سلام آقا جانم
نمی دانم الان غمگینی یا شادی ؟!
پرسشی دارم ؟ پاسخ می فرمایی ؟!
آقا جانم می آیی ، مرا با خود ببری ؟ به جایی که تو ، خدا
را مناجات می نمایی ،
می خواهم که در آن فضا لحظه ای نفس بکشم !
اینجا نمی
توان نفس کشید ، نفس کشیدن سخت است،
فضای بی تویی تمامی هوای پاک
با تو بودن را بلعیده ،
اینجا ، در این وادی ،
دهشتی بیکران ، تمامی آدمیت را گرفته ،
بی قرارم آقا جانم ،
سخت بی قرار و ترسان ، از این برزخ نبودن ، نشدن ، نرفتن ، نرسیدن .......
خویشتنم را نمی یابم ، گم شده ام ، سرگشته ام ،
خود
را در خلأ بین آسمان و زمین می بینم و ترا با تمامی وجودم صدا می زنم ،
ترا
می خوانم و ترا می خواهم ،
بی همتا آقای مهربانم
برای دمی مرا با خود ببر ، می خواهم شکست حجابهای ظلمانی و نورانی را حس کنم ،
می خواهم نفس بکشم ، و هوای خوب ِ بودن را استشمام نمایم ،
می خواهم سبکبال فریاد بزنم ، بخندم ، بدوم .......
می خواهم بی هیچ اندوه و غمی ، چشم در چشم افق بیکران بیافکنم و نور را به نظاره نشینم ،
می خواهم بی هیچ ترس و واهمه ای بیاندیشم ، و تو خضر ره بی انتهای اندیشیدنم باشی ،
آقا جانم ، مهربانم
چی می شد که دیگر تو باشی ، با تو در وادی عشق ، در مسیر عبودیت همقدم شد .....
چی می شد ، ای همه ی من ،
با تو در کناره ی بیکران سپیده نشست و چشم در چشم ستاره گان به انتظار سحر نشست .......
آقا جان نازنینم ،
لبخند پر مهرت را ، چشمان پر محبتت را دریغ نفرما ، عزیزدل بخواه که بیایی .....
در انتظارت انتظار را منتظرم ،
ترا بی نهایت دوست می دارم ،
ترا به اندازه تمامی کسانی که دوست می دارم و دوست نمی دارم دوست دارم ....
لحظه ای اجازه فرما در هوای مناجاتت نفس بکشم .....
اجازه فرما مهربان .......
میدا