...تسلیت یا مولا

 

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 7:59  توسط قصه گو  | 


 

                                             بیا

للحق

 

آمدنت را  شکوفه ها هم به انتظار نشسته اند..گلها چشم بر راه دارند تا تو قدم بر دیدگانشان بگذاری

به خاطر ما نه .. به خاطر اشکهای ما .. نه...

روسیاهیم

مولا

به خاطر شکوفه ها بیا ..

عمرشان کم است و چشم انتظار تو

آیا به چهل روز می کشد عمرشان تا دعای عهد بخوانند به امید دیدارت؟

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 5:15  توسط قصه گو  |