باران زندگی...

من تو را ميشناسم. سالهاست كه تو را ميشناسم. تو پيش از اين نيز در زندگي من بودهاي. من پيش از اين نيز تو را ميشناختم.
و به ياد دارم كه گهگاه در سايه روشن زندگيم قرار گرفتهاي و خوب يادم هست كه گهگاه هنگامي كه آسمان دلم ابري بوده است،
قطرات روحبخشت، سرزمين دلم را خيس كرده است. من تو را شناختهام. شناختم، آنگاه كه باريدي. آنگاه كه خيسم كردي. آنگاه كه مرا در آغوش خويش گرفتي.
آنگاه كه در گوشم، خودت را معنيكردي و به ياد دارم كه آغوشت بوي عطر ميداد. عطري كه با همهي عطرهاي عالم تفاوت داشت. به ياد دارم كه آغوش تو بوي باران داشت. بوي باران مي داد، بوي باران، باران.
سكوت بود و سكوت. ماه بود و شب. من بودم و او. سكوت بود و سكوت. شب بود و ماه .
او بود و من. دلم پارهي آتش بود. مي جوشيد و مي خروشيد. مي خروشيد و مي جوشيد و عشقي بود كه دوايي نداشت. اوج ميگرفت. فرودي نبود. فرودي نداشت. دوايي نبود. دوايي نداشت. و دردي بود كه ميسوزاند.
كه روح را به آتش ميكشيد. كه شيرهي جان را ميمكيد. انتظار بود و انتظار. درد بود و درد. انتظار بود و درد. درد بود و انتظار. درمان درد من مهدي.
يا لطيف